بازی عشقی
بازی عشقی
پارت ده
ویو راوی:(دوروز بعد)
ایساگی کل مدت از شیدو، رین و باچیرا دوری میکرد.
همش فکرش شده بود باید چیکار کنه.
تا اینکه ی روز...
هرسه تاشون اومدن پیش ایساگی چون دیگه نمیتونستن تحمل کنن.
شیدو گفت:«هی ایساگی...اگه فقط یکم...فقط ی ذره منو دوست داری لطفا انتخوابم کن!»
باچیرا:«ایساگی من عاشقتم،خواهش میکنم توهم منو انتخواب کن!»
ایساگی نگاهش خیلی استرسی بین شیدو و باچیرا میچرخید...
چشمای رین خیلی کم بغضالود شد و و دستاش از حرص مشت شد.
رین:«واقعا؟انقدر ازم بدت میاد که حتی جز انتخواب هات هم نیستم؟که حتی نگاهمهم نمیکنی که شاید انتخوابم کنی؟ایساگی اخه منــ»
نتونست حرفش رو تموم کنه چون ایساگی خیلی سریع رفت تو بغلش.
ایساگی:«نه رین همچین حرفی نزن...منم عاشقتم...من تورو انتخواب میکنم!میخوام با تو باشم رین!لطفا اینجوری نگو من ازت متنفر نیستم!»
چشمای باچیرا و شیدو کاملا گرد شد.
چون کسی که عاشقش بودن همین الان اونا رو رد کرد.
باچیرا گریهش گرفت و بدونه هیچ حرفی رفت.
چشمای همیشه شیطون شیدو خاموش شد و مثل باچیرا بدونه حرف اضافه ای سمت رخکن رفت.
رین هم متقابل ایساگی رو بغل کرد و لبخند زد.
گفت:«ممنون ایساگی،قول میدم هیچوقت از انتخوابت پشیمون نشی»
(یک ماه بعد)
حال باچیرا و شیدو الان کاملا خوب بود وایساگی و رین خیلی صمیمی شده بودن.
اون دوتا داشتن باهم تمرین میکردن و شیدو و باچیرا نگاهشون میکردن.
باچیرا:«اه پسر،به رین حسودیم میشه...هنوزم میخوتم جای اون باشم»
شیدو با همون نیشخند:«فقط اگه ی فرصت دیگه پیدا کنم...عمرا اینبار ازدست نمیدمش ولی فعلا ایساگی با اون کله قارچی خوشحاله نمیخوام ناراحتش کنم»
باچیرا خندید و با شیطونی گفت:«ی فرصت دیگه؟نه شرمنده اون فرصت برای من میشه»
شیدو با همون خنده شیطانی گفت:«هوی هوی هوی...ولی فعلا که فرصتی نداریم پس بیا بیخیال بشیم...»
باچیرا اهی از تسلیم کشید و به خنده های ایساگی با رین نگاه کرد و گفت:«اره...ولی ی روز اون خنده برای من میشه..»
پایان
بازی عشقی تموم شد، نظرتون راجبهش چیه؟
پارت ده
ویو راوی:(دوروز بعد)
ایساگی کل مدت از شیدو، رین و باچیرا دوری میکرد.
همش فکرش شده بود باید چیکار کنه.
تا اینکه ی روز...
هرسه تاشون اومدن پیش ایساگی چون دیگه نمیتونستن تحمل کنن.
شیدو گفت:«هی ایساگی...اگه فقط یکم...فقط ی ذره منو دوست داری لطفا انتخوابم کن!»
باچیرا:«ایساگی من عاشقتم،خواهش میکنم توهم منو انتخواب کن!»
ایساگی نگاهش خیلی استرسی بین شیدو و باچیرا میچرخید...
چشمای رین خیلی کم بغضالود شد و و دستاش از حرص مشت شد.
رین:«واقعا؟انقدر ازم بدت میاد که حتی جز انتخواب هات هم نیستم؟که حتی نگاهمهم نمیکنی که شاید انتخوابم کنی؟ایساگی اخه منــ»
نتونست حرفش رو تموم کنه چون ایساگی خیلی سریع رفت تو بغلش.
ایساگی:«نه رین همچین حرفی نزن...منم عاشقتم...من تورو انتخواب میکنم!میخوام با تو باشم رین!لطفا اینجوری نگو من ازت متنفر نیستم!»
چشمای باچیرا و شیدو کاملا گرد شد.
چون کسی که عاشقش بودن همین الان اونا رو رد کرد.
باچیرا گریهش گرفت و بدونه هیچ حرفی رفت.
چشمای همیشه شیطون شیدو خاموش شد و مثل باچیرا بدونه حرف اضافه ای سمت رخکن رفت.
رین هم متقابل ایساگی رو بغل کرد و لبخند زد.
گفت:«ممنون ایساگی،قول میدم هیچوقت از انتخوابت پشیمون نشی»
(یک ماه بعد)
حال باچیرا و شیدو الان کاملا خوب بود وایساگی و رین خیلی صمیمی شده بودن.
اون دوتا داشتن باهم تمرین میکردن و شیدو و باچیرا نگاهشون میکردن.
باچیرا:«اه پسر،به رین حسودیم میشه...هنوزم میخوتم جای اون باشم»
شیدو با همون نیشخند:«فقط اگه ی فرصت دیگه پیدا کنم...عمرا اینبار ازدست نمیدمش ولی فعلا ایساگی با اون کله قارچی خوشحاله نمیخوام ناراحتش کنم»
باچیرا خندید و با شیطونی گفت:«ی فرصت دیگه؟نه شرمنده اون فرصت برای من میشه»
شیدو با همون خنده شیطانی گفت:«هوی هوی هوی...ولی فعلا که فرصتی نداریم پس بیا بیخیال بشیم...»
باچیرا اهی از تسلیم کشید و به خنده های ایساگی با رین نگاه کرد و گفت:«اره...ولی ی روز اون خنده برای من میشه..»
پایان
بازی عشقی تموم شد، نظرتون راجبهش چیه؟
- ۲۵۴
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط