پارت نسیم آرام

---

پارت ۳: نسیم آرام

کافه‌ای کوچک و دنج، با پنجره‌های بزرگ که نور صبحگاهی را با گرمای آرامش‌بخش به داخل می‌آورد، میزبان آن‌ها شد. ایزانا و دختر کنار پنجره نشستند، فنجان‌های قهوه داغ در دستشان و بوی نان تازه از آشپزخانه‌ی کوچک به مشام می‌رسید.

دختر نگاهی به ایزانا انداخت و با لبخند گفت:
«تو همیشه اینقدر ساکتی؟ یا فقط وقتی غریبه‌ای کنارته، اینجوری می‌شی؟»

ایزانا لبخندی کوتاه زد و گفت:
«فقط… یه عادته. بعضی وقتا ساکت بودن، یعنی فکر کردن. فکر کردن به چیزایی که نمی‌خوای فراموششون کنی… یا شاید چیزایی که می‌خوای یاد بگیری.»

دختر سرش را کمی کج کرد و گفت:
«فکر کردن… همیشه سخته، ولی بعضی وقتا لازمه. شاید هم باعث می‌شه آدم بفهمه کیه و چی می‌خواد.»

ایزانا به آرامی نفس کشید و چشم‌هایش را روی دختر دوخت. حس می‌کرد که برای اولین بار کسی واقعاً به حرف‌هایش گوش می‌دهد، نه فقط به ظاهرش نگاه می‌کند. قلبش کمی آرام‌تر شد، و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کرد که می‌تواند بدون ترس خودش باشد.

نسیم صبحگاهی از پنجره داخل آمد و موهایشان را نوازش کرد. دختر لبخند زد و گفت:
«می‌دونی… بعضی آدم‌ها میان زندگی آدم، نه برای اینکه تغییرش بدن، بلکه برای اینکه یادش بدن دوباره احساس کنه.»

ایزانا لحظه‌ای سکوت کرد، بعد گفت:
«شاید تو هم یکی از اون آدمایی…»

و هر دو خندیدند، خنده‌ای که مثل اولین پرتو خورشید پس از زمستان سرد، قلب ایزانا را روشن کرد.

آن روز، ایزانا فهمید که شاید زندگی، حتی بعد از همه‌ی دردها، هنوز فرصت دوباره بخشیدن و دوست داشتن را دارد. و شاید این شروع یک داستان تازه باشد…


---
دیدگاه ها (۱)

---پارت ۴: سایه‌ی یک رازشب شده بود و چراغ‌های خیابان، مسیر خ...

---پارت ۵: سایه‌های گذشتهصبح بود، اما ایزانا هنوز خواب شب ر...

---پارت ۲: اولین گفتگوصبح زود بود و خیابان‌ها هنوز در خواب ب...

---پارت ۱: سکوت شبانهباران آرام روی خیابان‌های خیس شهر می‌با...

بعضی وقتا یه احساساتی رو تجربه میکنیم که برامون گنگن اسم میز...

پشت پنجره اولین برف زمستانی را نگاه میکنمخانه گرم گرم است ام...

🌱🍒بعضی وقتا که هوا بارونیه،یه فنجون چای با طعم هل و دارچین،د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط