اسم رمان : رزق
اسم رمان : رزق
پارت سه
ویو زهرا
با نور خورشید از خواب بیدار شدم
کمی پلک زدم و به اتاق بهم ریخته زل زدم یک ماه بود که از مرگ بابا می گذشت، بهترین و سخت ترین روز های عمرم بود بابام به خاطر شیمیایی زمان جنگ جانباز بود و بلاخره این مریضی کار خودش رو کرد، روزای اول شب تا صبح تب داشتم حالم اصلا خوب نبود !
الان هم بعد یه ماه که به زندگی بی میل شدم .
هنوزم شب تا صبح سر سجاده گریه میکنم و از خدا صبر میخواهم خیلی حس عجیبی ای کاش حداقل یک برادر بزرگ تر داشتم . بلند شدم احساس ضعف شدیدی کردم ، رفتم ببینم چی پیدا میکنم حوصله نداشتم پس یه کم موز و سیب پوست کندم روش عسل ریختم با مغز گردو و بادام خوردم .
از این همه بی هدفی بدم میامد بین کتابای ریخته شده دفترچه ام رو اوردم که توش برنامه ریزی می کردم
شروع کردم:
از جمع کردن اتاق گرفته تا شام امشب و درس و.. برنامه ریزی کردم
اتاق رو جمع کردم و گلاب رو پخش کردم قفسه و آینه قدی رو دستمال کشیدم بعد رفتم اشپزخونه مامان و صدرا خواب بودن ، در اتاق رو بستم و بعد جارو زدن ماکارونی پختم که مامان وارد شد
+خسته نباشی خانوم
_قربون شما وظیفه است!
+عزیزم این مدت سخت گذشت ان شاءالله از فردا به درسات برس همه چی درست میشه
رفتم مامانو بغل کردم چه قدر خوبه مامانم هست .
بعد از خوردن شام مامان برام میوه اورد با مامان و صدرا نشستیم دور هم
+زهرا
_جانم
+توی مراسم یه خانومی با اقا پسرش امده بود بنده خدا خیلی کمک کرد مخصوصا مراسم مسجد دیروز بعدا فهمیدم پسرش و همسرش مال هیئت شهرمون
_اهان اره چند بار مسجد دیدمش با اون روز تو کلاس خیلی خوبه
+کی
_پسرش!
مامان که تعجب کرده بود و چشاش رو از حلقه داشت میزد بیرون وایییی خدایا چی میگم من اخه
_منظورم اینه خیلی با حیا و سربه زیرن خانوادگی
+ اره خداحفظش کنه بعدا یادم باشه تشکر کنم
یادم افتاد اون روز برام اب خرید قند تو دلم اب شد سریع به خودم تذکر دادم .
امشب سه تایی تو اتاق خوابیدیم .
گوشیم شارژ تموم کرد زدمش شارژ دیدم ساعت سه وضو با آب سرد گرفتم ، همین باعث آرامشم شد سجاده رو پهن کردم و آروم با خدا و امام زمان حرف زدم .
حضور امام زمان رو احساس میکردم خیلی حس خوبی بود بغضم ترکید
کی انقدر نا امید شدم؟
کی انقدر ناشکر شدم!
احساس گناه کردم اینجوری راجب پسره مردم فکر کردم، همون لحظه صدای اذان بلند شد چه نوای دلنشینی..!
سجاده مامان رو پهن کردم وقتی نماز خوندیم مامان طبق عادت همیشگیش دعای عهد رو شروع کرد
واقعا نمیدونم مامانم چه جوری میتونه بیدار بمونه ! من بی هوش میشم .
سرم رو گذاشتم رو پای مامان و خوابم برد..
پارت سه
ویو زهرا
با نور خورشید از خواب بیدار شدم
کمی پلک زدم و به اتاق بهم ریخته زل زدم یک ماه بود که از مرگ بابا می گذشت، بهترین و سخت ترین روز های عمرم بود بابام به خاطر شیمیایی زمان جنگ جانباز بود و بلاخره این مریضی کار خودش رو کرد، روزای اول شب تا صبح تب داشتم حالم اصلا خوب نبود !
الان هم بعد یه ماه که به زندگی بی میل شدم .
هنوزم شب تا صبح سر سجاده گریه میکنم و از خدا صبر میخواهم خیلی حس عجیبی ای کاش حداقل یک برادر بزرگ تر داشتم . بلند شدم احساس ضعف شدیدی کردم ، رفتم ببینم چی پیدا میکنم حوصله نداشتم پس یه کم موز و سیب پوست کندم روش عسل ریختم با مغز گردو و بادام خوردم .
از این همه بی هدفی بدم میامد بین کتابای ریخته شده دفترچه ام رو اوردم که توش برنامه ریزی می کردم
شروع کردم:
از جمع کردن اتاق گرفته تا شام امشب و درس و.. برنامه ریزی کردم
اتاق رو جمع کردم و گلاب رو پخش کردم قفسه و آینه قدی رو دستمال کشیدم بعد رفتم اشپزخونه مامان و صدرا خواب بودن ، در اتاق رو بستم و بعد جارو زدن ماکارونی پختم که مامان وارد شد
+خسته نباشی خانوم
_قربون شما وظیفه است!
+عزیزم این مدت سخت گذشت ان شاءالله از فردا به درسات برس همه چی درست میشه
رفتم مامانو بغل کردم چه قدر خوبه مامانم هست .
بعد از خوردن شام مامان برام میوه اورد با مامان و صدرا نشستیم دور هم
+زهرا
_جانم
+توی مراسم یه خانومی با اقا پسرش امده بود بنده خدا خیلی کمک کرد مخصوصا مراسم مسجد دیروز بعدا فهمیدم پسرش و همسرش مال هیئت شهرمون
_اهان اره چند بار مسجد دیدمش با اون روز تو کلاس خیلی خوبه
+کی
_پسرش!
مامان که تعجب کرده بود و چشاش رو از حلقه داشت میزد بیرون وایییی خدایا چی میگم من اخه
_منظورم اینه خیلی با حیا و سربه زیرن خانوادگی
+ اره خداحفظش کنه بعدا یادم باشه تشکر کنم
یادم افتاد اون روز برام اب خرید قند تو دلم اب شد سریع به خودم تذکر دادم .
امشب سه تایی تو اتاق خوابیدیم .
گوشیم شارژ تموم کرد زدمش شارژ دیدم ساعت سه وضو با آب سرد گرفتم ، همین باعث آرامشم شد سجاده رو پهن کردم و آروم با خدا و امام زمان حرف زدم .
حضور امام زمان رو احساس میکردم خیلی حس خوبی بود بغضم ترکید
کی انقدر نا امید شدم؟
کی انقدر ناشکر شدم!
احساس گناه کردم اینجوری راجب پسره مردم فکر کردم، همون لحظه صدای اذان بلند شد چه نوای دلنشینی..!
سجاده مامان رو پهن کردم وقتی نماز خوندیم مامان طبق عادت همیشگیش دعای عهد رو شروع کرد
واقعا نمیدونم مامانم چه جوری میتونه بیدار بمونه ! من بی هوش میشم .
سرم رو گذاشتم رو پای مامان و خوابم برد..
- ۴۱۰
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط