با این که به جز داغ از او هیچ نمانده
با این که به جز داغ از او هیچ نمانده
چون آب مرا در عطش خویش نشانده
تا دید که بی تابم و آمادهی کِشتم
از عشق خودش دانه بر این خاک فشانده
آن دانهی کوچک شده یک پیچک و حالا
تا عمق وجود و دل من ریشه دوانده
رویای رسیدن به تو مانند پرنده
هوش از سر این عاشق بیچاره پرانده
من جرأت ابراز ندارم؟ چه دروغی
چشمان دهن لق که به گوشت نرسانده
کوچکتر از آنم که برایت بنویسم
این دیده به جز مشق شما درس نخوانده
من در تاب وتبی سخت چه گویم ،که دلم را
سرمایهی عشق تو به این شعر کشانده
قربان خدایی که دمی مثل تو ما را
از چشم نینداخت و از خویش نرانده
چون آب مرا در عطش خویش نشانده
تا دید که بی تابم و آمادهی کِشتم
از عشق خودش دانه بر این خاک فشانده
آن دانهی کوچک شده یک پیچک و حالا
تا عمق وجود و دل من ریشه دوانده
رویای رسیدن به تو مانند پرنده
هوش از سر این عاشق بیچاره پرانده
من جرأت ابراز ندارم؟ چه دروغی
چشمان دهن لق که به گوشت نرسانده
کوچکتر از آنم که برایت بنویسم
این دیده به جز مشق شما درس نخوانده
من در تاب وتبی سخت چه گویم ،که دلم را
سرمایهی عشق تو به این شعر کشانده
قربان خدایی که دمی مثل تو ما را
از چشم نینداخت و از خویش نرانده
- ۸۰۶
- ۰۲ دی ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط