پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلن

پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می کرد. وسط حرف هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد می گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف های پیرمرد گوش می داد.

پیرمرد: نمی گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟

موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.
دیدگاه ها (۲)

پسری یه دختری رو که توی یه سی دی فروشی کار می کرد، خیلی دوست...

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می‌راندند. آنها ا...

😑 🙄

💞 زندگی در حقیقت مثل یک قهوه است ..سیاه ،تلخ و داغ ...اما می...

آخرین بحث پارت ۱۲

‼️حق الناس شوخی بردار نیست❗️⚠️ بیست سال است شلاقِ یک «اِی» ر...

((( پارت هفتم ))))

📖 آکادمی آستریاپارت سوم | «اولین هشدار»بعد از آزمون...همه در...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد پارت۴

روایات بسیاری گواهی می‌دهند که معصوم را جز معصوم نمی‌تواند غ...

❇️ #کمبوجیه و کشتن #همسر باردار خود !!! ▪️در منابع تاریخی آم...

دریاچه خونین :فصل اول _پارت 12راوی:صبح ساعت 5 بود سربازی اوم...

#مثلی_لا_یبایع_مثلهدر مسیر پدرخاطرات کوتاه از شخصیتامام سید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط