#ماه_و_باروت
#ماه_و_باروت
پارت دهم:
ساختمانِ قدیمیِ ادارهی ثبتِ بندر، مثل یک استخوانِ پوسیده در دلِ محاصره ایستاده بود.
پنجرههای شکسته، نورِ کمرنگِ صبح را تکهتکه به داخل میریختند و در راهروهای بلند، سایهها کش میآمدند؛ طوری که انگار خودِ ساختمان هم از نفس کشیدن میترسید.
آژانس، ورودیهای اصلی را بسته بود.
دو تیم در طبقاتِ پایین مستقر بودند.
و اگر خبرها درست بود، یک پوشهی حیاتی داخلِ اتاق بایگانیِ طبقهی سوم نگهداری میشد—پروندهای که نه مافیا میتوانست از دست بدهد، نه آژانس حاضر بود بیسر و صدا واگذارش کند.
بدتر از همه؟
برای رسیدن به آن، دازای و چویا مجبور بودند از یک ورودیِ فرعی استفاده کنند که فقط به دردِ کسانی میخورد که دوست ندارند زنده بمانند.
چویا زیر لب گفت: «یعنی واقعاً هیچوقت نمیتونی یه نقشهی ساده بدی، نه؟»
دازای با لحنِ سبک و کشدارش جواب داد: «اوه، من نقشهی ساده هم دارم. ولی تو معمولاً وقتی میفهمی ساده بوده، تازه نصفِ ساختمان رو خراب کردهای.»
چویا با خشمی که خیلی هم غافلگیرکننده نبود، نگاهش را از او دزدید.
«یه بار دیگه حرف بزنی، خودم میذارمت وسطِ محوطه تا آژانس زودتر کارتِ شناساییت رو ببیند.»
«اینقدر دلنازک نباش، چویا-چان. من فقط دارم روحیهات رو بالا میبرم.»
«روحیهی من وقتی بالا میره که تو خفه شی.»
ولی با همهی این تیزیها، هر دو میدانستند که این بار قضیه فرق دارد.
درونِ ساختمان، آژانس پراکنده اما آماده بود.
و برای اینکه از راهروهای تحتِ کنترل رد شوند، باید نقش بازی میکردند—نه آنقدر واضح که لو بروند، نه آنقدر واقعی که خودشان هم فراموش کنند دارند چه میکنند.
دازای همانطور که از گوشهی دیوار سرک میکشید، آرام گفت:
«یادت باشه، اگه کسی دیدت، منو مقصر نشون نده. من اینهمه زحمت نکشیدم که تو با یه حرکتِ احمقانه، همهچیز رو خراب کنی.»
چویا ابرو بالا انداخت.
«تو؟ زحمت؟ این یکی رو باید قاب کرد.»
دازای آهسته خندید، بعد ناگهان دستش را بالا آورد و قبل از اینکه چویا واکنشی نشان دهد، مچِ او را گرفت و او را پشتِ ستونِ سنگی کشید.
در همان لحظه، دو مأمورِ آژانس از انتهای راهرو رد شدند.
چویا با اخم، خیلی نزدیک و خیلی آرام گفت: «دستتو ازم بردار.»
«چرا؟» دازای همان نجوا را جواب داد، در حالی که صورتش فقط چند سانتیمتر با او فاصله داشت. «از من خوشت نمیاد؟ چهقدر تلخ و بیرحمانه.»
«از تو بدم میاد.»
«میدونم. ولی فعلاً به من تکیه کن.»
و همین جمله، با آن لحنِ عادی و بیادعا، چیزی را در چویا سفت کرد.
نه از عصبانیت—از آگاهیِ ناگهانیِ اینکه دازای واقعاً دارد او را هدایت میکند، بیآنکه بخواهد کنترلی تحمیل کند.
وقتی مأموران دور شدند، دازای رهایش کرد.
اما قبل از اینکه فاصله بگیرد، خیلی کوتاه، خیلی ناخودآگاه، شانهی چویا را لمس کرد؛
فقط یک ضربهی سبک، مثل علامتِ «الان».
چویا اول خواست اعتراض کند، اما بعد دید دازای با همان لمسِ مختصر، او را دقیقاً در مسیرِ ایمن هدایت کرده است؛
راهرویی که از دیدِ نگهبانِ بعدی پنهان بود.
«تو از کی اینقدر بدنت رو با نقشه یکی کردی؟» چویا زیر لب گفت.
دازای بیحوصله شانه بالا انداخت: «از وقتی فهمیدم تو هنوز هم زودتر از مغزت حرکت میکنی.»
«خفه شو.»
آنها به طبقهی دوم رسیدند که ناگهان صدای قدمهای بیشتری از بالا شنیده شد.
آژانس داشت مسیر را میبست.
چویا بیدرنگ انگشتانش را باز کرد و با نگاه، فاصلهها را سنجید.
«تو برو سمت چپ. من از پلههای فرعی میرم.»
دازای گفت: «نمیذارم تنها بری.»
«این یعنی چی؟»
«یعنی تو وقتی عصبانی میشی، تصمیمهای فاجعهبار میگیری.»
چویا با خشم پوزخند زد: «و تو وقتی نگران میشی، مزخرف میگی.»
ولی این بار، بهجای اینکه جدا شوند، هر دو همزمان حرکت کردند.
نه از سرِ وابستگیِ آشکار.
از سرِ غریزه.
از سرِ آن فهمِ خاموش که اگر یکیشان بایستد، دیگری هم آسیب میبیند.
سه مأمور از پیچِ راهرو بیرون آمدند.
چویا به جلو رفت، درست همانطور که وانمود میکرد بیپروا و بیفکر است.
دازای هم، انگار فقط برای آزار دادن او، از پشتِ ستون بیرون پرید و یکی از مأموران را با شلیکِ دقیق از پا انداخت.
«تو واقعاً نمیتونی یه ثانیه هم ساکت بمونی، نه؟» چویا فریاد زد، در حالی که پا را به سینهی نفرِ دوم کوبید.
دازای با خونسردی جواب داد: «و تو واقعاً نمیتونی یه ثانیه هم بدونِ من زنده بمونی، نه؟»
چویا لحظهای خشکش زد.
پارت دهم:
ساختمانِ قدیمیِ ادارهی ثبتِ بندر، مثل یک استخوانِ پوسیده در دلِ محاصره ایستاده بود.
پنجرههای شکسته، نورِ کمرنگِ صبح را تکهتکه به داخل میریختند و در راهروهای بلند، سایهها کش میآمدند؛ طوری که انگار خودِ ساختمان هم از نفس کشیدن میترسید.
آژانس، ورودیهای اصلی را بسته بود.
دو تیم در طبقاتِ پایین مستقر بودند.
و اگر خبرها درست بود، یک پوشهی حیاتی داخلِ اتاق بایگانیِ طبقهی سوم نگهداری میشد—پروندهای که نه مافیا میتوانست از دست بدهد، نه آژانس حاضر بود بیسر و صدا واگذارش کند.
بدتر از همه؟
برای رسیدن به آن، دازای و چویا مجبور بودند از یک ورودیِ فرعی استفاده کنند که فقط به دردِ کسانی میخورد که دوست ندارند زنده بمانند.
چویا زیر لب گفت: «یعنی واقعاً هیچوقت نمیتونی یه نقشهی ساده بدی، نه؟»
دازای با لحنِ سبک و کشدارش جواب داد: «اوه، من نقشهی ساده هم دارم. ولی تو معمولاً وقتی میفهمی ساده بوده، تازه نصفِ ساختمان رو خراب کردهای.»
چویا با خشمی که خیلی هم غافلگیرکننده نبود، نگاهش را از او دزدید.
«یه بار دیگه حرف بزنی، خودم میذارمت وسطِ محوطه تا آژانس زودتر کارتِ شناساییت رو ببیند.»
«اینقدر دلنازک نباش، چویا-چان. من فقط دارم روحیهات رو بالا میبرم.»
«روحیهی من وقتی بالا میره که تو خفه شی.»
ولی با همهی این تیزیها، هر دو میدانستند که این بار قضیه فرق دارد.
درونِ ساختمان، آژانس پراکنده اما آماده بود.
و برای اینکه از راهروهای تحتِ کنترل رد شوند، باید نقش بازی میکردند—نه آنقدر واضح که لو بروند، نه آنقدر واقعی که خودشان هم فراموش کنند دارند چه میکنند.
دازای همانطور که از گوشهی دیوار سرک میکشید، آرام گفت:
«یادت باشه، اگه کسی دیدت، منو مقصر نشون نده. من اینهمه زحمت نکشیدم که تو با یه حرکتِ احمقانه، همهچیز رو خراب کنی.»
چویا ابرو بالا انداخت.
«تو؟ زحمت؟ این یکی رو باید قاب کرد.»
دازای آهسته خندید، بعد ناگهان دستش را بالا آورد و قبل از اینکه چویا واکنشی نشان دهد، مچِ او را گرفت و او را پشتِ ستونِ سنگی کشید.
در همان لحظه، دو مأمورِ آژانس از انتهای راهرو رد شدند.
چویا با اخم، خیلی نزدیک و خیلی آرام گفت: «دستتو ازم بردار.»
«چرا؟» دازای همان نجوا را جواب داد، در حالی که صورتش فقط چند سانتیمتر با او فاصله داشت. «از من خوشت نمیاد؟ چهقدر تلخ و بیرحمانه.»
«از تو بدم میاد.»
«میدونم. ولی فعلاً به من تکیه کن.»
و همین جمله، با آن لحنِ عادی و بیادعا، چیزی را در چویا سفت کرد.
نه از عصبانیت—از آگاهیِ ناگهانیِ اینکه دازای واقعاً دارد او را هدایت میکند، بیآنکه بخواهد کنترلی تحمیل کند.
وقتی مأموران دور شدند، دازای رهایش کرد.
اما قبل از اینکه فاصله بگیرد، خیلی کوتاه، خیلی ناخودآگاه، شانهی چویا را لمس کرد؛
فقط یک ضربهی سبک، مثل علامتِ «الان».
چویا اول خواست اعتراض کند، اما بعد دید دازای با همان لمسِ مختصر، او را دقیقاً در مسیرِ ایمن هدایت کرده است؛
راهرویی که از دیدِ نگهبانِ بعدی پنهان بود.
«تو از کی اینقدر بدنت رو با نقشه یکی کردی؟» چویا زیر لب گفت.
دازای بیحوصله شانه بالا انداخت: «از وقتی فهمیدم تو هنوز هم زودتر از مغزت حرکت میکنی.»
«خفه شو.»
آنها به طبقهی دوم رسیدند که ناگهان صدای قدمهای بیشتری از بالا شنیده شد.
آژانس داشت مسیر را میبست.
چویا بیدرنگ انگشتانش را باز کرد و با نگاه، فاصلهها را سنجید.
«تو برو سمت چپ. من از پلههای فرعی میرم.»
دازای گفت: «نمیذارم تنها بری.»
«این یعنی چی؟»
«یعنی تو وقتی عصبانی میشی، تصمیمهای فاجعهبار میگیری.»
چویا با خشم پوزخند زد: «و تو وقتی نگران میشی، مزخرف میگی.»
ولی این بار، بهجای اینکه جدا شوند، هر دو همزمان حرکت کردند.
نه از سرِ وابستگیِ آشکار.
از سرِ غریزه.
از سرِ آن فهمِ خاموش که اگر یکیشان بایستد، دیگری هم آسیب میبیند.
سه مأمور از پیچِ راهرو بیرون آمدند.
چویا به جلو رفت، درست همانطور که وانمود میکرد بیپروا و بیفکر است.
دازای هم، انگار فقط برای آزار دادن او، از پشتِ ستون بیرون پرید و یکی از مأموران را با شلیکِ دقیق از پا انداخت.
«تو واقعاً نمیتونی یه ثانیه هم ساکت بمونی، نه؟» چویا فریاد زد، در حالی که پا را به سینهی نفرِ دوم کوبید.
دازای با خونسردی جواب داد: «و تو واقعاً نمیتونی یه ثانیه هم بدونِ من زنده بمونی، نه؟»
چویا لحظهای خشکش زد.
- ۴۰۷
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط