گفتی

گفتی
دوستت دارم
و رفتی ...

من حیرت کردم
از دور سایه هایی
غریب می آمد از جنس دلتنگی
و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق ...

با خود گفتم
هرگز دوستت نخواهم داشت
گفتم عشق را نمی خواهم
ترسیدم و گریختم ...
رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم
و این ها ،
پیش از قصه ی لبخند تـــو بود !
دیدگاه ها (۱)

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی‌فایده استبرگ می‌ریزد، ستیزش ب...

دستهای تومرا نمی سازند ،دستهای تو خرابم می کنندقرار نیستبگذا...

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی تنها و تاریک خدا ماننددل...

.

دو پارتی از نامجون پارت ۲از آشپزخانه صدای باز شدن یخچال و ظر...

★彡   Part 70 彡★ بلاخره رفع دلتنگی کرد.با نفس نفس ازم جدا شد ...

پارت ۲ویو ا.ت بدون در زدن وارد اتاق شدم که با نامجون مواجه ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط