پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه. دستش را گرفت

پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه. دستش را گرفتم و با عصبانیت
گفتم:
این چه کاری بود کردی؟
اشکِ چشمانش سرازیر شد...
سرش را بالا آورد و گفت:
حاجی! من سید هستم. میخوام مثل مادرم زهرا گمنام بمونم...
دیدگاه ها (۱)

پارت چهارم نماد مرگ

وقتی میاین ایران ولی تحریک میشه...با تعجب خییلییی زیاد نگاشو...

پارت بیست‌ودوم | بالاخره گفتی...نور ملایم غروب از پنجره‌ی ات...

قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموش‌نشدنی»نور کم‌...

پدرخواندهp³ا.ت پاکت رو محکم توی دستش گرفته بود.+ا.ت، پاکت رو...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 9سرباز 1: هوی چرا کشتیشسرباز 2:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط