دیده در هجر تو شرمندۀ احسانم کرد

دیده در هجر تو شرمندۀ احسانم کرد
بس که شب‌ها گهر اشک بدامانم کرد

عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند
حال آشفتۀ آن جمع پریشانم کرد

تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مراد
خانۀ سیل غم آباد که ویرانم کرد

شمّه‌ای از گل روی تو به بلبل گفتم
آن تُنُک حوصله رسوای گلستانم کرد

داستان شب هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد


شاطرعباس صبوحی
دیدگاه ها (۳)

🌹 صبح یعنی: یک سلام آبی که بوی زندگی بده🍃 🌹 صبح یعنی: امید ب...

چنان عشقش پریشان کرد ما راکه دیگر جمع نتوان کرد ما راسپاه صب...

تا به دام غمش آورد خدا، داد مراهر چه می‌خواستم از بخت، خدا د...

دلبرا بر روی ماهت این پریشان مو است داریسُنبل تر، یا سمن، یا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط