چند پارتی

چند پارتی
پارت ۴
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
— تو... منو دوست داری؟
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط دستش رو از دستم جدا کرد و نگاهش رو به خیابون خیس دوخت.
— نباید می‌فهمیدی.
با تعجب گفتم:
— چرا؟
آهسته خندید؛ یه خنده‌ی تلخ.
— چون از همون روز اولی که دیدمت، همه‌چیز خراب شد.
— چی خراب شد؟
نگاهم کرد.
— آرامشم.
قلبم لرزید.
— پس چرا همیشه باهام سرد بودی؟
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
— چون هر بار نزدیکت می‌شدم، بیشتر دوستت داشتم. و هرچی بیشتر دوستت داشتم، بیشتر می‌ترسیدم یه روز از دستت بدم.
چشم‌هام پر از اشک شد.
— من فکر می‌کردم ازم متنفری...
تهیونگ یک قدم نزدیک‌تر شد.
— من از خودم متنفر بودم که نمی‌تونستم احساساتم رو کنترل کنم.
آروم پرسیدم:
— هنوزم می‌ترسی؟
نگاهش روی چشم‌هام ثابت موند.
— آره.
— از چی؟
لبخند کوچیکی زد.
— از اینکه الان بهت بگم دوستت دارم... و تو بگی منو دوست نداری.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد لبخند زدم.
— پس خیلی بد شانسی، چون منم مدت‌هاست دوستت دارم.
چشم‌هاش از تعجب باز شد.
— چی؟
خندیدم.
— خودت گفتی وقتی نزدیکتم چه بلایی سرت میاد... خب، فکر کنم منم دقیقاً همین بلا سرم اومده.
تهیونگ برای اولین بار با خیال راحت لبخند زد.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی پارت ۳ با شنیدن حرف تهیونگ، از پشت دیوار بیرون او...

چند پارتیپارت ۲ از حرف تهیونگ نمی‌تونستم بگذرم.تمام شب فقط ی...

چند پارتی پارت ۱ | چرا از من متنفری؟ 🖤از وقتی تهیونگ وارد کل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط