⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p91
آروم زمزمه کرد:
«کی برمیگردم...؟ اصلاً برمیگردم؟...»
نسیم ناگهان قطع شد.
سکوت...
عجیب بود.
حتی صدای پرندهها هم دیگه شنیده نمیشد.
نینا سرش رو بلند کرد.
احساس کرد چیزی درست نیست.
خواسته بلند بشه...
که سایهای با سرعتی غیرطبیعی از پشت درختها عبور کرد.
فقط یک لحظه.
اونقدر سریع که چشم به سختی دنبالش میکرد.
نینا خشکش زد.
«کیه؟»
جوابی نیومد
بلند شد.
یک قدم عقب رفت.
همون لحظه...
دستی از پشت، دهنش را محکم گرفت.
همهچیز اونقدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت جیغ زدن پیدا نکرد.
چشمهاش از ترس گرد شد.
خواست با آرنج ضربه بزنه...
اما بازوی دیگه ای دور کمرش حلقه شد.
صدایی آروم و سرد، کنار گوشش پیچید.
«بالاخره پیدات کردم...»
نینا با وحشت دستوپا زد.
قدرتش هیچ فایدهای نداشت.
مرد، از یه انسان خیلی قویتر بود.
خیلی سریعتر.
نینا فقط تونست برای یک لحظه، صورتش رو ببینه
چشمهای قرمز...
لبخندی سرد...
و موهای تیرهای که روی پیشونیش ریخته بود.
کای
اون رو شناخته بود.
همون خونآشامی که روز اول هم دنبالش بود.
نینا با تمام توان پاش رو روی زمین کشید.
برگها و خاک روی سنگفرش پخش شدن
دستش به نیمکت گرفت...
اما کای اون رو بهراحتی از زمین بلند کرد.
«ولم کن...!»
p91
آروم زمزمه کرد:
«کی برمیگردم...؟ اصلاً برمیگردم؟...»
نسیم ناگهان قطع شد.
سکوت...
عجیب بود.
حتی صدای پرندهها هم دیگه شنیده نمیشد.
نینا سرش رو بلند کرد.
احساس کرد چیزی درست نیست.
خواسته بلند بشه...
که سایهای با سرعتی غیرطبیعی از پشت درختها عبور کرد.
فقط یک لحظه.
اونقدر سریع که چشم به سختی دنبالش میکرد.
نینا خشکش زد.
«کیه؟»
جوابی نیومد
بلند شد.
یک قدم عقب رفت.
همون لحظه...
دستی از پشت، دهنش را محکم گرفت.
همهچیز اونقدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت جیغ زدن پیدا نکرد.
چشمهاش از ترس گرد شد.
خواست با آرنج ضربه بزنه...
اما بازوی دیگه ای دور کمرش حلقه شد.
صدایی آروم و سرد، کنار گوشش پیچید.
«بالاخره پیدات کردم...»
نینا با وحشت دستوپا زد.
قدرتش هیچ فایدهای نداشت.
مرد، از یه انسان خیلی قویتر بود.
خیلی سریعتر.
نینا فقط تونست برای یک لحظه، صورتش رو ببینه
چشمهای قرمز...
لبخندی سرد...
و موهای تیرهای که روی پیشونیش ریخته بود.
کای
اون رو شناخته بود.
همون خونآشامی که روز اول هم دنبالش بود.
نینا با تمام توان پاش رو روی زمین کشید.
برگها و خاک روی سنگفرش پخش شدن
دستش به نیمکت گرفت...
اما کای اون رو بهراحتی از زمین بلند کرد.
«ولم کن...!»
- ۳۴۲
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط