لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت⁴

ویو جونگ کوک

نفس هام کامل به گردن و صورتش برخورد میکرد

•دختر افسر،فکر نمی‌کنم لازم باشه بابات چیزی از دیدن ما بدونه... موافقی؟

سرمو عقب آوردم،انگار حرف زدن رو فراموش کرده بود،به یونگی اشاره زدم از اونجا دور شدیم

°بنظرت بیخیال میشن؟

•باید بیخیال بشن،وگرنه بد میبینن
به بچه ها زنگ بزن بیان عمارت،کارشون دارم

یونگی سری تکون داد و مشغول زنگ زدن شد


ویو سلین
از برخورد نفس های داغش به گردنم تمام بدنم مور مور شد
بعد از اینکه رفت عطره تلخش هنوز توی هوا پخش بود

~سلین بیا این آبمیوه رو بخور،رنگ صورتت مثل گچ میمونه

خواستم مقاومت کنم و نخورم اما واقعا حالم خوب نبود،روی صندلی وسط پاساژ نشستیم

~باورم نمیشه اینقدر از نزدیک دیدیمشون،الان میخوای چیکار کنی؟

^نمیدونم کلارا نمیدونم

~ولی چقدر از نزدیک کراش تر بودن

چشم غره ای زدم

^واقعا الان داری به این فکر میکنی؟اصلا میدونی اونا کی بودن؟

~همینه که داستانو جذاب تر میکنه

چشم غره ای بهش زدم

ولی یه حسی میگفت این آخرین دیدارمون نیست...


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

لبخند قاتل پارت⁵ویو نویسنده سلین و کلارا از مرکز خرید بیرون...

اسم فیک ها:آیدل جذاب من:آپلود شدهلبخند قاتل:درحال آپلودعمارت...

لبخند قاتل پارت³که کلارا هم مثل من از تعجب دهنش باز موند^بای...

لبخند قاتل پارت²گوشی رو قطع کردم و بعد از بستن بند کفشم وارد...

لبخند قاتل پارت⁹ویو جونگ کوکجیمین راست میگفت،سلین هروز ساعت ...

لبخند قاتلپارت¹⁴ویو سلینهمونجوری که داشتم با کلارا حرف میزدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط