★طرفدار تاکسیک...p⁵
★طرفدار تاکسیک...p⁵
"چان زودباش باید بریم پیش جین الان یه بلایی سر خودش میاره انقدر مسته!"
من و چان زود حاضر شدیم و سوار ماشین شدیم چان گفت:" مطمئنی ادا درنمیاره؟؟؟" با اطمینان گفتم:"آره مطمئنم چون خیلی مست بود!" اینو که گفتم سرعت ماشین بیشتر شد... واقعا استرس داشتم و ترسیده بودم، درسته از جین شاکی بودم ولی هنوزم خیلی عاشقش بودم!
چان جوری تند رانندگی میکرد که خیلی زود رسیدیم وقتی با کلید در خونه رو باز کردم یهو صدای شکستن اومد...
وارد خونه شدم! جین داشت اون مجسمه ای که باهاش زدم تو سر دختره رو میشکوند... خورده شیشه های یک بطری ویسکی هم رو زمین بود، روی میز هم یک بطری خالی بود
اومدم سمت جین و گفتم:"جینننن بیا اینور الان دست و پات زخمی میشهههههه" کشیدمش اینور، انقدر مست بود که داشت میوفتاد زمین... یهو بغلم کرد و گفت:"اومدی؟یعنی هنوزم دوسم داری؟ اینهو تو نمیخوای من بمیرم درسته؟؟" چشم قره رفتم و گفتم:" جین بشین... خودم خورده شیشه ها رو جمع میکنم بعدشم تو میری میخوابی و من و چان هم برمیگردیم!"
چشاش قرمز شده بود... گفت:"اینهو یک سوال!" گفتم:"بپرس"
با بغض گفت:"هنوز دوسم داری؟؟" مگه میشد که دوسش نداشته باشم اما نمیتونستم به همین زودی برگردم خونه...
جواب دادم:"اگه دوست نداشتم نمیومدم پیشت" بغضش ترکید و شروع به گریه کرد:"اینهو آدم نمیزاره کسی که دوسش داره نابود بشه... من دارم نابود میشم!" درحالی که تیکه های بزرگ شیشه رو برمیداشتم گفتم:" آره ولی آدم هم دست رو کسی که دوسش داره بلند نمیکنه تازه وقتی اشتباهی نکرده!"
یهو گفت:" لعنت به من" اهمیت ندادم و برنگشتم تا اینکه چان گفت:" عههههه جیننننن چیکار میکنیییی؟؟؟ اونو بده به منننن"
وقتی به جین نگاه کردم یک تیکه شیشه تو دستاش دیدم که انگار میخواست رگشو بزنه... چان اونو از دستش گرفت و گفت:" جیننننن بس کنننننن تووووووووو اگه چیزیت بشه خواهرم خودشو نمیبخشههههه میخوای این اتفاق بیوفته؟؟؟؟؟" جین با چشمای خمار نگاهم کرد و گفت:"امشب بهت نیاز دارم این هو... نرو! میخوام تو بغلت گریه کنم اینهو تاحالا هیچ وقت از خودم متنفر نبودم تا الان..." میخواستم جواب بدم که گوشی جین زنگ خورد، رفتم سمت گوشی ، جیمین زنگ میزد جواب دادم:"جین هیونگ دختره به هوش اومددددد " گفتم:" جیمینا... ما الان خودمو میرسونی بیمارستان آدرس بیمارستان رو برام ارسال کن..."
جین پرسید :" چیشده؟؟" گفتم:" دختره به هوش اومده اما تو باید بری استراحت کنی چون نه میتونی رانندگی کنید نه میتونی راه بیای" بردیمش داخل اتاق و وقتی روی تخت دراز کشید اومدم برم که دستمو گرفت و گفت:" برگرد باشه؟؟"
دستمو کشیدم و بدون جواب رفتم...
با سرعت به سمت بیمارستان حرکت میکردیم که جیمین بهم پیام داد:*تو کسی به اسم هانا میشناسی؟؟*" هانا دوست صمیمی دوران دبیرستانم بود که هردو آرمی بودیم و هردو هم بایسمون جین بود... نوشتم:"* آره میشناسم چطور؟؟*"
نوشت:"* اسم دختره هاناست و میگه من با اینهو دوست بودم!*" با خوندن پیام جیمین خشکم زد... یعنی هانا قصد داشت به من آسیب بزنه؟؟
منتظر پارت بعد باشید...
از اینکه نظرتون رو بدونم خوشحال میشم ★
_ آگاتا★
"چان زودباش باید بریم پیش جین الان یه بلایی سر خودش میاره انقدر مسته!"
من و چان زود حاضر شدیم و سوار ماشین شدیم چان گفت:" مطمئنی ادا درنمیاره؟؟؟" با اطمینان گفتم:"آره مطمئنم چون خیلی مست بود!" اینو که گفتم سرعت ماشین بیشتر شد... واقعا استرس داشتم و ترسیده بودم، درسته از جین شاکی بودم ولی هنوزم خیلی عاشقش بودم!
چان جوری تند رانندگی میکرد که خیلی زود رسیدیم وقتی با کلید در خونه رو باز کردم یهو صدای شکستن اومد...
وارد خونه شدم! جین داشت اون مجسمه ای که باهاش زدم تو سر دختره رو میشکوند... خورده شیشه های یک بطری ویسکی هم رو زمین بود، روی میز هم یک بطری خالی بود
اومدم سمت جین و گفتم:"جینننن بیا اینور الان دست و پات زخمی میشهههههه" کشیدمش اینور، انقدر مست بود که داشت میوفتاد زمین... یهو بغلم کرد و گفت:"اومدی؟یعنی هنوزم دوسم داری؟ اینهو تو نمیخوای من بمیرم درسته؟؟" چشم قره رفتم و گفتم:" جین بشین... خودم خورده شیشه ها رو جمع میکنم بعدشم تو میری میخوابی و من و چان هم برمیگردیم!"
چشاش قرمز شده بود... گفت:"اینهو یک سوال!" گفتم:"بپرس"
با بغض گفت:"هنوز دوسم داری؟؟" مگه میشد که دوسش نداشته باشم اما نمیتونستم به همین زودی برگردم خونه...
جواب دادم:"اگه دوست نداشتم نمیومدم پیشت" بغضش ترکید و شروع به گریه کرد:"اینهو آدم نمیزاره کسی که دوسش داره نابود بشه... من دارم نابود میشم!" درحالی که تیکه های بزرگ شیشه رو برمیداشتم گفتم:" آره ولی آدم هم دست رو کسی که دوسش داره بلند نمیکنه تازه وقتی اشتباهی نکرده!"
یهو گفت:" لعنت به من" اهمیت ندادم و برنگشتم تا اینکه چان گفت:" عههههه جیننننن چیکار میکنیییی؟؟؟ اونو بده به منننن"
وقتی به جین نگاه کردم یک تیکه شیشه تو دستاش دیدم که انگار میخواست رگشو بزنه... چان اونو از دستش گرفت و گفت:" جیننننن بس کنننننن تووووووووو اگه چیزیت بشه خواهرم خودشو نمیبخشههههه میخوای این اتفاق بیوفته؟؟؟؟؟" جین با چشمای خمار نگاهم کرد و گفت:"امشب بهت نیاز دارم این هو... نرو! میخوام تو بغلت گریه کنم اینهو تاحالا هیچ وقت از خودم متنفر نبودم تا الان..." میخواستم جواب بدم که گوشی جین زنگ خورد، رفتم سمت گوشی ، جیمین زنگ میزد جواب دادم:"جین هیونگ دختره به هوش اومددددد " گفتم:" جیمینا... ما الان خودمو میرسونی بیمارستان آدرس بیمارستان رو برام ارسال کن..."
جین پرسید :" چیشده؟؟" گفتم:" دختره به هوش اومده اما تو باید بری استراحت کنی چون نه میتونی رانندگی کنید نه میتونی راه بیای" بردیمش داخل اتاق و وقتی روی تخت دراز کشید اومدم برم که دستمو گرفت و گفت:" برگرد باشه؟؟"
دستمو کشیدم و بدون جواب رفتم...
با سرعت به سمت بیمارستان حرکت میکردیم که جیمین بهم پیام داد:*تو کسی به اسم هانا میشناسی؟؟*" هانا دوست صمیمی دوران دبیرستانم بود که هردو آرمی بودیم و هردو هم بایسمون جین بود... نوشتم:"* آره میشناسم چطور؟؟*"
نوشت:"* اسم دختره هاناست و میگه من با اینهو دوست بودم!*" با خوندن پیام جیمین خشکم زد... یعنی هانا قصد داشت به من آسیب بزنه؟؟
منتظر پارت بعد باشید...
از اینکه نظرتون رو بدونم خوشحال میشم ★
_ آگاتا★
- ۵۷۶
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط