رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۸۳
-من هشتاد و پنج دوست دارم، چقدر برات بمالم
که هشتاد و پنج بشی؟
تموم حسم پرید و با تقلا داد زدم: خیلی پررویی!
پس برو پیش همونا که هشتاد و پنج دارند.
دستهامو بالاي سرم برد و خندون و خمار گفت: نه
اونا بهم حال نمیدن، تو رو بسازم حله.
با حرص گفتم: مگه هفتاد چشه؟ خیلیم دلت بخواد.
سرشو زیر گلوم برد.
-اصلا من همه چیه تو رو میخوام.
بوسهاي زد و پایین اومد.
همونطور که دست هاش روي بالا تنم بود گفت: ولی
هشتاد و پنج یه چیز دیگهست.
خواستم جیغ بکشم و پسش بزنم که سریع لبشو
روي لبم گذاشت.
بوسهی عمیقی زد و یه دفعه بلند شد و چرخوندم.
با حرص گفتم: مگه هشتاد و پنج نمیخواي؟ پس برو
وقتی مشتري شدي برگرد.
آروم خندید و شلوارمو پایین کشید.
-فعلا باید به کم قانع بود.
سیلیاي به باسنم زد که آخی گفتم.
-کم کم درستت میکنم، زیر دست خودمی.
خدایا این بشر چقدر پرروعه!
شلوارکشو درآورد و باز روم خیمه زد.
کنار گوشم خمار لب زد: تو بذار من دخترونگیتو
بگیرم بعدش خودم پات میمونم و میام میگیرمت،
بهت قول میدم.
پیشنهادش واسه منی که دلبستهش شده بودم
وسوسه انگیز بود اما اونقدر احمق نبودم که خودمو
از چاله درارم و توي چاه بندازم.
با اخم گفتم: نه مهرداد، قولتو یادت رفته؟
کمی سکوت کرد اما بعد لالهی گوشمو بوسید و
دیگه حرفی دربارهش نزد.
*****
وارد کارگاه شدم اما عطیه و محدثه رو ندیدم.
به دنبال ایمان نگاهمو چرخوندم که دیدم سرجاش
نشسته و با جدیت به دفترش نگاه میکنه.
نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.
هیچ جوري دوست نداشتم ازم دلخور باشه.
بهش که رسیدم گفتم: ایمان؟
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه با جدیت گفت:
بله؟
باز نفس عمیقی کشیدم.
رو به پسر کنارش گفتم: میشه چند لحظه جاي شما
بشینم؟ زود بلند میشم.
باشهاي گفت و بلند شد و به سمتی رفت که سرجاش نشستم.
کمی سرمو خم کردم.
-ایمان ازم دلخور نباش، بذار واست بگم قضیه چیه.
سرد بهم نگاه کرد.
_دیگه چی میخواي بگی؟ همه چیو فهمیدم، تو شوهر داري ولی وانمود میکردي که نداري، حتی
بعد از اون داستانتم بهم نگفتی.
شرمنده نگاهش کردم.
-نگفتم چون چیز مهمی نبود.
اخمهاش درهم رفت و سعی کرد صداش بالا نره.
نزدیک صورتم آروم لب زد:چیز مهمی نبود اینکه زن مهردادي، زن استادمون چیز مهمی نیست؟
کلافه گفتم: ببین، من واسه یه چیز صیغهش شدم و
به زودي هم تموم میشه.
به صندلیم دست گذاشت.
-اگه پول میخواي خودم بهت میدم، از اون
مهردادم جدا شو.
اخم ریزي کردم.
-من فقیر نیستم، پولم نمیخوام، واسه یه چیز
دیگهست.
با چهرهی سوالی گفت: واسهی چیه پس؟
خواستم حرفی بزنم اما زودتر گفت: اصلا چرا داري
کارتو واسم توضیح میدي؟ چرا نمیخواي فکر بدي درموردت بکنم؟
-آخه تو...
حرفم با صداي محدثه قطع شد.
#پارت_۱۸۳
-من هشتاد و پنج دوست دارم، چقدر برات بمالم
که هشتاد و پنج بشی؟
تموم حسم پرید و با تقلا داد زدم: خیلی پررویی!
پس برو پیش همونا که هشتاد و پنج دارند.
دستهامو بالاي سرم برد و خندون و خمار گفت: نه
اونا بهم حال نمیدن، تو رو بسازم حله.
با حرص گفتم: مگه هفتاد چشه؟ خیلیم دلت بخواد.
سرشو زیر گلوم برد.
-اصلا من همه چیه تو رو میخوام.
بوسهاي زد و پایین اومد.
همونطور که دست هاش روي بالا تنم بود گفت: ولی
هشتاد و پنج یه چیز دیگهست.
خواستم جیغ بکشم و پسش بزنم که سریع لبشو
روي لبم گذاشت.
بوسهی عمیقی زد و یه دفعه بلند شد و چرخوندم.
با حرص گفتم: مگه هشتاد و پنج نمیخواي؟ پس برو
وقتی مشتري شدي برگرد.
آروم خندید و شلوارمو پایین کشید.
-فعلا باید به کم قانع بود.
سیلیاي به باسنم زد که آخی گفتم.
-کم کم درستت میکنم، زیر دست خودمی.
خدایا این بشر چقدر پرروعه!
شلوارکشو درآورد و باز روم خیمه زد.
کنار گوشم خمار لب زد: تو بذار من دخترونگیتو
بگیرم بعدش خودم پات میمونم و میام میگیرمت،
بهت قول میدم.
پیشنهادش واسه منی که دلبستهش شده بودم
وسوسه انگیز بود اما اونقدر احمق نبودم که خودمو
از چاله درارم و توي چاه بندازم.
با اخم گفتم: نه مهرداد، قولتو یادت رفته؟
کمی سکوت کرد اما بعد لالهی گوشمو بوسید و
دیگه حرفی دربارهش نزد.
*****
وارد کارگاه شدم اما عطیه و محدثه رو ندیدم.
به دنبال ایمان نگاهمو چرخوندم که دیدم سرجاش
نشسته و با جدیت به دفترش نگاه میکنه.
نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.
هیچ جوري دوست نداشتم ازم دلخور باشه.
بهش که رسیدم گفتم: ایمان؟
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه با جدیت گفت:
بله؟
باز نفس عمیقی کشیدم.
رو به پسر کنارش گفتم: میشه چند لحظه جاي شما
بشینم؟ زود بلند میشم.
باشهاي گفت و بلند شد و به سمتی رفت که سرجاش نشستم.
کمی سرمو خم کردم.
-ایمان ازم دلخور نباش، بذار واست بگم قضیه چیه.
سرد بهم نگاه کرد.
_دیگه چی میخواي بگی؟ همه چیو فهمیدم، تو شوهر داري ولی وانمود میکردي که نداري، حتی
بعد از اون داستانتم بهم نگفتی.
شرمنده نگاهش کردم.
-نگفتم چون چیز مهمی نبود.
اخمهاش درهم رفت و سعی کرد صداش بالا نره.
نزدیک صورتم آروم لب زد:چیز مهمی نبود اینکه زن مهردادي، زن استادمون چیز مهمی نیست؟
کلافه گفتم: ببین، من واسه یه چیز صیغهش شدم و
به زودي هم تموم میشه.
به صندلیم دست گذاشت.
-اگه پول میخواي خودم بهت میدم، از اون
مهردادم جدا شو.
اخم ریزي کردم.
-من فقیر نیستم، پولم نمیخوام، واسه یه چیز
دیگهست.
با چهرهی سوالی گفت: واسهی چیه پس؟
خواستم حرفی بزنم اما زودتر گفت: اصلا چرا داري
کارتو واسم توضیح میدي؟ چرا نمیخواي فکر بدي درموردت بکنم؟
-آخه تو...
حرفم با صداي محدثه قطع شد.
- ۱.۸k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط