عاشقت نیستم 🥀

عاشقت نیستم 🥀
پارت 35


بعد از اینکه یکمی پیش استاد تمرین کردم چیز های زیادی یاد گرفتم البته که چیزهایی به غیر از تمرین هم فهمیدم اینکه استادم یه بچه داشته چون اون اتاق پر از وسایل بوده که پسر های دانشگاهی استفاده میکنن پس فک کردم که اون یه پسر داره باهاش یه شرطی بستم که اگه مو بردم باید بهم درمورد اون اتاق بگی ولی متاسفانه شرط رو باختم و الان روز اخریه که پیش این استاد میمونم رفتم پیشش تا با اون خدافظی کنم ولی اون با یه صورت درمونده منتظر من بود
استاد: بیا اینجا میدوریا...
خیلی متعجب بودم و رفتم روبه روی استاد نشستم
استاد: میدوریا! تو گفته بودی که میخوای درمورد اون اتاق بدونی درسته؟!
میدوریا: درسته ولی دلم نمیخواد که زخم های قدیمیتون رو باز کنم پس بیخیالش شدم مخصوصا من دیگه اون شرط رو باختم پس دیگه احتیاجی نیست زه من توضیحی بدید چون میدونم انقدر غمگین هست که نتونستید اون رو فراموش. کنید و هنوزم وسایلش رو نگه میدارید
ــــ میخواستم بهت بگم ولی دیکه نمیخوای انگار بدونی
ـــ خب ا ا گه میخواید بهم بگید
ـــ برو دیگه بچه پرو من خودم کارو زندگی دارم انقد سر به سرم نذار
ـــ استاد!!
ــ ها؟! دیگه چیه؟!!!
ـــ فک نکنم اون میخواسته که شما رو اینطوری ببینه
ـــ فقط برو ......
دیدگاه ها (۰)

عاشقت نیستم 🥀پارت 36بعد از اینکه پیش المایت رفتم در مورد اون...

عاشقت نیستم 🥀پارت 34بلاخره به خونه استاد جدیدم رسیدم درو زدم...

عاشقت نیستم 🥀پارت 33بعد از این مبارزات و مسابقات سخت المایت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط