عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁵
درو بست و ماشین شروع به حرکت کرد.
با گریه روبه مرد گفتم:حالش چطوره؟
نفسشو کلافه داد بیرون و گفت:هنوز هیچی معلوم نیست..اما تیر توی شکمش خورده..
دستمو گذاشتم روی صورتش و گفتم:جونگکــوک..مگه قرار نبود همیشه کنارم باشی؟..الان بهت نیاز دارم..بلند شو..
چشماش حرکت ریزی کردن..انگار میخواست چشماشو باز کنه.
موهای توی صورتشو زدم کنار و ادامه دادم:جونگکوکااا،قبول نیست..من هنوز بهت نگفتم دوست دارم..
از لابه لای پلکش بهم نگاه کرد و با صدای بیجونش گفت:منم..منم دوست دارم
و بعد دوباره چشماشو بست..
+نه..نه چشماتو نبند..
از بس گریه کرده بودم دیگه جونی توی تنم نمونده بود.
سرم درد شدیدی گرفت و دوباره چشمام سیاهی رفت و بعد از حال رفتم..
کل بدنم درد میکنه..
حس عجیبی داشتم انگار دیگه اون حس پوچ بودن رو نداشتم..
صدای مبهمی میومد..یه صدا مثل گریه..
( فلشبک به روز تصادف آرا)
اشکی از گوشه چشمم چکید و افتاد روی قبر بابا.
باد میوزید و موهامو به رقص درمیآورد.
آسمون ابری بود..درست مثل چشم های من..
تنها کسی که داشتم هم ترکم کرد..الان دیگه تنهای تنها شدم..
دکترا گفتن علت مرگش سکته مغزیه..
اما من هنوز هم به مرگ بابا مشکوکم.
بابا با همه خوب بود..چه کسی ممکنه اونو به قتل برسونه؟
جونگ کوک...
اون..اون آخرین بار با بابا دعواش شده بود..
باید باهاش حرف بزنم.
سریع بلند شدم و روبه بادیگارد گفتم:کلید ماشینو بده
کلیدو گرفتم و به سمت ماشین رفتم.
جاده رو مه سنگینی گرفته بود.
یهو از توی مه یه کامیون که به سمت من میومد به چشم رسید.
پامو روی ترمز فشار دادم اما انگار ترمز بریده بود..
فقط چشمامو بستم و دستمو گذاشتم روی گوشم..
(فلش فروارد)
کل بدنم درد میکنه..
حس عجیبی داشتم انگار دیگه اون حس پوچ بودن رو نداشتم.
انگار خاطراتم برگشته...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁵
درو بست و ماشین شروع به حرکت کرد.
با گریه روبه مرد گفتم:حالش چطوره؟
نفسشو کلافه داد بیرون و گفت:هنوز هیچی معلوم نیست..اما تیر توی شکمش خورده..
دستمو گذاشتم روی صورتش و گفتم:جونگکــوک..مگه قرار نبود همیشه کنارم باشی؟..الان بهت نیاز دارم..بلند شو..
چشماش حرکت ریزی کردن..انگار میخواست چشماشو باز کنه.
موهای توی صورتشو زدم کنار و ادامه دادم:جونگکوکااا،قبول نیست..من هنوز بهت نگفتم دوست دارم..
از لابه لای پلکش بهم نگاه کرد و با صدای بیجونش گفت:منم..منم دوست دارم
و بعد دوباره چشماشو بست..
+نه..نه چشماتو نبند..
از بس گریه کرده بودم دیگه جونی توی تنم نمونده بود.
سرم درد شدیدی گرفت و دوباره چشمام سیاهی رفت و بعد از حال رفتم..
کل بدنم درد میکنه..
حس عجیبی داشتم انگار دیگه اون حس پوچ بودن رو نداشتم..
صدای مبهمی میومد..یه صدا مثل گریه..
( فلشبک به روز تصادف آرا)
اشکی از گوشه چشمم چکید و افتاد روی قبر بابا.
باد میوزید و موهامو به رقص درمیآورد.
آسمون ابری بود..درست مثل چشم های من..
تنها کسی که داشتم هم ترکم کرد..الان دیگه تنهای تنها شدم..
دکترا گفتن علت مرگش سکته مغزیه..
اما من هنوز هم به مرگ بابا مشکوکم.
بابا با همه خوب بود..چه کسی ممکنه اونو به قتل برسونه؟
جونگ کوک...
اون..اون آخرین بار با بابا دعواش شده بود..
باید باهاش حرف بزنم.
سریع بلند شدم و روبه بادیگارد گفتم:کلید ماشینو بده
کلیدو گرفتم و به سمت ماشین رفتم.
جاده رو مه سنگینی گرفته بود.
یهو از توی مه یه کامیون که به سمت من میومد به چشم رسید.
پامو روی ترمز فشار دادم اما انگار ترمز بریده بود..
فقط چشمامو بستم و دستمو گذاشتم روی گوشم..
(فلش فروارد)
کل بدنم درد میکنه..
حس عجیبی داشتم انگار دیگه اون حس پوچ بودن رو نداشتم.
انگار خاطراتم برگشته...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۶.۱k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط