۵ مین بعد

۵ مین بعد

ارسلان: دیانا... دیانا..... دیدم خوابه زدم کنار و موهاشو آروم آروم نوازش میکردم و هزار کیلو قند تو دلم آب میشد.... نمیدونم چرا اما دوست دارم دیانا همیشه مال خودم باشه دوس دارم باهام راحت باشه دوست ندارم کسی بهش نزدیک بشه اما نمیدونم چرا که نمیتونم بهش بگم حسمو یکمش به خاطر غرورمه که میترسم ابهت اربابه بودنم بره زیر سوال ..... هی ... ماشینو روشن کردم و رفتم به سمت شمال
( یک ساعت بعد )
دیانا: چشامو باز کردم .... وای آخ چقد گردنم درد میکنه آییی

ارسلان : چیزی شده
دیانا: نه نع خوبم
ارسلان: اوکی ....
دیانا: ببخشید ولی میتونم بپرسم که کی می‌رسیم؟

ارسلان: آره..... فک کنم یه ربع ساعت دیگه ... چرا

دیانا: اها مرسی..... هیچی همینجوری

ارسلان: خسته شدی ؟

دیانا: نع خوبم

ارسلان: اوکی
دیدگاه ها (۶)

🤍💜عشق ممنوعه 💜🤍

Fatemeh:ارسلان:که من چرا درخواست به این بزرگی رو رد کردم ولی...

ارسلان: دیانا دیانا: بله ارسلان: سوار شو دیانا: آخه من ارسلا...

پارت شانزدهم

Part:7                my angelاولین نفر بیدارشده بودم...

different part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط