ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ¹

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ¹
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی چانߺمیߺن
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊ‌ܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢

سونگمین اصلاً قرار نبود اون روز توی جنگل باشه.

فقط می‌خواست یه راه کوتاه‌تر برای برگشت پیدا کنه.
ولی چند دقیقه بعد فهمید این «راه کوتاه‌تر» یکی از بدترین تصمیم‌های عمرشه.

هوا داشت تاریک می‌شد.
شاخه‌های درختا مثل دست‌های خشکیده از دو طرف راه رو گرفته بودن و هرچقدر بیشتر جلو می‌رفت، بیشتر حس می‌کرد داره توی یه دنیای اشتباه قدم می‌ذاره.

ـ «عالیه… واقعاً عالیه…»
زیر لب اینو گفت و سعی کرد با نگاه کردن به اطراف، یه مسیر آشنا پیدا کنه.

ولی همه‌چی شبیه هم بود.

یه صدای خش‌خش از پشت سرش اومد.

سونگمین یهو خشکش زد.

برگشت.

هیچی نبود.

فقط باد بود؟
یا یه حیوان؟
یا شاید—

یه صدای آروم، خیلی آروم، از پشت یه درخت اومد:

ـ «داری دنبال چی می‌گردی؟»

سونگمین اون‌قدر ترسید که تقریباً قلبش رفت توی گلویش.

چرخید و همون‌جا، بین تاریکی و سایه‌ی درختا، بنگچان رو دید.

قیافه‌اش عجیب بود.
هم زیبا، هم ترسناک.
پوست خیلی روشن، چشم‌هایی تیره و عمیق، و یه سکوتی دورش بود که اصلاً حس انسانی نمی‌داد.

سونگمین چند قدم عقب رفت.

ـ «تو… تو کی هستی؟»

بنگچان سرش رو کمی کج کرد، انگار از ترس سونگمین خوشش اومده باشه.

ـ «اگه بخوام جواب کوتاه بدم؟ یکی که نباید تورو اینجا پیدا میکرد .»

سونگمین اخم کرد، ولی صداش می‌لرزید.
ـ «من فقط گم شدم. همین.»

بنگچان یه لبخند خیلی ریز زد.
ـ «گم شدن توی این جنگل معمولاً خوش‌خیم تموم نمی‌شه.»

سونگمین حس کرد تنش سرد شده.

ـ «من ازت نمی‌ترسم.»
این دروغ بود. کاملاً دروغ بود.

بنگچان یه قدم بهش نزدیک شد.

ـ «دروغ نگو، انسان.»

همون کلمه، «انسان»، جوری گفته شد که انگار تفاوت بزرگی بین خودشون هست.
سونگمین عقب رفت و پشتش به تنه‌ی درخت خورد.

ـ «تو چی هستی؟»

بنگچان جواب نداد.
فقط با نگاهش، نیش‌های تیز و کمی بیرون‌زده‌اش رو بهش فهموند.

سونگمین چشم‌هاش گرد شد.

ـ «نه… نه، امکان نداره…»

بنگچان با آرامش گفت:
ـ «امکان داره.»

سونگمین نفسش بند اومد.
هم ترسیده بود، هم عصبی، هم کاملاً مطمئن که باید از این‌جا فرار کنه.

ولی پاهاش انگار به زمین چسبیده بودن.

بنگچان نزدیک‌تر اومد، اون‌قدر که لینو تونست سرمای عجیب حضورش رو حس کنه.

ـ «اگه می‌خواستم بهت آسیب بزنم، تا حالا زده بودم.»

سونگمین با خشم و ترس گفت:
ـ «این اصلاً آرومم نمی‌کنه!»

بنگچان برای اولین بار واقعاً خندید.
صدای خنده‌اش کوتاه بود، اما عجیب و گیرا.

ـ «خب، قرار هم نبود آرومت کنه.»

و بعد، خیلی آرام، دستش رو دراز کرد سمت لینو.

ـ «اگه می‌خوای زنده از این جنگل بری بیرون، باید با من بیای.»

سونگمین به اون دست نگاه کرد.
بعد به چشم‌های بنگچان.
و با خودش فکر کرد:
«بدترین ایده‌ی عمرمه… ولی شاید تنها راهم همینه.»

#رܩߊ‌ܢߺ߭
#چانߺمیߺن
#ࡅߺ߲نߺࡏަچان
#سونߺࡏަمیߺن
دیدگاه ها (۰)

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ²ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی چانߺمیߺنܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊ‌...

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی چانߺمیߺنܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊ‌...

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺساܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::...

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ²ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺساܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط