ظهور ازدواج پارت
ظهور ازدواج پارت ۵۸۳
داشتم زیر این همه فشار به اصطلاح حقایق له میشدم... خيلي تلخ و دردناك بود..خيلي زياد.. همه زندگیم رو براي يه هوس کثیف از دست داده بودم.. مادر پاک و وفادارم رو پدر بیچاره و بي گناهم رو.. همه چیزم. چه کثافتی دور و برم بود و نفهمیده بودم.. داغون صورتمو توی دستام گرفتم. صداهاي پاهایی رو میشنیدم که خیلی بیجون روي زمین کشیده میشدن. فرد هول گفت: جیمین چرا پاشدي؟ جیمین تلخ گفت حال که قراره بدوني بايد همشو بدوني الا..همه شو. این خواست خودت بود..مگه نه؟ قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد. پردرد و با خشم نگاش کردم با صورت رنگ پریده و خیلی بیحالی وایستاده بود و فرد دستش رو گرفته بود ولي داغون دستش رو پس زد و گفت:حرفام ادامه داره..باید بشنوي.. و سرفه خيلي بلند و داغوني زد. از دیدنش انقدر در مونده قلبم بیشتر گرفت. همه این مدت این مرد همه چیز رو میدونست و دم نزده بود و نمیذاشت بفهمم.. سرفه زد و لرزون دستمالی جلوی دهنش گرفت و بعد مچاله اش کرد. به زحمت روي پاهام ایستادم. هنوز داغي مونده که به داغم اضافه شه؟ تنم میلرزید. به حدي داغون بودم که قدرت شنیدن یه جمله اضافه تر رو نداشتم ولي.. این قضیه باید امروز و همینجا تموم میشد دیگه طاقت کش دادنش رو نداشتم لرزون با صورت خیسم برگشتم تو اتاق. جیمین تلخ به فرد گفت: برو بیرون فرد داغون و ناراحت لبهاشو به هم فشرد و نفسش رو فوت کرد و رفت بیرون. داغون به جیمین پشت کردم و در رو بستم و پیشونیمو به در تکیه
پشت کردم و در رو بستم و پیشونیمو به در تکیه دادم. نمیتونستم نگاش کنم داشتم آتیش میگرفتم.. داغون گفت: وقتی فهمیدم مریضم به هزار تا دکتر سر زدم..همه شون بهم گفتن وقت زیادی ندارم و کمتر از ۳ سال زنده ام. وحشت زده هق هق کردم. نمیتونه حقیقت داشته باشه.. اما قلبم داشت از جا در میومد.. خداي من.. لطفا... این.. این اصلا منصفانه نیست. حق نداره اینکارو باهام بکنه.. حق نداره جیمز پردرد گفت: فقط حدود ۲ سال وقت داشتم زندگي کنم. نمیتونستم گناه خودم و خانواده مو همونجور رها کنم. یه مرد بیگناه براي هوس پدرم و سنگدلی مادرم مرده بود،یه زن بدبخت شده بود،یه دختر بی پدر و بي پناه شده بود چطور میتونستم اسون بگذرم؟ سالها درد کشیدم ولی جلو نرفتم چون فك كردم بدون سایه من خوشبختن. ولی حالا... اشکم پردرد جاري شد و داغون چشمامو بستم.. درمونده گفت: حالا که قرار بود برم.باید باید از زندگي و خوشبختي دختر کوچولویی که خودم ویرونش کردم مطمین میشدم. نمیتونستم رهاش کنم تا به خاطر خطاي ما تو بدبختياش بسوزه.. دردش درد من بود. درد خطاهای نکرده. درد خطای دیگران. اون دختر همدرد من بود..
داشتم زیر این همه فشار به اصطلاح حقایق له میشدم... خيلي تلخ و دردناك بود..خيلي زياد.. همه زندگیم رو براي يه هوس کثیف از دست داده بودم.. مادر پاک و وفادارم رو پدر بیچاره و بي گناهم رو.. همه چیزم. چه کثافتی دور و برم بود و نفهمیده بودم.. داغون صورتمو توی دستام گرفتم. صداهاي پاهایی رو میشنیدم که خیلی بیجون روي زمین کشیده میشدن. فرد هول گفت: جیمین چرا پاشدي؟ جیمین تلخ گفت حال که قراره بدوني بايد همشو بدوني الا..همه شو. این خواست خودت بود..مگه نه؟ قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد. پردرد و با خشم نگاش کردم با صورت رنگ پریده و خیلی بیحالی وایستاده بود و فرد دستش رو گرفته بود ولي داغون دستش رو پس زد و گفت:حرفام ادامه داره..باید بشنوي.. و سرفه خيلي بلند و داغوني زد. از دیدنش انقدر در مونده قلبم بیشتر گرفت. همه این مدت این مرد همه چیز رو میدونست و دم نزده بود و نمیذاشت بفهمم.. سرفه زد و لرزون دستمالی جلوی دهنش گرفت و بعد مچاله اش کرد. به زحمت روي پاهام ایستادم. هنوز داغي مونده که به داغم اضافه شه؟ تنم میلرزید. به حدي داغون بودم که قدرت شنیدن یه جمله اضافه تر رو نداشتم ولي.. این قضیه باید امروز و همینجا تموم میشد دیگه طاقت کش دادنش رو نداشتم لرزون با صورت خیسم برگشتم تو اتاق. جیمین تلخ به فرد گفت: برو بیرون فرد داغون و ناراحت لبهاشو به هم فشرد و نفسش رو فوت کرد و رفت بیرون. داغون به جیمین پشت کردم و در رو بستم و پیشونیمو به در تکیه
پشت کردم و در رو بستم و پیشونیمو به در تکیه دادم. نمیتونستم نگاش کنم داشتم آتیش میگرفتم.. داغون گفت: وقتی فهمیدم مریضم به هزار تا دکتر سر زدم..همه شون بهم گفتن وقت زیادی ندارم و کمتر از ۳ سال زنده ام. وحشت زده هق هق کردم. نمیتونه حقیقت داشته باشه.. اما قلبم داشت از جا در میومد.. خداي من.. لطفا... این.. این اصلا منصفانه نیست. حق نداره اینکارو باهام بکنه.. حق نداره جیمز پردرد گفت: فقط حدود ۲ سال وقت داشتم زندگي کنم. نمیتونستم گناه خودم و خانواده مو همونجور رها کنم. یه مرد بیگناه براي هوس پدرم و سنگدلی مادرم مرده بود،یه زن بدبخت شده بود،یه دختر بی پدر و بي پناه شده بود چطور میتونستم اسون بگذرم؟ سالها درد کشیدم ولی جلو نرفتم چون فك كردم بدون سایه من خوشبختن. ولی حالا... اشکم پردرد جاري شد و داغون چشمامو بستم.. درمونده گفت: حالا که قرار بود برم.باید باید از زندگي و خوشبختي دختر کوچولویی که خودم ویرونش کردم مطمین میشدم. نمیتونستم رهاش کنم تا به خاطر خطاي ما تو بدبختياش بسوزه.. دردش درد من بود. درد خطاهای نکرده. درد خطای دیگران. اون دختر همدرد من بود..
- ۱.۵k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط