چند وقت فعالیت کم میکنم امتحان دارم دیکه😔💫
چند وقت فعالیت کم میکنم امتحان دارم دیکه😔💫
عاشقت نیستم 🥀
پارت 27
کمی نشستم و فکر کردم که امروز چقدر روز سختی بود
خواهرم با اینکه مهربونه ولی معلومه چقدر از من متنفره و برادرم که بیشتر چون اصلا حتی منو نمیبینه ناراحت بودم و بعد با میدوریا اشنا شدم حالا که دارم بهش فکر میکنم واقعا خیلی خوش شانس بودم که اونو دیدمااا
(صدایی میاد)
نکنه میدوریا افتاده؟!(باعجله داره میره توی حموم)
شوتو: میدوریا حالت خوبه؟؟؟
(میدوریا از توی وان به بیرون اومده و افتاده روی زمین)
شوتو میدوریا را بلند میکنه و رو تخت میزاره لباس هاشو به تن میدوریا میکنه و پتو رو روی میدوریا میکشه تقریبا صبح شده بوده و صدای شکم میدوریا در میاد
ـــ: در عجبم که چطور گشنه هستی ولی بیدار نمیشی
شوتو رفت و برای میدوریا خوراکی و صبحونه خرید تا باهم دیکه بخورند وقتی برگشت به خونه متوجه موبایل میدوریا شد که روشنه وقتی به موبایل میدوریا نگاه کرد بیشتر از 200 تماس از دست رفته داشته که مادرش بهش زنگ زده بود هنوزم داشت زنگ میزد پس شوتو جواب داد
مادر میدوریا خیلی نگران میدوریا بود و همش میخواست بدونه کجاست تا بیاد و میدوریا رو ببینه و شوتو هم گفت که موبایل میدوریا ور بیصدا بوده و تا الان خوابیده بود وقتی سعی در راضی کردن مادر میدوریا بود متوجه شد که میدوریا با مادرش دعوا داشته
بعد از یه صحبت طولانی که با مادر میدوریا داشتم فکر کردم که اون شاید مثل منه؟! ولی معلوم بود که این امکان نداره من توی خانواده کاملا روانی به دنیا اومدم.... مادرم که چون قدرت بابام بهم رسیده از من میترسه و صورت منو سوزوند بابام که کاهی وقتا ازم متنفر میشه که چرا من قدرت مادرم رو هم دارم و برادر و خواهرانی که از من متنفر هستند چون فکر میکنن من عامل اصلی دیوونه شدن مادر و زورگویی بابا به اونام چطور ممکنه بدبخت تر از من وجود داشته باشه؟! اصلا چه فکری کردم که اینو تو سرم گذاشتم مامان میدوریا خیلی نگرانش بود که منتظر بود 24 ساعت بشه تا دنبال میدوریا بگردند ههه اصلا کی همچین پسره ناز نازی و گوکولی مگولی رو دوست نداره؟!(کنار تخت زانو زده و داره موهای میدوریا رو نوازش میکنه)
وقتی داشتم گرمایی خنک رو از میدوریا دریافت میکردم میدوریا داشت کم کم بیدار میشد بی دلیل تحمل نگاه کردن به اون چشم های سبز درخشان رو نداشتم و فرار کردم به بیرون وقتی بیرون رفتم دلیلی واسه برگشت نداشتم پس رفتم و دوباره خرت و پرت خریدم وقتی برگشتم میدوریا روی من افتاد و تمام پوزیشن های سکس دیشبمون یادم اومد اگه حواسم به خودم نبود دوباره شق میکردم ولی وقتی دوباره روی من نشست حتی نمیفهمیدم که داره چی میکه فقط خیره شده بودم به اون چشما
عاشقت نیستم 🥀
پارت 27
کمی نشستم و فکر کردم که امروز چقدر روز سختی بود
خواهرم با اینکه مهربونه ولی معلومه چقدر از من متنفره و برادرم که بیشتر چون اصلا حتی منو نمیبینه ناراحت بودم و بعد با میدوریا اشنا شدم حالا که دارم بهش فکر میکنم واقعا خیلی خوش شانس بودم که اونو دیدمااا
(صدایی میاد)
نکنه میدوریا افتاده؟!(باعجله داره میره توی حموم)
شوتو: میدوریا حالت خوبه؟؟؟
(میدوریا از توی وان به بیرون اومده و افتاده روی زمین)
شوتو میدوریا را بلند میکنه و رو تخت میزاره لباس هاشو به تن میدوریا میکنه و پتو رو روی میدوریا میکشه تقریبا صبح شده بوده و صدای شکم میدوریا در میاد
ـــ: در عجبم که چطور گشنه هستی ولی بیدار نمیشی
شوتو رفت و برای میدوریا خوراکی و صبحونه خرید تا باهم دیکه بخورند وقتی برگشت به خونه متوجه موبایل میدوریا شد که روشنه وقتی به موبایل میدوریا نگاه کرد بیشتر از 200 تماس از دست رفته داشته که مادرش بهش زنگ زده بود هنوزم داشت زنگ میزد پس شوتو جواب داد
مادر میدوریا خیلی نگران میدوریا بود و همش میخواست بدونه کجاست تا بیاد و میدوریا رو ببینه و شوتو هم گفت که موبایل میدوریا ور بیصدا بوده و تا الان خوابیده بود وقتی سعی در راضی کردن مادر میدوریا بود متوجه شد که میدوریا با مادرش دعوا داشته
بعد از یه صحبت طولانی که با مادر میدوریا داشتم فکر کردم که اون شاید مثل منه؟! ولی معلوم بود که این امکان نداره من توی خانواده کاملا روانی به دنیا اومدم.... مادرم که چون قدرت بابام بهم رسیده از من میترسه و صورت منو سوزوند بابام که کاهی وقتا ازم متنفر میشه که چرا من قدرت مادرم رو هم دارم و برادر و خواهرانی که از من متنفر هستند چون فکر میکنن من عامل اصلی دیوونه شدن مادر و زورگویی بابا به اونام چطور ممکنه بدبخت تر از من وجود داشته باشه؟! اصلا چه فکری کردم که اینو تو سرم گذاشتم مامان میدوریا خیلی نگرانش بود که منتظر بود 24 ساعت بشه تا دنبال میدوریا بگردند ههه اصلا کی همچین پسره ناز نازی و گوکولی مگولی رو دوست نداره؟!(کنار تخت زانو زده و داره موهای میدوریا رو نوازش میکنه)
وقتی داشتم گرمایی خنک رو از میدوریا دریافت میکردم میدوریا داشت کم کم بیدار میشد بی دلیل تحمل نگاه کردن به اون چشم های سبز درخشان رو نداشتم و فرار کردم به بیرون وقتی بیرون رفتم دلیلی واسه برگشت نداشتم پس رفتم و دوباره خرت و پرت خریدم وقتی برگشتم میدوریا روی من افتاد و تمام پوزیشن های سکس دیشبمون یادم اومد اگه حواسم به خودم نبود دوباره شق میکردم ولی وقتی دوباره روی من نشست حتی نمیفهمیدم که داره چی میکه فقط خیره شده بودم به اون چشما
- ۱۴۹
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط