پارت لباش روی گردنم بود دستمو روی شونش گذاشتمو سفت ب
پارت 53: لباش روی گردنم بود. دستمو روی شونش گذاشتمو سفت بغلش کردم. خندیدو اونم دساشو دورم حلقه کرد. کوکی: خیلی میخوامت خیلی ... از توی بغلش بیرون اومدم . لبامو گاز گرفتمو به لباش زل زدم. کوکی: هه چیه به کجا نگاه میکنی؟؟ من: ینی معلوم نیس؟؟؟
کوکی: چرا پس بزار دیگه اینقد زل نزنی به لبام. دور کمرمو گرفتو بلندم کرد . منم پاهامو دورش حلقه کردم. منو انداخت روی تخت. همونجوری که پاهام دورش حلقه بود. خودشو روی من انداخت . کوکی: لبات منو گول میزنه در هر شرایطی دلم میخواد ببوسمشون لبات چی داره؟؟؟
چشامو بالا انداختمو گفتم: اووو نمیدونم به نظرت لبام چی داره دانشمندا باید یه مقاله بنویسن راجب لبام مگه نه؟؟
اسمشم بزارن جادوی لبای گائول نظرت؟؟
کوکی: نظرم منفیه. لباتو هر کسی نباید ببینه چون مال منه.
نزدیک اومدو لبامو بین لباش گرفت. زبونمو با دندونش گرفت. لباشو میخوردم. دسامو روی سینش گذاشتمو ازش جدا شدم. کوکی: حالا که اینقد خوشگلی شب عروسی چه فرشته ای میشی. دوباره جوش اوردم. من: یا چند بار بهت گفتم راجب اون شب وحشتناک حرف نزن.
کوکی: آخرش من نفهمیدم دقیقا از چیش میترسی.
من: یااااا بله نبایدم بفهمی چون هیچ عذابی نمیکشی.
کوکی: عذاااب؟ از چی حرف میزنی؟ من: هعی سعی نکن بیش تر از این از زیر زبونم حرف بکشی من خودم تهشم.
کوکی: اه دسم رو شد خووب بیخیال. بریم تو حال.
با هم دیگه از اتاق بیرون رفتیم. دیدم وی خوابیده روی کاناپه. من: تهیونگ خوابت میاد؟؟؟ وی: نه بابا نمیدونم کمرم درد میکنه چرا. من: واسه چی میخوای ماساژت بدم؟
کوکی پرید وسط حرفمون. کوکی: نه بابااا اینقد که درد نمیکنه که ماساژ بخواد. وی هم میخواس کمی کوکیو اذیت کنه. وی: اتفاقا خیلیی درد میکنههه داشتم به یه ماساژ خوب فکر میکردم. من: پس روی من حساااب کن.
کوکی: یااااااا. قبووول نییییس. منم میااام.ینی منم میام نگا میکنم . من: باشه بیا ما که قرار نیس کاری کنیم.
تهیونگ بلد شدو رفت توی اتاق روی تخت دراز کشید. منم رفتم توی اتاق کوکی هم دنبالم اومد. من: خوب آماده ای؟؟
وی: اوهووم. شروع کردم به ماساژ دادنش. وی: خیلی خووبه. وااای عااالیه. کوک با چشای ریز نگا میکرد. رومو برگردوندمو بهش نگاه کردم. من: چته تو؟؟؟
کوکی: اره پارک گائول نوبت منم میشههه.
من: اووم باشه ولی تووو هر چی بهت میگم ماساژت بدم میگی بلد نیستی لووووس. کوکی: ایییییش.
ماساژ ته ته تموم شد. یهو از توی حال شوگا جونگ کوکو صدا کرد. شوگا: جونگ کوک بیا به کمکت احتیاج دارم.
بلند شدیم رفتیم توی حال. کوکی: چی شده؟ شوگا: فلشم رفت زیر یخچال فقط تو میتونی یخچالو بلند کنی.
کوکی: اوهوووم البته. یخچال ازین دو دره های بزرگ بود. جونگ کوک خم شدو یخچالو بلند کرد. شوگا فلشو برداشت. جونگ کوک اومد که یخچالو بزاره زمین یهو أخ بلندی گفت: آآآآآخ. نگران شدم یهو. یخچالو که گذاشت افتاد. رفتم بازوشو گرفتم با نگرانی گفتم: واای چی شدی؟ خووبی؟؟
کوکی: گائول نفرینم کردی؟؟؟ کمرم گرفت. ..
همینجوری تو چشاش زل زده بودم یهو دیگه کنترلمو از دس دادم زدم زیر خنده. کوکی: هعی کمرم گرفته میخندی؟
من: جونگ کوک حواست باشه حرفام زود میگیره.
خلاصه وی و جیمین کمک کردنو جونگ کوکو بردن روی تخت . جونگ کوک خوابید. من: خوب الان ماساژت میدم.
فقط بلوزتو در بیار که با روغن ماساژ بدم. کوکی: نمیتونم. خودت در بیار. من: باشه. بلوزشو در اوردمو روغن مخصوصشو اوردم. روغنو روی کمرش ریختم. کمرشو ماساژ دادمو مالیدم. خیلی وقت داشتم ماساژ میدادم. نزدیک 30 دقیقه. من: جونگ کوک بهتر شده؟؟
دیدم جواب نمیده . دوباره صداش کردم. بازم جواب نداد.
نزدیک رفتمو دیدم خوابش برده. لبخندی زدمو نزدیکش شدم روی لباش بوسه ای زدم.
کوکی: چرا پس بزار دیگه اینقد زل نزنی به لبام. دور کمرمو گرفتو بلندم کرد . منم پاهامو دورش حلقه کردم. منو انداخت روی تخت. همونجوری که پاهام دورش حلقه بود. خودشو روی من انداخت . کوکی: لبات منو گول میزنه در هر شرایطی دلم میخواد ببوسمشون لبات چی داره؟؟؟
چشامو بالا انداختمو گفتم: اووو نمیدونم به نظرت لبام چی داره دانشمندا باید یه مقاله بنویسن راجب لبام مگه نه؟؟
اسمشم بزارن جادوی لبای گائول نظرت؟؟
کوکی: نظرم منفیه. لباتو هر کسی نباید ببینه چون مال منه.
نزدیک اومدو لبامو بین لباش گرفت. زبونمو با دندونش گرفت. لباشو میخوردم. دسامو روی سینش گذاشتمو ازش جدا شدم. کوکی: حالا که اینقد خوشگلی شب عروسی چه فرشته ای میشی. دوباره جوش اوردم. من: یا چند بار بهت گفتم راجب اون شب وحشتناک حرف نزن.
کوکی: آخرش من نفهمیدم دقیقا از چیش میترسی.
من: یااااا بله نبایدم بفهمی چون هیچ عذابی نمیکشی.
کوکی: عذاااب؟ از چی حرف میزنی؟ من: هعی سعی نکن بیش تر از این از زیر زبونم حرف بکشی من خودم تهشم.
کوکی: اه دسم رو شد خووب بیخیال. بریم تو حال.
با هم دیگه از اتاق بیرون رفتیم. دیدم وی خوابیده روی کاناپه. من: تهیونگ خوابت میاد؟؟؟ وی: نه بابا نمیدونم کمرم درد میکنه چرا. من: واسه چی میخوای ماساژت بدم؟
کوکی پرید وسط حرفمون. کوکی: نه بابااا اینقد که درد نمیکنه که ماساژ بخواد. وی هم میخواس کمی کوکیو اذیت کنه. وی: اتفاقا خیلیی درد میکنههه داشتم به یه ماساژ خوب فکر میکردم. من: پس روی من حساااب کن.
کوکی: یااااااا. قبووول نییییس. منم میااام.ینی منم میام نگا میکنم . من: باشه بیا ما که قرار نیس کاری کنیم.
تهیونگ بلد شدو رفت توی اتاق روی تخت دراز کشید. منم رفتم توی اتاق کوکی هم دنبالم اومد. من: خوب آماده ای؟؟
وی: اوهووم. شروع کردم به ماساژ دادنش. وی: خیلی خووبه. وااای عااالیه. کوک با چشای ریز نگا میکرد. رومو برگردوندمو بهش نگاه کردم. من: چته تو؟؟؟
کوکی: اره پارک گائول نوبت منم میشههه.
من: اووم باشه ولی تووو هر چی بهت میگم ماساژت بدم میگی بلد نیستی لووووس. کوکی: ایییییش.
ماساژ ته ته تموم شد. یهو از توی حال شوگا جونگ کوکو صدا کرد. شوگا: جونگ کوک بیا به کمکت احتیاج دارم.
بلند شدیم رفتیم توی حال. کوکی: چی شده؟ شوگا: فلشم رفت زیر یخچال فقط تو میتونی یخچالو بلند کنی.
کوکی: اوهوووم البته. یخچال ازین دو دره های بزرگ بود. جونگ کوک خم شدو یخچالو بلند کرد. شوگا فلشو برداشت. جونگ کوک اومد که یخچالو بزاره زمین یهو أخ بلندی گفت: آآآآآخ. نگران شدم یهو. یخچالو که گذاشت افتاد. رفتم بازوشو گرفتم با نگرانی گفتم: واای چی شدی؟ خووبی؟؟
کوکی: گائول نفرینم کردی؟؟؟ کمرم گرفت. ..
همینجوری تو چشاش زل زده بودم یهو دیگه کنترلمو از دس دادم زدم زیر خنده. کوکی: هعی کمرم گرفته میخندی؟
من: جونگ کوک حواست باشه حرفام زود میگیره.
خلاصه وی و جیمین کمک کردنو جونگ کوکو بردن روی تخت . جونگ کوک خوابید. من: خوب الان ماساژت میدم.
فقط بلوزتو در بیار که با روغن ماساژ بدم. کوکی: نمیتونم. خودت در بیار. من: باشه. بلوزشو در اوردمو روغن مخصوصشو اوردم. روغنو روی کمرش ریختم. کمرشو ماساژ دادمو مالیدم. خیلی وقت داشتم ماساژ میدادم. نزدیک 30 دقیقه. من: جونگ کوک بهتر شده؟؟
دیدم جواب نمیده . دوباره صداش کردم. بازم جواب نداد.
نزدیک رفتمو دیدم خوابش برده. لبخندی زدمو نزدیکش شدم روی لباش بوسه ای زدم.
- ۸۰.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط