#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 3
چیزی که نباید میدانستم*
لی اتیلدا`
«تو دقیقاً برای چی به این مدرسه اومدی؟»
صدای جونگکوک هنوز توی سرم تکرار میشد
تا وقتی وارد کلاس شدم
تا وقتی روی صندلیم نشستم
حتی وقتی معلم شروع به تدریس کرد
من به تخته نگاه میکردم اما ذهنم هنوز در همان راهرو مانده بود
روی همان عکس
روی همان اسم
لی سونگهو
نمیدانستم چرا آن اسم باید انقدر برایم آشنا باشد
البته میدانستم
چون مادرم آن را به من گفته بود
اما چیزی که نمیفهمیدم این بود که چرا باید اسم یک دانشآموز گمشده روی عکسی در مدرسهای باشه که من تازه امروز واردش شده بودم
و مهمتر از آن...
چرا جونگکوک و یونگی با دیدن آن اسم اینطور رفتار کرده بودند؟
«لی اتیلدا؟»
سرم را بلند کردم
معلم با اخم نگاهم میکرد
«بله؟»
«سوال من رو شنیدی؟»
کلاس ساکت شد
به تخته نگاه کردم
هیچ ایدهای نداشتم سوال چه بود
«نه... ببخشید»
چند نفر خندیدن
معلم با بیحوصلگی نفسش را بیرون داد و دوباره مشغول درس دادن شد
من هم سعی کردم به کلاس توجه کنم
اما چند ثانیه بعد کاغذ کوچکی روی میزم افتاد
نگاهش کردم
با خودکار مشکی رویش نوشته شده بود:
«اگر میخواهی زنده بمانی دربارهی سونگهو سؤال نپرس!»
قلبم فرو ریخت
سرم را بالا آوردم
همه مشغول درس بودن
هیچکس به من نگاه نمیکرد
کاغذ را مچاله کردم
اما درست در همان لحظه متوجه شدم یک نفر از ردیف آخر کلاس به من خیره شده...
، جونگکوک
نگاهش روی کاغذ مچالهشده در دستم بود
چند ثانیه بعد نگاهش را پایین انداخت
انگار میدانست
انگار انتظارش را داشت
~~~~
بعد از پایان کلاس به محض اینکه معلم از اتاق خارج شد سوهی کنارم اومد
«سوهی: خب؟»
«خب چی؟»
«سوهی: روز اولت چطوره؟»
لبخند مصنوعی زدم
«عالی»
سوهی با تردید نگاهم کرد
«سوهی: واقعاً؟»
«نه»
خندید
«حداقل صادقی»
داشتم وسایلم را داخل کیفم میگذاشتم که صدای چند نفر از بیرون کلاس اومد
«هی! شنیدی؟»
«چی؟»
«دوباره اون صداها رو شنیدن»
«کجا؟»
«طبقهی سوم»
دستم متوقف شد
طبقه ی سوم
همان طبقهای که هیچکس دربارهاش حرف نمیزد
سوهی سریع به سمت در نگاه کرد
چهرهاش تغییر کرده بود
«چی شده؟»
«سوهی: هیچی»
«نه چی شده؟»
«سوهی: گفتم هیچی»
برای اولین بار صدایش جدی شد
« سوهی: اتیلدا واقعاً بهتره وارد این ماجرا نشی»
«کدوم ماجرا؟»
سوهی جواب نداد
فقط کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت
و همین کافی بود تا تصمیم بگیرم دنبالش نرم
چون اگر چیزی وجود داشت که همه از آن میترسیدن...
من باید میفهمیدم چیست!..
...... 🦖⚧
حیح کجا شرط داریم ها
۳۰لایک ۱۰ بازنشر کامنت های گوگولی تون رو نمیبینم کجان هاا
𝗽𝗮𝗿𝘁 3
چیزی که نباید میدانستم*
لی اتیلدا`
«تو دقیقاً برای چی به این مدرسه اومدی؟»
صدای جونگکوک هنوز توی سرم تکرار میشد
تا وقتی وارد کلاس شدم
تا وقتی روی صندلیم نشستم
حتی وقتی معلم شروع به تدریس کرد
من به تخته نگاه میکردم اما ذهنم هنوز در همان راهرو مانده بود
روی همان عکس
روی همان اسم
لی سونگهو
نمیدانستم چرا آن اسم باید انقدر برایم آشنا باشد
البته میدانستم
چون مادرم آن را به من گفته بود
اما چیزی که نمیفهمیدم این بود که چرا باید اسم یک دانشآموز گمشده روی عکسی در مدرسهای باشه که من تازه امروز واردش شده بودم
و مهمتر از آن...
چرا جونگکوک و یونگی با دیدن آن اسم اینطور رفتار کرده بودند؟
«لی اتیلدا؟»
سرم را بلند کردم
معلم با اخم نگاهم میکرد
«بله؟»
«سوال من رو شنیدی؟»
کلاس ساکت شد
به تخته نگاه کردم
هیچ ایدهای نداشتم سوال چه بود
«نه... ببخشید»
چند نفر خندیدن
معلم با بیحوصلگی نفسش را بیرون داد و دوباره مشغول درس دادن شد
من هم سعی کردم به کلاس توجه کنم
اما چند ثانیه بعد کاغذ کوچکی روی میزم افتاد
نگاهش کردم
با خودکار مشکی رویش نوشته شده بود:
«اگر میخواهی زنده بمانی دربارهی سونگهو سؤال نپرس!»
قلبم فرو ریخت
سرم را بالا آوردم
همه مشغول درس بودن
هیچکس به من نگاه نمیکرد
کاغذ را مچاله کردم
اما درست در همان لحظه متوجه شدم یک نفر از ردیف آخر کلاس به من خیره شده...
، جونگکوک
نگاهش روی کاغذ مچالهشده در دستم بود
چند ثانیه بعد نگاهش را پایین انداخت
انگار میدانست
انگار انتظارش را داشت
~~~~
بعد از پایان کلاس به محض اینکه معلم از اتاق خارج شد سوهی کنارم اومد
«سوهی: خب؟»
«خب چی؟»
«سوهی: روز اولت چطوره؟»
لبخند مصنوعی زدم
«عالی»
سوهی با تردید نگاهم کرد
«سوهی: واقعاً؟»
«نه»
خندید
«حداقل صادقی»
داشتم وسایلم را داخل کیفم میگذاشتم که صدای چند نفر از بیرون کلاس اومد
«هی! شنیدی؟»
«چی؟»
«دوباره اون صداها رو شنیدن»
«کجا؟»
«طبقهی سوم»
دستم متوقف شد
طبقه ی سوم
همان طبقهای که هیچکس دربارهاش حرف نمیزد
سوهی سریع به سمت در نگاه کرد
چهرهاش تغییر کرده بود
«چی شده؟»
«سوهی: هیچی»
«نه چی شده؟»
«سوهی: گفتم هیچی»
برای اولین بار صدایش جدی شد
« سوهی: اتیلدا واقعاً بهتره وارد این ماجرا نشی»
«کدوم ماجرا؟»
سوهی جواب نداد
فقط کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت
و همین کافی بود تا تصمیم بگیرم دنبالش نرم
چون اگر چیزی وجود داشت که همه از آن میترسیدن...
من باید میفهمیدم چیست!..
...... 🦖⚧
حیح کجا شرط داریم ها
۳۰لایک ۱۰ بازنشر کامنت های گوگولی تون رو نمیبینم کجان هاا
- ۵.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط