سالها پیش از این،

سالها پیش از این،

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین،

من فقط یک کمی خاک بودم همین،

یک کمی خاک که دعایش،

پرزدن آنسوی پرده آسمان بود،

آرزویش همیشه،دیدن آخرین قله کهکشان بود.

خاک هر شب دعا کرد،

از ته دل خدا را صدا کرد،

یک شب آخر دعایش اثر کرد،

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد،

و خدا تکه ای خاک برداشت،

آسمان را درآن کاشت،

خاک را توی دستان خود ورز داد،

روح خود را به او قرض داد،

خاک،توی دست خدا نور شد،

پرگرفت از زمین دور شد؛

راستی من همان خاک خوشبخت،

من همان نور هستم،

پس چرا گاهی وقتا...این قدر از خدا دور هستم؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

#چند پارتی تهیونگ و ات پارت 2 دسته گل کوچکی که از دو شب قبل ...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

داستان: عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۱۱(از زبون راوی)اهم اه...

★彡   Part 17 彡★ صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بید...

پارت بیست و یکم

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

پارت ۴۵ — جایی دور از همهصبح هنوز کامل روشن نشده بود که کالس...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p71«نه، نمی‌دونی. مطمئن بودم اگه یه کلمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط