دردسر های سه روزه ( پارت ۶ )
دردسر های سه روزه ( پارت ۶ )
سونیک دست شدو رو گرفت و به کارگاه برد شدو با خجالت دنبال سونیک میرفت
سونیک : رفقا من اومدم! من موفق شدم!
ناکلز تا شنید خشکش زد
امی : چرا نمیرین باهم وقت بگذرونید؟
سونیک : فکر خیلی خوبیه!😄
شدو چیزی نگفت و به زمین نگاه میکرد....
سونیک شدو رو برد کنار درخت مورد علاقه ی شدو
سونیک : چیزی شده؟!
شدو : نه....
سونیک دید شدو هنوز داره به زمین نگاه میکنه سریع گونه هاشو گرفت و توی چشماش نگاه کرد
سونیک : شدو.....
شدو لحظه ای مکث کرد
شدو : س....سونیک!
سونیک خیالش راحت شد که شدو ناراحت نیست.
سونیک دستای شدو رو گرفت چند لحظه ای هیچ کدوم چیزی نگفتن.
سونیک : شدو.....من میخوام بهت یه قولی بدم....قول میدم همیشه کنارت باشم....من دوست دارم....
شدو : سونیک....
سونیک : میخوام کنارم بمونی برای همیشه☹.....
شدو : ......
سونیک : پس نگران هیچ چیزی نباش.....
شدو سونیکو بغل کرد
شدو : میدونم....و میخوام کنارت باشم
.....
۱ سال بعد :
سونیک : سلام شدو ! من اومدم خونه!
شدو : بلاخره اومدی.....
سونیک : شدو....کجایی؟!
شدو : مم...من اینجام....
سونیک شدو رو میبینه که گوشه ای افتاده و رنگش پریده.
سونیک : شدو!!!!
سریع میره سمت شدو و شدو رو بغل میکنه
سونیک : چیزی شده!!! اتفاقی افتاده!!! شدو خوبی!!!
شدو یه دفعه حالش بد میشه و سریع به سمت دستشویی میره
سونیک به سمت دستشویی میره و میبینه شدو داره بالا میاره
سونیک : شدو! حتما غذا اینجوریت کرده....!
شدو بیهوش میشه
سونیک : شدو!!!
شدو رو بغل میکنه و میبره بیمارستان....
بعد از اینکه کار دکتر تموم میشه شدو میره توی اتاق شدو رو روی تخت میبینه سریع میره پیشش
سونیک : الان بهتری؟
شدو سر تکون میده
سونیک : دکتر شدو چش شده؟
دکتر : تبریک میگم☺️
سونیک : چی...چی رو تبریک میگید؟....
دکتر : همسر شما بارداره🤭
سونیک: 😳جان!!!!؟؟؟
سونیک : شدو!!!
شدو چیزی نمیگه و سرش رو پایین میاره....
دکتر : الان میتونید ببریدش...
سونیک شدو رو میبره خونه میزارتش روی تخت و خودش کنارش میشینه سرش رو میگیره
شدو : سونیک.....واقا نمیدونم.....چطور.....
سونیک سرش رو میاره بالا درحالی که میخندید اشک از چشماش میریخت
سونیک : چی میگی شدو....من خیلی خوشحالم❤😊
شدو نگاهی بهش کرد و خندید
شدو : خوشحالم❤
ببخشید عشقا که چند روز ادامش رو نذاشتم😔🙏
امیدوارم خوشتون بیاد😁💖💖💖💖
سونیک دست شدو رو گرفت و به کارگاه برد شدو با خجالت دنبال سونیک میرفت
سونیک : رفقا من اومدم! من موفق شدم!
ناکلز تا شنید خشکش زد
امی : چرا نمیرین باهم وقت بگذرونید؟
سونیک : فکر خیلی خوبیه!😄
شدو چیزی نگفت و به زمین نگاه میکرد....
سونیک شدو رو برد کنار درخت مورد علاقه ی شدو
سونیک : چیزی شده؟!
شدو : نه....
سونیک دید شدو هنوز داره به زمین نگاه میکنه سریع گونه هاشو گرفت و توی چشماش نگاه کرد
سونیک : شدو.....
شدو لحظه ای مکث کرد
شدو : س....سونیک!
سونیک خیالش راحت شد که شدو ناراحت نیست.
سونیک دستای شدو رو گرفت چند لحظه ای هیچ کدوم چیزی نگفتن.
سونیک : شدو.....من میخوام بهت یه قولی بدم....قول میدم همیشه کنارت باشم....من دوست دارم....
شدو : سونیک....
سونیک : میخوام کنارم بمونی برای همیشه☹.....
شدو : ......
سونیک : پس نگران هیچ چیزی نباش.....
شدو سونیکو بغل کرد
شدو : میدونم....و میخوام کنارت باشم
.....
۱ سال بعد :
سونیک : سلام شدو ! من اومدم خونه!
شدو : بلاخره اومدی.....
سونیک : شدو....کجایی؟!
شدو : مم...من اینجام....
سونیک شدو رو میبینه که گوشه ای افتاده و رنگش پریده.
سونیک : شدو!!!!
سریع میره سمت شدو و شدو رو بغل میکنه
سونیک : چیزی شده!!! اتفاقی افتاده!!! شدو خوبی!!!
شدو یه دفعه حالش بد میشه و سریع به سمت دستشویی میره
سونیک به سمت دستشویی میره و میبینه شدو داره بالا میاره
سونیک : شدو! حتما غذا اینجوریت کرده....!
شدو بیهوش میشه
سونیک : شدو!!!
شدو رو بغل میکنه و میبره بیمارستان....
بعد از اینکه کار دکتر تموم میشه شدو میره توی اتاق شدو رو روی تخت میبینه سریع میره پیشش
سونیک : الان بهتری؟
شدو سر تکون میده
سونیک : دکتر شدو چش شده؟
دکتر : تبریک میگم☺️
سونیک : چی...چی رو تبریک میگید؟....
دکتر : همسر شما بارداره🤭
سونیک: 😳جان!!!!؟؟؟
سونیک : شدو!!!
شدو چیزی نمیگه و سرش رو پایین میاره....
دکتر : الان میتونید ببریدش...
سونیک شدو رو میبره خونه میزارتش روی تخت و خودش کنارش میشینه سرش رو میگیره
شدو : سونیک.....واقا نمیدونم.....چطور.....
سونیک سرش رو میاره بالا درحالی که میخندید اشک از چشماش میریخت
سونیک : چی میگی شدو....من خیلی خوشحالم❤😊
شدو نگاهی بهش کرد و خندید
شدو : خوشحالم❤
ببخشید عشقا که چند روز ادامش رو نذاشتم😔🙏
امیدوارم خوشتون بیاد😁💖💖💖💖
- ۱۵۱
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط