کنجکاویp

کنجکاوی"p²⁴"
'⁷صبح'
از خواب بیدار شد. بلند شد و نشست.
"صبر کن... کی لباسای منو عوض کرده؟؟.. وااای نه.. شوخیت گرفته!!":Eliza
بلند شد و به سمت پنجره رفت. عجیب بود که هیچ نوری از بیرون دیده نمیشد؟
پرده هارا کنار زد و شاهد قطرات باران که به زمین میخوردند شد. قطره‌های باران، با برخوردشان به برگ‌ها، زمین و سقف آهنگی دلنشین ساخته بودند. گوش هایش را تیز و چشم هایش را باز کرد تا بیشترین لذت را از این لحظه ببرد.
با صدای دلنشینش آواز مورد علاقه‌اش را میخواند.
جونگ‌کوک از آن طرف که روی بالکن اتاقش بود با دقت به صدای زیبای الیزا گوش میداد.
صدای برخورد قطرات باران با زمین و ترکیبش با صدای بهشتی الیزا گوش را نوازش میداد. احیانا باید به موارد دیشبی حنجره طلایی را هم اضافه میکرد؟
محو صدای دلنشین الیزا بود تا اینکه دگر صدایی نیامد.
افکارش را پس زد. از بالکن خارج شد. در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت. پله‌هارا طی کرد که.... دوباره؟
خدمتکار های دیگر دور الیزا جمع شده بودند تا اینکه با صدای جئون برگشتند.
"چرا براتون انقدر کنجکاو کنندست بدونین اونجا چه اتفاقی افتاد؟":kook
همگی از جمله الیزا تعظیم کردند و به او صبح بخیر گفتند. عذر خواهی کردند و هرکی رفت سر کار خودش. در آن لحظه، الیزا و جئون که روبه‌روی هم قرار گرفته بودند، نگاهشان را از روی یکدیگر برنداشتند تا اینکه آماندا الیزا را صدا زد.
"الیزا"
تعظیم کرد. رفت و جئون را با افکارش تنها گذاشت
_____
میدونم میدونم کمه
اما مغزم یاری نمیده
واقعا دارم تلاشم رو میکنم که چرت نشه اما احساس میکنم دارم گند میزنم.
لطفا نظرتون رو بگین چون واقعا احساس میکنم دارم خراب میکنم
دیدگاه ها (۲۴)

کنجکاوی"p²⁵"چهره‌ای به زیبایی آسمانی پرستاره. چشم‌هایی به شگ...

کنجکاوی"p²⁶"خیلی زود روزها میگذشت. با احساسی ناگفته اما نمای...

کنجکاوی"p²³"تا یازده‌نیم شب در خیابان ها رانندگی میکرد اما ح...

کنجکاوی"p²²"....."بابت اون کارم...":Eliza"دربارش حرف نزن":ko...

رز سرخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط