رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_15
فصل هشتم | فقط یک دقیقه
— بالاخره یادت اومد.
فلیکس به پلهها خیره مانده بود.
هیچکس تکان نمیخورد.
صدای خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
هان خیلی آرام گفت:
— خب...
همه به او نگاه کردند.
— من ترجیح میدم اون جمله رو نشنیده باشم.
چانگبین گفت:
— تو که خیلی شجاع بودی.
— بودم.
— چی شد؟
— شجاعتم تموم شد.
سونگمین زیر لب خندید.
اما فلیکس هنوز چشم از طبقهی بالا برنداشته بود.
— اون منو میشناسه.
هیونجین آرام گفت:
— شاید فکر میکنه میشناسدت.
فلیکس برگشت.
— چه فرقی داره؟
هیونجین چند لحظه چیزی نگفت.
— فرقش اینه که اگر واقعاً تو رو میشناخت، شاید چیزهای بیشتری میگفت.
لینو به قاب عکس نگاه کرد.
— هنوز یه چیز رو نفهمیدیم.
چان پرسید:
— چی؟
لینو پشت عکس را نشان داد.
— چرا فقط اسم فلیکس نوشته شده؟
فلیکس به قاب نگاه کرد.
— نمیدونم.
هان گفت:
— این پاسخ امشب خیلی محبوب شده.
آی.ان خندید.
اما همان لحظه...
صدای تیک کوچکی از روی میز آمد.
همه برگشتند.
نوار کاست.
همان نوار قدیمی که داخل جعبه پیدا کرده بودند.
چراغ کوچک دستگاه پخش کنار آن...
روشن شده بود.
چان گفت:
— من روشنش نکردم.
چانگبین گفت:
— منم نه.
هان یک قدم عقب رفت.
— خیلی خوب.
دستش را بالا آورد.
— هیچکس لمسش نمیکنه.
لینو گفت:
— خودت نزدیک شدی.
— برای همین دارم اعلام میکنم که دیگه نزدیک نمیشم.
دستگاه ناگهان شروع به چرخیدن کرد.
تق... تق... تق...
نوار پخش شد.
صدای خشخش قدیمی اتاق را پر کرد.
بعد...
یک صدا.
آرام.
دور.
و انگار از پشت چندین سال گذشته میآمد.
— اگر این نوار رو پیدا کردید...
همه ساکت شدند.
صدا ادامه داد:
— یعنی دوباره برگشتید.
فلیکس احساس کرد چیزی در ذهنش لرزید.
یک تصویر کوتاه.
راهرو.
باران.
همان خانه.
و یک دست که درِ اتاقی را میبست.
فلیکس چشمهایش را بست.
تصویر ناپدید شد.
صدای نوار ادامه پیدا کرد:
— فقط یک دقیقه فرصت دارید.
هان ابروهایش را بالا برد.
— یک دقیقه برای چی؟
انگار نوار جوابش را شنیده بود.
— یک دقیقه...
مکث.
صدای نفس آرامی در پسزمینه شنیده شد.
— برای اینکه تصمیم بگیرید در رو باز میکنید یا نه.
همه به درِ طبقهی بالا نگاه کردند.
در یکی از اتاقها هنوز نیمهباز بود.
چان جلو رفت.
— کدوم در؟
نوار برای چند ثانیه فقط خشخش کرد.
بعد صدای همان گوینده برگشت:
— درِ سوم.
لینو فوراً گفت:
— اون در هنوز اونجاست؟
چان به راهرو بالا نگاه کرد.
— هست.
هان گفت:
— عالیه.
— چی عالیه؟
— حداقل خونه اسمشو واضح گفت.
سونگمین نگاهش کرد.
— این خوشحالکننده نیست.
— میدونم.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_15
فصل هشتم | فقط یک دقیقه
— بالاخره یادت اومد.
فلیکس به پلهها خیره مانده بود.
هیچکس تکان نمیخورد.
صدای خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
هان خیلی آرام گفت:
— خب...
همه به او نگاه کردند.
— من ترجیح میدم اون جمله رو نشنیده باشم.
چانگبین گفت:
— تو که خیلی شجاع بودی.
— بودم.
— چی شد؟
— شجاعتم تموم شد.
سونگمین زیر لب خندید.
اما فلیکس هنوز چشم از طبقهی بالا برنداشته بود.
— اون منو میشناسه.
هیونجین آرام گفت:
— شاید فکر میکنه میشناسدت.
فلیکس برگشت.
— چه فرقی داره؟
هیونجین چند لحظه چیزی نگفت.
— فرقش اینه که اگر واقعاً تو رو میشناخت، شاید چیزهای بیشتری میگفت.
لینو به قاب عکس نگاه کرد.
— هنوز یه چیز رو نفهمیدیم.
چان پرسید:
— چی؟
لینو پشت عکس را نشان داد.
— چرا فقط اسم فلیکس نوشته شده؟
فلیکس به قاب نگاه کرد.
— نمیدونم.
هان گفت:
— این پاسخ امشب خیلی محبوب شده.
آی.ان خندید.
اما همان لحظه...
صدای تیک کوچکی از روی میز آمد.
همه برگشتند.
نوار کاست.
همان نوار قدیمی که داخل جعبه پیدا کرده بودند.
چراغ کوچک دستگاه پخش کنار آن...
روشن شده بود.
چان گفت:
— من روشنش نکردم.
چانگبین گفت:
— منم نه.
هان یک قدم عقب رفت.
— خیلی خوب.
دستش را بالا آورد.
— هیچکس لمسش نمیکنه.
لینو گفت:
— خودت نزدیک شدی.
— برای همین دارم اعلام میکنم که دیگه نزدیک نمیشم.
دستگاه ناگهان شروع به چرخیدن کرد.
تق... تق... تق...
نوار پخش شد.
صدای خشخش قدیمی اتاق را پر کرد.
بعد...
یک صدا.
آرام.
دور.
و انگار از پشت چندین سال گذشته میآمد.
— اگر این نوار رو پیدا کردید...
همه ساکت شدند.
صدا ادامه داد:
— یعنی دوباره برگشتید.
فلیکس احساس کرد چیزی در ذهنش لرزید.
یک تصویر کوتاه.
راهرو.
باران.
همان خانه.
و یک دست که درِ اتاقی را میبست.
فلیکس چشمهایش را بست.
تصویر ناپدید شد.
صدای نوار ادامه پیدا کرد:
— فقط یک دقیقه فرصت دارید.
هان ابروهایش را بالا برد.
— یک دقیقه برای چی؟
انگار نوار جوابش را شنیده بود.
— یک دقیقه...
مکث.
صدای نفس آرامی در پسزمینه شنیده شد.
— برای اینکه تصمیم بگیرید در رو باز میکنید یا نه.
همه به درِ طبقهی بالا نگاه کردند.
در یکی از اتاقها هنوز نیمهباز بود.
چان جلو رفت.
— کدوم در؟
نوار برای چند ثانیه فقط خشخش کرد.
بعد صدای همان گوینده برگشت:
— درِ سوم.
لینو فوراً گفت:
— اون در هنوز اونجاست؟
چان به راهرو بالا نگاه کرد.
— هست.
هان گفت:
— عالیه.
— چی عالیه؟
— حداقل خونه اسمشو واضح گفت.
سونگمین نگاهش کرد.
— این خوشحالکننده نیست.
— میدونم.
- ۲۲۱
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط