رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دهم

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دهم

کوک هنوز به عکس خیره شده بود.

دستش را جلو برد و قاب را از تهیونگ گرفت.

«این کیه؟»

نایک جواب نداد.

فقط به عکس نگاه می‌کرد.

چهره‌اش دیگر شبیه چند دقیقه قبل نبود. آن آرامش همیشگی از صورتش رفته بود.

کوک دوباره پرسید:

«نایک... این کیه؟»

این بار نایک آرام گفت:

«اسمش رو نپرس.»

کوک با ناباوری خندید.

«جدی میگی؟ بعد از این همه چیزی که ازم قایم کردی، الان میگی اسمش رو نپرس؟»

تهیونگ جلو آمد.

نگاهش هنوز روی عکس بود.

«من این عکس رو قبلاً دیدم.»

کوک سریع برگشت سمتش.

«کِی؟»

تهیونگ مکث کرد.

«سال‌ها پیش.»

«کجا؟»

تهیونگ جواب نداد.

کوک با عصبانیت گفت:

«تهیونگ!»

تهیونگ بالاخره نگاهش کرد.

«در خانه پدرم.»

سکوت.

نایک آرام گفت:

«تو نباید این عکس رو دیده باشی.»

تهیونگ گفت:

«ولی دیدم.»

«پس چرا هیچ‌وقت چیزی نگفتی؟»

تهیونگ نگاهش را از نایک گرفت.

«چون فکر می‌کردم اون مرد دیگه وجود نداره.»

کوک به عکس نگاه کرد.

«ولی پشتش نوشته هنوز زنده‌ست.»

تهیونگ آهسته گفت:

«دقیقاً.»

صدای باران دوباره بلند شد.

کوک قاب را برگرداند.

پشت عکس، زیر جمله قبلی، یک تاریخ هم نوشته شده بود.

۱۸۷۹.

کوک زیر لب گفت:

«این تاریخ...»

نایک حرفش را قطع کرد.

«کوک.»

صدایش آن‌قدر جدی بود که کوک ساکت شد.

نایک چند قدم جلو آمد و قاب را از دستش گرفت.

«این ماجرا تموم شده.»

کوک با عصبانیت گفت:

«برای تو شاید.»

نایک نگاهش کرد.

«من نمی‌خوام وارد چیزی بشی که نمی‌دونی آخرش کجاست.»

کوک جواب داد:

«من دیگه بچه نیستم.»

«می‌دونم.»

«پس باهام مثل بچه رفتار نکن.»

نایک چند لحظه ساکت ماند.

بعد آرام گفت:

«مشکل همین‌جاست.»

کوک اخم کرد.

«چه مشکلی؟»

نایک نگاهش را پایین انداخت.

«اینکه تو برام زیادی مهمی.»

کوک چیزی نگفت.

نایک برای لحظه‌ای لبخند خیلی کمرنگی زد.

«و من از چیزهایی که نمی‌تونم کنترلشون کنم خوشم نمیاد.»

تهیونگ آرام گفت:

«نایک...»

اما نایک دیگر گوش نمی‌داد.

قاب را داخل جیب کت خود گذاشت و از کنارشان رد شد.

کوک به رفتنش نگاه کرد.

بعد آهسته گفت:

«تهیونگ...»

«بله؟»

«تو درباره اون مرد بیشتر از چیزی که میگی می‌دونی، درسته؟»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«آره.»

کوک منتظر ماند.

تهیونگ نزدیک پنجره رفت.

باران پشت شیشه می‌لغزید.

«ولی چیزی که نمی‌دونم اینه که چرا بعد از این همه سال، دوباره اسمش برگشته.»

کوک پرسید:

«یعنی ممکنه خودش برگشته باشه؟»

تهیونگ جواب نداد.

چند ثانیه بعد، صدای افتادن چیزی از جیب کت نایک که دور شده بود، از راهرو آمد.

کوک و تهیونگ هر دو برگشتند.

یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود.

نایک متوجهش نشده بود.

کوک جلو رفت.

پاکت را برداشت.

اسم روی آن فقط یک کلمه بود:

«نایک»

اما این بار...

مهر خانواده آلدرین روی پاکت نبود.

مهر دیگری بود.

مهر یک کلاغ سیاه.

کوک به تهیونگ نگاه کرد.

تهیونگ همین که مهر را دید، رنگ صورتش عوض شد.

«کوک...»

«چی؟»

تهیونگ خیلی آرام گفت:

«اون پاکت رو باز نکن.»

کوک به مهر خیره شد.

«چرا؟»

تهیونگ برای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد فقط یک جمله گفت:

«چون آخرین باری که این مهر رو دیدم... یک نفر ناپدید شد.»

و درست همان لحظه، از انتهای راهرو صدای نایک آمد:

«کوک، اون پاکت رو بذار زمین.»

کوک آرام سرش را بالا آورد.

نایک آنجا ایستاده بود.

اما این بار...

در نگاهش چیزی بود که کوک تا آن روز ندیده بود.

ترس.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۳)

MY LESSON

پارت چهارم: گذشتهاتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.جونگ‌کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط