「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 8
✦.................................
اما او فقط ایستاد، بدون اینکه برگردد، خیلی آرام گفت:
+ خداحافظ.
و از باشگاه بیرون رفت در حالی که تهیونگ فقط به در بسته خیره مانده بود؛ برای اولین بار در زندگیاش، قدرت مشت هایش هیچ فایدهای نداشت.
باشگاه کمکم خالی شد، شاگردها یکییکی وسایلشان را جمع کردند و رفتند هیچکس جرئت نداشت به مربی نزدیک شود.
تهیونگ آرام به سمت همان کیسه بکسی رفت که نیکی همیشه روبه رویش تمرین میکرد، دستش را روی چرم مشکی کشید چشم هایش روی جای مشتهای نیکی ثابت ماند
زیر لب، آنقدر آرام که انگار فقط خودش باید میشنید، گفت:
تهیونگ: قرار بود یه روز قهرمانت کنم نه اینکه از دستت بدم.
مشتش را گره کرد، با تمام قدرت... ضربهی اول؛ صدای برخورد، تمام باشگاه را پر کرد... ضربهی دوم، سوم، چهارم...
نفسهایش سنگین شده بود، هر ضربه، محکمتر از قبلی فرود میآمد، شاگردی که هنوز از رختکن بیرون نیامده بود، با نگرانی جلو آمد:
شاگرد: استاد... کافیه.
تهیونگ انگار صدایش را نشنی، ضربهی بعدی... باز هم و باز هم.
پوست بند انگشت هایش از شدت ضربهها شکافت، رد خون روی چرم تیرهی کیسه ماند اما برای خودش.. آن درد هیچ اهمیتی نداشت.
شاگرد با ترس چند قدم جلوتر آمد
شاگرد: استاد... دستتون...
تهیونگ برای اولین بار ایستاد، نگاهش از روی کیسه جدا نشد با صدایی گرفته و شکسته گفت:
تهیونگ: دردم... اینجا نیست.
آرام مشتش را روی سینهاش گذاشت؛ درست روی قلبش
تهیونگ: اینجاست...
باشگاه دوباره در سکوت فرو رفت، صدای باران از بیرون میآمد و تهیونگ فقط به دری خیره شده بود که نیکی چند دقیقه قبل از آن خارج شده بود... با امیدی که هنوز حاضر نبود بمیرد شاید...فردا برگردد.
شاید... همهی اینها فقط یک کابوس باشد اما ته دلش خوب میدانست بعضی خدا حافظیها... آخرین خداحافظیاند.
ـــــــــــ
صدای ترمز چند خودروی مشکی، سکوت کوچه را شکست.
نیکی که تازه از خواب بیدار شده بود، با اخم پردهی اتاقش را کنار زد؛ چهار خود روی مشکی لوکس، پشت سر هم مقابل خانه ایستاده بودند.
چند مرد کتوشلواری، با قدهای بلند و بیسیم داخل گوش، بیحرکت کنار ماشین ها ایستاده بودند؛ نه حرفی میزدند، نه حتی اطراف را نگاه میکردند. حضورشان آنقدر سنگین بود که همسایه ها فقط از پشت پنجرهها جرئت تماشا کردنشان را داشتند.
نفس نیکی برای لحظهای بند آمد، در اتاق بدون ضربه باز شد؛ نابی داخل آمد برخلاف همیشه، امروز لباس رسمی پوشیده بود
نابی: حاضر شو.
+ اونا... برای من اومدن؟
نابی بیتفاوت جواب داد:
نابی: آره... از امروز دیگه اونجا زندگی میکنی.
چند ثانیه سکوت بینشان ماند، نیکی خیلی آرام لبخند تلخی زد.
+ حتی فرصت خداحافظی هم ندارم؟
نابی شانهای بالا انداخت
نابی: زیادی طولش نده.
در را بست و رفت، نیکی آرام روی لبهی تخت نشست.
نگاهش روی اتاق کوچک و سادهاش چرخید؛ میزی که سالها پشتش درس خوانده بود... قاب عکس پدر و مادرش عروسک کوچکی که جیهو برای تولدش خریده بود...
همهچیز همان بود، فقط خودش دیگر صاحب این اتاق نبود، دستش را روی قاب عکس کشید، لبهایش لرزید.
+ کاش... یبار دیگه کنارم بودین...
اشکش قبل از اینکه بتواند پاکش کند، روی شیشهی قاب افتاد، چند دقیقه بعد کولهی کوچکش را برداشت و برای آخرین بار از اتاق بیرون آمد.
پایین خانه، هیونوو کنار در ایستاده بود.
چشم هایش از همیشه خستهتر به نظر میرسید، وقتی نیکی را دید، خواست چیزی بگوید.. اما هیچ کلمهای پیدا نکرد فقط آرام گفت:
هیونوو: مراقب خودت باش
+ همیشه بودم.
در را باز کرد، هوای خنک صبح به صورتش خورد.
همان لحظه، جیهو که تازه با لباس مدرسه از اتاق بیرون دویده بود، با دیدن چمدان کوچک کنار دست نیکی خشکش زد چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد با صدایی لرزان گفت:
جیهو: ...نونا؟
نیکی برگشت، لبخند زدن برایش سخت شده بود.
+ هوم؟
جیهو با قدمهای تند خودش را به او رساند؛ چشم هایش پر از اشک شده بود
جیهو: داری... میری؟
نیکی چیزی نگفت، همین سکوت... بدترین جواب ممکن بود، اشک از چشمهای پسرک پایین افتاد:
جیهو: نرو...
نیکی زانو زد تا همقدش شود، هر دو دستش را روی شانههای جیهو گذاشت لب هایش چند بار تکان خورد اما صدایی بیرون نیامد آخر فقط توانست آرام بگوید:
+ پسر خوبی باش...
جیهو با گریه سرش را تکان داد.
جیهو: نمیخوام...
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 8
✦.................................
اما او فقط ایستاد، بدون اینکه برگردد، خیلی آرام گفت:
+ خداحافظ.
و از باشگاه بیرون رفت در حالی که تهیونگ فقط به در بسته خیره مانده بود؛ برای اولین بار در زندگیاش، قدرت مشت هایش هیچ فایدهای نداشت.
باشگاه کمکم خالی شد، شاگردها یکییکی وسایلشان را جمع کردند و رفتند هیچکس جرئت نداشت به مربی نزدیک شود.
تهیونگ آرام به سمت همان کیسه بکسی رفت که نیکی همیشه روبه رویش تمرین میکرد، دستش را روی چرم مشکی کشید چشم هایش روی جای مشتهای نیکی ثابت ماند
زیر لب، آنقدر آرام که انگار فقط خودش باید میشنید، گفت:
تهیونگ: قرار بود یه روز قهرمانت کنم نه اینکه از دستت بدم.
مشتش را گره کرد، با تمام قدرت... ضربهی اول؛ صدای برخورد، تمام باشگاه را پر کرد... ضربهی دوم، سوم، چهارم...
نفسهایش سنگین شده بود، هر ضربه، محکمتر از قبلی فرود میآمد، شاگردی که هنوز از رختکن بیرون نیامده بود، با نگرانی جلو آمد:
شاگرد: استاد... کافیه.
تهیونگ انگار صدایش را نشنی، ضربهی بعدی... باز هم و باز هم.
پوست بند انگشت هایش از شدت ضربهها شکافت، رد خون روی چرم تیرهی کیسه ماند اما برای خودش.. آن درد هیچ اهمیتی نداشت.
شاگرد با ترس چند قدم جلوتر آمد
شاگرد: استاد... دستتون...
تهیونگ برای اولین بار ایستاد، نگاهش از روی کیسه جدا نشد با صدایی گرفته و شکسته گفت:
تهیونگ: دردم... اینجا نیست.
آرام مشتش را روی سینهاش گذاشت؛ درست روی قلبش
تهیونگ: اینجاست...
باشگاه دوباره در سکوت فرو رفت، صدای باران از بیرون میآمد و تهیونگ فقط به دری خیره شده بود که نیکی چند دقیقه قبل از آن خارج شده بود... با امیدی که هنوز حاضر نبود بمیرد شاید...فردا برگردد.
شاید... همهی اینها فقط یک کابوس باشد اما ته دلش خوب میدانست بعضی خدا حافظیها... آخرین خداحافظیاند.
ـــــــــــ
صدای ترمز چند خودروی مشکی، سکوت کوچه را شکست.
نیکی که تازه از خواب بیدار شده بود، با اخم پردهی اتاقش را کنار زد؛ چهار خود روی مشکی لوکس، پشت سر هم مقابل خانه ایستاده بودند.
چند مرد کتوشلواری، با قدهای بلند و بیسیم داخل گوش، بیحرکت کنار ماشین ها ایستاده بودند؛ نه حرفی میزدند، نه حتی اطراف را نگاه میکردند. حضورشان آنقدر سنگین بود که همسایه ها فقط از پشت پنجرهها جرئت تماشا کردنشان را داشتند.
نفس نیکی برای لحظهای بند آمد، در اتاق بدون ضربه باز شد؛ نابی داخل آمد برخلاف همیشه، امروز لباس رسمی پوشیده بود
نابی: حاضر شو.
+ اونا... برای من اومدن؟
نابی بیتفاوت جواب داد:
نابی: آره... از امروز دیگه اونجا زندگی میکنی.
چند ثانیه سکوت بینشان ماند، نیکی خیلی آرام لبخند تلخی زد.
+ حتی فرصت خداحافظی هم ندارم؟
نابی شانهای بالا انداخت
نابی: زیادی طولش نده.
در را بست و رفت، نیکی آرام روی لبهی تخت نشست.
نگاهش روی اتاق کوچک و سادهاش چرخید؛ میزی که سالها پشتش درس خوانده بود... قاب عکس پدر و مادرش عروسک کوچکی که جیهو برای تولدش خریده بود...
همهچیز همان بود، فقط خودش دیگر صاحب این اتاق نبود، دستش را روی قاب عکس کشید، لبهایش لرزید.
+ کاش... یبار دیگه کنارم بودین...
اشکش قبل از اینکه بتواند پاکش کند، روی شیشهی قاب افتاد، چند دقیقه بعد کولهی کوچکش را برداشت و برای آخرین بار از اتاق بیرون آمد.
پایین خانه، هیونوو کنار در ایستاده بود.
چشم هایش از همیشه خستهتر به نظر میرسید، وقتی نیکی را دید، خواست چیزی بگوید.. اما هیچ کلمهای پیدا نکرد فقط آرام گفت:
هیونوو: مراقب خودت باش
+ همیشه بودم.
در را باز کرد، هوای خنک صبح به صورتش خورد.
همان لحظه، جیهو که تازه با لباس مدرسه از اتاق بیرون دویده بود، با دیدن چمدان کوچک کنار دست نیکی خشکش زد چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد با صدایی لرزان گفت:
جیهو: ...نونا؟
نیکی برگشت، لبخند زدن برایش سخت شده بود.
+ هوم؟
جیهو با قدمهای تند خودش را به او رساند؛ چشم هایش پر از اشک شده بود
جیهو: داری... میری؟
نیکی چیزی نگفت، همین سکوت... بدترین جواب ممکن بود، اشک از چشمهای پسرک پایین افتاد:
جیهو: نرو...
نیکی زانو زد تا همقدش شود، هر دو دستش را روی شانههای جیهو گذاشت لب هایش چند بار تکان خورد اما صدایی بیرون نیامد آخر فقط توانست آرام بگوید:
+ پسر خوبی باش...
جیهو با گریه سرش را تکان داد.
جیهو: نمیخوام...
- ۹۸۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط