ایدهایدراعماقذهنم
#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم
#چند_پارتی
امگاورس؟!.......
Part 3
مین با اخم عمیق روی ابروهاش خط و خطوط بیمعنی روی کاغذ میکشید...
هر چند ثانیه یه اسم زیر لب زمزمه میکرد:
×لی یونگبوک...
قلم رو محکمتر فشار داد تا نوکش شکست
×لعنتی
کاغذ رو مچاله کرد و پرت کرد یه گوشهی کلبه بعد دستاشو تو موهاش فرو برد و نفس عمیقی کشید، اما این باعث نشد عصبانیتش آروم بشه
در همون لحظه صدای ضربهی آروم به در اومد
مین بدون اینکه سرشو بلند کنه غر زد:
×گفتم نمیخوام کسی بیاد تو!
چند ثانیه سکوت...بعد صدای مادرش به گوشش رسید
"مین...دخترم...فقط میخوام زخمتو ببینم"
مین اول جواب نداد، ولی بالاخره با صدای گرفته گفت:
×بیا...
میا آروم وارد شد و وقتی گونهی خراشخوردهی دخترشو دید، دلش لرزید... نشست کنارش و یه پارچهی مرطوب آورد و خیلی آهسته روی صورت مین گذاشت
مین صورتشو برگردوند به جهت مخالف
× لازم نیست من خوبم...
"خیلیم لازمه تو دختر منی"
×اگه برات مهم بودم حداقل با اون شوهر عصبیت حرف میزدی که کمکم کنه
میا بعد از چند لحظه سکوت و نادیده گرفتن حرفی که مین زد پرسید: "همونه، نه؟ پسر قبیلهی لی...."
مین چشماشو بست...
× آره...همون عوضیه
دستش مشت شد...
×بهم مثل یه برده نگاه کرد مامان...انگار اصلاً دختر یه رئیس قبیله ی بزرگ نبودم
میا آه کشید و پیشونی مین رو بوسید
"قدرت واقعی تو جایگاهت نیست، مین تو نمیتونی با قدرتی که پدرت داره هرجا میری توقع داشته باشی بهت احترام بزارن"
مین پوزخند تلخی زد
×من فقط میخوام شکستش بدم توقع احترام ازش ندارم
میا بلند شد، قبل رفتن مکث کرد
"پدرت الان عصبانیه...ولی فقط بخاطر خودته اون تورو دوست داره و نمیخواد آسیب ببینی حداقل فقط یه امشب رو بیرون نرو"
مین جوابی نداد و رفت سمت تختش و سعی کرد بدون هیچ فکر و خیالی بخوابه
(چند روز بعد)
مین بعد از تمرین طولانی که توی این چند روز با پدرش داشت وقتی نیمه شب شد دوباره مسیر جنگل رو پیش گرفت
بدنش قویتر شده بود، قدمهاش محکمتر دیگه اون تولهی لجبازِ قبل نبود....چیزی تو نگاهش عوض شده بود
وقتی به نزدیکی آبشار رسید، صدای نفس آشنایی به گوشش خورد
سر جاش ایستاد و بو کشید، همون رایحه ی آشنا...
مین بدون مکث گفت:
×بازم تو؟
یونگبوک که پشت بهش نشسته بود، آروم برگشت، چشمهاش روی مین قفل شد...برای یه لحظه کوتاه...خیلی کوتاه...جا خورد مین فرق کرده بود
ایستادنش، نگاهش، حتی نوع حرف زدنش
اما چیزی که ضربهی اصلی رو زد رایحهاش بود، رز و وانیل...ولی عمیقتر، گرمتر، بالغتر...یونگبوک نفسشو حبس کرد و عضلات گردنش منقبض شد یجورایی دلش لرزید گرگ دورنش قبل از عقلش واکنش نشون داد....اما همون لحظه فکشو سفت کرد و پوزه اشو یه کم بالا گرفت و با صدای خونسرد گفت:
_ فکر نمیکردم بعد اون دفعه دیگه جرأت کنی بیای اینجا....
مین پوزخندی زد
× از دیدن دوباره ام نا امید شده بودی؟
یونگبوک لبخند تمسخرآمیزی زد، ولی چشمهاش داشت مین رو دقیق بررسی میکرد
_ هنوزم همون امگای پررو هستی
مین یه قدم جلو رفت و رایحهی مین مستقیم خورد به پوزه ی یونگبوک
گرمای عجیبی زیر پوستش می دوید پنجههاش ناخودآگاه جمع شد اما اجازه نداد حتی یه لرزش تو صداش بیفته.
_همیشه از بوی رز و وانیل متنفر بودم حالا فکرشو بکن یه امگا هردوی اونهارو داشته باشه واقعا خیلی مسخرست
مین ابرو بالا انداخت
×بعید میدونم چیزی از رایحه ی رز و وانیل بدونی احمق
یونگبوک نگاهشو از صورت مین گرفت و به آبشار دوخت
_ فقط میگم زیادی جلب توجه میکنی
مین نزدیکتر شد.
×شاید مشکل از توئه
برای چند لحضه صدای آبشار تنها صدا بود
یونگبوک تو دلش داشت با غرورش میجنگید نمیخواست قبول کنه که یه امگا اونم از قبیلهی دشمن تونسته اینطوری بهم بریزتش
بالاخره رو به مین کرد، نگاهش سرد اما عمیق:
_ برگرد به قبیله ات این دفعه رو نادید میگیرم ولی مطمئن باش دفعه ی بعد ببینمت بهت رحم نمیکنم
مین لبخند شیطنتآمیزی زد
×برام مهم نیست که میخوای چیکار کنی ولی بدون من توی هیچ موقعیتی بهت رحم نمیکنم آلفای بدرد نخور
یونگبوک مین رو نادیده گرفت وچرخید که بره
اما قبل رفتن، زیر لب گفت:
_ مواظب خودت باش....جنگل جای بیرحمیه....
ادامه دارد.....
#چند_پارتی
امگاورس؟!.......
Part 3
مین با اخم عمیق روی ابروهاش خط و خطوط بیمعنی روی کاغذ میکشید...
هر چند ثانیه یه اسم زیر لب زمزمه میکرد:
×لی یونگبوک...
قلم رو محکمتر فشار داد تا نوکش شکست
×لعنتی
کاغذ رو مچاله کرد و پرت کرد یه گوشهی کلبه بعد دستاشو تو موهاش فرو برد و نفس عمیقی کشید، اما این باعث نشد عصبانیتش آروم بشه
در همون لحظه صدای ضربهی آروم به در اومد
مین بدون اینکه سرشو بلند کنه غر زد:
×گفتم نمیخوام کسی بیاد تو!
چند ثانیه سکوت...بعد صدای مادرش به گوشش رسید
"مین...دخترم...فقط میخوام زخمتو ببینم"
مین اول جواب نداد، ولی بالاخره با صدای گرفته گفت:
×بیا...
میا آروم وارد شد و وقتی گونهی خراشخوردهی دخترشو دید، دلش لرزید... نشست کنارش و یه پارچهی مرطوب آورد و خیلی آهسته روی صورت مین گذاشت
مین صورتشو برگردوند به جهت مخالف
× لازم نیست من خوبم...
"خیلیم لازمه تو دختر منی"
×اگه برات مهم بودم حداقل با اون شوهر عصبیت حرف میزدی که کمکم کنه
میا بعد از چند لحظه سکوت و نادیده گرفتن حرفی که مین زد پرسید: "همونه، نه؟ پسر قبیلهی لی...."
مین چشماشو بست...
× آره...همون عوضیه
دستش مشت شد...
×بهم مثل یه برده نگاه کرد مامان...انگار اصلاً دختر یه رئیس قبیله ی بزرگ نبودم
میا آه کشید و پیشونی مین رو بوسید
"قدرت واقعی تو جایگاهت نیست، مین تو نمیتونی با قدرتی که پدرت داره هرجا میری توقع داشته باشی بهت احترام بزارن"
مین پوزخند تلخی زد
×من فقط میخوام شکستش بدم توقع احترام ازش ندارم
میا بلند شد، قبل رفتن مکث کرد
"پدرت الان عصبانیه...ولی فقط بخاطر خودته اون تورو دوست داره و نمیخواد آسیب ببینی حداقل فقط یه امشب رو بیرون نرو"
مین جوابی نداد و رفت سمت تختش و سعی کرد بدون هیچ فکر و خیالی بخوابه
(چند روز بعد)
مین بعد از تمرین طولانی که توی این چند روز با پدرش داشت وقتی نیمه شب شد دوباره مسیر جنگل رو پیش گرفت
بدنش قویتر شده بود، قدمهاش محکمتر دیگه اون تولهی لجبازِ قبل نبود....چیزی تو نگاهش عوض شده بود
وقتی به نزدیکی آبشار رسید، صدای نفس آشنایی به گوشش خورد
سر جاش ایستاد و بو کشید، همون رایحه ی آشنا...
مین بدون مکث گفت:
×بازم تو؟
یونگبوک که پشت بهش نشسته بود، آروم برگشت، چشمهاش روی مین قفل شد...برای یه لحظه کوتاه...خیلی کوتاه...جا خورد مین فرق کرده بود
ایستادنش، نگاهش، حتی نوع حرف زدنش
اما چیزی که ضربهی اصلی رو زد رایحهاش بود، رز و وانیل...ولی عمیقتر، گرمتر، بالغتر...یونگبوک نفسشو حبس کرد و عضلات گردنش منقبض شد یجورایی دلش لرزید گرگ دورنش قبل از عقلش واکنش نشون داد....اما همون لحظه فکشو سفت کرد و پوزه اشو یه کم بالا گرفت و با صدای خونسرد گفت:
_ فکر نمیکردم بعد اون دفعه دیگه جرأت کنی بیای اینجا....
مین پوزخندی زد
× از دیدن دوباره ام نا امید شده بودی؟
یونگبوک لبخند تمسخرآمیزی زد، ولی چشمهاش داشت مین رو دقیق بررسی میکرد
_ هنوزم همون امگای پررو هستی
مین یه قدم جلو رفت و رایحهی مین مستقیم خورد به پوزه ی یونگبوک
گرمای عجیبی زیر پوستش می دوید پنجههاش ناخودآگاه جمع شد اما اجازه نداد حتی یه لرزش تو صداش بیفته.
_همیشه از بوی رز و وانیل متنفر بودم حالا فکرشو بکن یه امگا هردوی اونهارو داشته باشه واقعا خیلی مسخرست
مین ابرو بالا انداخت
×بعید میدونم چیزی از رایحه ی رز و وانیل بدونی احمق
یونگبوک نگاهشو از صورت مین گرفت و به آبشار دوخت
_ فقط میگم زیادی جلب توجه میکنی
مین نزدیکتر شد.
×شاید مشکل از توئه
برای چند لحضه صدای آبشار تنها صدا بود
یونگبوک تو دلش داشت با غرورش میجنگید نمیخواست قبول کنه که یه امگا اونم از قبیلهی دشمن تونسته اینطوری بهم بریزتش
بالاخره رو به مین کرد، نگاهش سرد اما عمیق:
_ برگرد به قبیله ات این دفعه رو نادید میگیرم ولی مطمئن باش دفعه ی بعد ببینمت بهت رحم نمیکنم
مین لبخند شیطنتآمیزی زد
×برام مهم نیست که میخوای چیکار کنی ولی بدون من توی هیچ موقعیتی بهت رحم نمیکنم آلفای بدرد نخور
یونگبوک مین رو نادیده گرفت وچرخید که بره
اما قبل رفتن، زیر لب گفت:
_ مواظب خودت باش....جنگل جای بیرحمیه....
ادامه دارد.....
- ۱.۴k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط