I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁶⁶
چشمام برق زد..سرم رو تکون دادم تا بهش فکر نکنم
به جلو حرکت کردم..ولی تهیونگ پشت سرم میومد
بهش نگاه کردم..مثل بچه ها داشت پاستیل و ترشک انتخاب میکرد..بعد چیپس...
گوشیم رو در اوردم و ازش یه عکس گرفتم
و بعد برای جونگکوک فرستادم و گفتم
+منتظر دوستتم...
همون موقع سین کرد..
جونگکوک:من بدبخت هم دارم بچه داری میکنم..بیدار شده از اون موقع تا الان با جین داره بحث میکنه که کی خوشگلتره..اخرش هم گریه کرد اومد بغلم من
از حرفش خندم گرفت..بی اختیار خندیدم
بی
فارغ به اینکه تهیونگ بالای سرم ایستاده و داره پیاممون رو میخونه
+خوب از مردم عکس میگیری دختر!
-یاخدا تو از کجا پیدات شد؟
بدون توجه به سوالم،یه پاکت داد دستم..دستشو توی جیبش برد و حرکت کرد
پاکت رو باز کردم..خدای من..
توی پر از لواشک بود..کلی لواشک!
یکیش رو بیرون آوردم و شروع کردم به خوردن
رفتم پیش تهیونگ..
-دستت درد نکنه
+نمیخوای به منم بدی؟
پاکت رو جلوش گرفتم
-بیا بردار
شصتش رو گوشه ی لبم کشید و تکهای از لواشک،که جا مونده بودم رو برداشت..و بعد نزدیک دهنش برد..و با کمال ناباوری خورد
تقریبا از خجالت رنگ لبو شدم..یهو درد شدیدی توی ناحیه ی شکمم به وجود اومد
لبخندم رو حفظ کردم،و مثل قبل دنبالش رفتم
هر لحظه دردم بیشتر میشد
-تهیونگ..بریم خونه؟
+اگه خسته شدی بریم
-اوهوم
و برگشتیم..
توی ماشین هیچ صحبتی نکردیم
درد دلم به خاطر لواشک چندبرابر شده بود
رسیدیم خونه..
یهنا روی پای جونگکوک بود..تلویزیون برنامه کودک نشون میداد و همه ی پسرا داشتن میدیدن..با خنده گفتم
-چرا شماها دارید برنامه کودک میبینید؟
جونگکوک بی حوصله کانال رو عوض کرد
و همون لحظه جیغ یهنا رفت هوا..وقتی دوباره برنامه کودک گذاشت،یهنا ساکت شد
من و تهیونگ از خنده پخش زمین شده بودیم
تهیونگ پاکت لواشک دیگهای که خریده بود رو داد به یهنا
یهنا هم مثل من ذوق کرد
-خب دیگه بسه..پاشید برید بخوابید..راستی سوهو کجاست؟
جیمین:توی اتاقش خوابه
-باشه..برید بخوابید تا فردا با لگد بیدار نشدید
یهنا:یکم دیگه ببینیم؟
یهنا رو بغل کردم و بردمش توی اتاق
روی تخت خوابوندمش و قلقلکش دادم..با خنده گفتم
-میخوای بیدار بمونی؟میدونی ساعت چنده؟توی کوچولو تا ساعت یک بیدار موندیییی
انقدر خندید که خسته شد
سرش رو روی دستم گذاشت..چشماش رو بست
منم کنارش خوابیدم..
چشمام گرم شد..
و دقیقا همون لحظه یهنا با حالت گریه گفت
یهنا:مامانی..دلم درد میکنه
-همه ی لواشک رو خوردی کوچولو؟
یهنا:اره
همش به خودش میپیچید
وای تهیونگ خدا لعنتت نکنه..چرا بهش لواشک دادی؟
فکر نمیکنم بتونه قرص بخوره و براش خوب نیست
براش دمنوش درست کردم..
یکم دلش بهتر شد..ولی هنوز درد داشت...
تا صبح داشتم دلدردش رو خوب میکرد..کلا یه ساعت خوابیدم
از روی تخت بلند شدم..جلوی آیینه وایسادم
لباسم رو عوض کردم..موهام رو گوجهای بستم
و رفتم توی هال...
*ادامه دارد...
Part⁶⁶
چشمام برق زد..سرم رو تکون دادم تا بهش فکر نکنم
به جلو حرکت کردم..ولی تهیونگ پشت سرم میومد
بهش نگاه کردم..مثل بچه ها داشت پاستیل و ترشک انتخاب میکرد..بعد چیپس...
گوشیم رو در اوردم و ازش یه عکس گرفتم
و بعد برای جونگکوک فرستادم و گفتم
+منتظر دوستتم...
همون موقع سین کرد..
جونگکوک:من بدبخت هم دارم بچه داری میکنم..بیدار شده از اون موقع تا الان با جین داره بحث میکنه که کی خوشگلتره..اخرش هم گریه کرد اومد بغلم من
از حرفش خندم گرفت..بی اختیار خندیدم
بی
فارغ به اینکه تهیونگ بالای سرم ایستاده و داره پیاممون رو میخونه
+خوب از مردم عکس میگیری دختر!
-یاخدا تو از کجا پیدات شد؟
بدون توجه به سوالم،یه پاکت داد دستم..دستشو توی جیبش برد و حرکت کرد
پاکت رو باز کردم..خدای من..
توی پر از لواشک بود..کلی لواشک!
یکیش رو بیرون آوردم و شروع کردم به خوردن
رفتم پیش تهیونگ..
-دستت درد نکنه
+نمیخوای به منم بدی؟
پاکت رو جلوش گرفتم
-بیا بردار
شصتش رو گوشه ی لبم کشید و تکهای از لواشک،که جا مونده بودم رو برداشت..و بعد نزدیک دهنش برد..و با کمال ناباوری خورد
تقریبا از خجالت رنگ لبو شدم..یهو درد شدیدی توی ناحیه ی شکمم به وجود اومد
لبخندم رو حفظ کردم،و مثل قبل دنبالش رفتم
هر لحظه دردم بیشتر میشد
-تهیونگ..بریم خونه؟
+اگه خسته شدی بریم
-اوهوم
و برگشتیم..
توی ماشین هیچ صحبتی نکردیم
درد دلم به خاطر لواشک چندبرابر شده بود
رسیدیم خونه..
یهنا روی پای جونگکوک بود..تلویزیون برنامه کودک نشون میداد و همه ی پسرا داشتن میدیدن..با خنده گفتم
-چرا شماها دارید برنامه کودک میبینید؟
جونگکوک بی حوصله کانال رو عوض کرد
و همون لحظه جیغ یهنا رفت هوا..وقتی دوباره برنامه کودک گذاشت،یهنا ساکت شد
من و تهیونگ از خنده پخش زمین شده بودیم
تهیونگ پاکت لواشک دیگهای که خریده بود رو داد به یهنا
یهنا هم مثل من ذوق کرد
-خب دیگه بسه..پاشید برید بخوابید..راستی سوهو کجاست؟
جیمین:توی اتاقش خوابه
-باشه..برید بخوابید تا فردا با لگد بیدار نشدید
یهنا:یکم دیگه ببینیم؟
یهنا رو بغل کردم و بردمش توی اتاق
روی تخت خوابوندمش و قلقلکش دادم..با خنده گفتم
-میخوای بیدار بمونی؟میدونی ساعت چنده؟توی کوچولو تا ساعت یک بیدار موندیییی
انقدر خندید که خسته شد
سرش رو روی دستم گذاشت..چشماش رو بست
منم کنارش خوابیدم..
چشمام گرم شد..
و دقیقا همون لحظه یهنا با حالت گریه گفت
یهنا:مامانی..دلم درد میکنه
-همه ی لواشک رو خوردی کوچولو؟
یهنا:اره
همش به خودش میپیچید
وای تهیونگ خدا لعنتت نکنه..چرا بهش لواشک دادی؟
فکر نمیکنم بتونه قرص بخوره و براش خوب نیست
براش دمنوش درست کردم..
یکم دلش بهتر شد..ولی هنوز درد داشت...
تا صبح داشتم دلدردش رو خوب میکرد..کلا یه ساعت خوابیدم
از روی تخت بلند شدم..جلوی آیینه وایسادم
لباسم رو عوض کردم..موهام رو گوجهای بستم
و رفتم توی هال...
*ادامه دارد...
- ۵۸۱
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط