❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 196♡。)
با شیطنت دستامو پشتم حلقه کردم
و زل زدم به جونگکوک چشماشو تنگ کرد
و با لبخند نگام کرد.
بابا : من كاري داشتي؟
سریع به خودم اومدم و گفتم : نه.
سريع جمله مو جمع کردم و گفتم : نه که نه..همینجوري خواستم ببینمتون و بگم میرم خارج از قصر
بابا : کجا؟
-فقط کمی دور میزنم..
و باشیطنت و دستهای حلقه شده
از کنار جونگکوک رد شدم و گفتم : تنهااا.
بابا برگشت سمت کتابخونه و گفت : باشه.. مواظب خودت باش.. مطميني به نگهبان نیاز نداري؟
-بله پدر..تنهااا میرم
سریع و اروم زیر لب به جونگکوک گفتم : یه ساعت دیگه کنار رودخونه..
از شیطنتم ریز خندید و اروم گفت : نمیتونم..
رفتم جلوش و یه نگاه به بابا انداختم
و خيلي سريع بوسه تند و کوتاهي رولباي جونگکوک زدم سریع و شوکه نگام کرد.
ریز و شیطون خندیدم بابا یه دفعه برگشت.
سریع خودمو جمع کردم و نگاش کردم
بابا » چیز دیگه اي ميخواي بگي؟
سریع گفتم : نه...نه..
و تعظیم کردم و سمت در رفتم
جلوي در برگشتم و نگاه ریزي به بابا کردم
که دیدم حواسش نیست
و یه بوس هوايي براي جونگکوک فرستادم
و با لبخوني گفتم : کنار رودخونه..
با خنده ریز سرشو پایین انداخت.
شیطون دویدم و از اتاق بیرون رفتم
خيلي انرژي داشتم و انگار خداروشکر همه چیز درست بود.
جونگکوک رو داشته باشم
همه چیز درست بود. اول یه سر رفتم پیش مامان و خیالش رو از بابتم راحت کردم و بعد با شنلم راهي شدم
پارت هدیه 💫
(。♡part 196♡。)
با شیطنت دستامو پشتم حلقه کردم
و زل زدم به جونگکوک چشماشو تنگ کرد
و با لبخند نگام کرد.
بابا : من كاري داشتي؟
سریع به خودم اومدم و گفتم : نه.
سريع جمله مو جمع کردم و گفتم : نه که نه..همینجوري خواستم ببینمتون و بگم میرم خارج از قصر
بابا : کجا؟
-فقط کمی دور میزنم..
و باشیطنت و دستهای حلقه شده
از کنار جونگکوک رد شدم و گفتم : تنهااا.
بابا برگشت سمت کتابخونه و گفت : باشه.. مواظب خودت باش.. مطميني به نگهبان نیاز نداري؟
-بله پدر..تنهااا میرم
سریع و اروم زیر لب به جونگکوک گفتم : یه ساعت دیگه کنار رودخونه..
از شیطنتم ریز خندید و اروم گفت : نمیتونم..
رفتم جلوش و یه نگاه به بابا انداختم
و خيلي سريع بوسه تند و کوتاهي رولباي جونگکوک زدم سریع و شوکه نگام کرد.
ریز و شیطون خندیدم بابا یه دفعه برگشت.
سریع خودمو جمع کردم و نگاش کردم
بابا » چیز دیگه اي ميخواي بگي؟
سریع گفتم : نه...نه..
و تعظیم کردم و سمت در رفتم
جلوي در برگشتم و نگاه ریزي به بابا کردم
که دیدم حواسش نیست
و یه بوس هوايي براي جونگکوک فرستادم
و با لبخوني گفتم : کنار رودخونه..
با خنده ریز سرشو پایین انداخت.
شیطون دویدم و از اتاق بیرون رفتم
خيلي انرژي داشتم و انگار خداروشکر همه چیز درست بود.
جونگکوک رو داشته باشم
همه چیز درست بود. اول یه سر رفتم پیش مامان و خیالش رو از بابتم راحت کردم و بعد با شنلم راهي شدم
پارت هدیه 💫
- ۲.۳k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط