P²⁰
P²⁰
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
قاضی بعد از ربع ساعت اومد...
هیونجین با پررویی دست به جیب وایساده بود و همینطور منو نگاه میکرد...
چرا باید منو نگاه کنه؟!
قاضی گفت:
سلام به حاضران این جلسه!
آقای دوپاکرا موضوع چیه؟!
پدرم شروع به صحبت کرد:
لطفا حکم طلاق آرتمیس دوپاکرا و هوانگ هیونجین رو بنویسید تا این ازدواج تمام بشه!
قاضی گفت:
نیاز به دلیل داره؟!
پدرم گفت:
دلیلی بالاتر از ازدواج بدون ازدواج...
قاضی گفت:
متوجه منظورتون نمیشم...
پدرم اینبار با آرامش گفت:
منظورم اینه که فقط یه ازدواج بود ولی در واقعیت عشقی وجود نداشت... این دوتا ازدواجشون با نفرت و از سره اجبار بود...
الانم میخوان تمامش کنن!
قاضی گفت:
باشه!
البته نیاز به رضایت اون دو نفر داره...
من بلافاصله گفتم:
من رضایم از طلاق...
مادر هیونجین داد زد و گفت:
دهنتو ببند دختره ی_
هیونجین جلوی دهن مادرشو گرفت...
مامانم انتقاد کرد و گفت:
لقبه پسره خودتو روی دختره معصوم من نزار...
بحث و جدلی به پا افتاد، که با زدن چکش قاضی همه خفه شدن...
قاضی گفت:
یه بار دیگه بحث بکنین از اینجا همتون میرین بیرون!
خب، دخترم چرا میخوای از آقای هوانگ طلاق بگیری؟!
با قاطعیت جواب دادم:
به دلیل تنفر، بحث های زیاد، و این ازدواج بی سر و پا!
واضحه دیگه...
گفت:
راضی هستی؟!
گفتم:
با تمام خونی که تو رگ هام هست، راضیم!
نظری از هیونجین نپرسید و رفت سره اصل مطلب:
با توجه به دارایی هایی که زمان ازدواج به نام خانم دوپاکرا زده شده همه چی به ایشون میرسه!
هیونجین اعتراض کرد و گفت:
اگه نخوام چی؟!
قاضی گفت:
راه برگشتی نداری!
اینا قسمته کوچکی از حقه اونه...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
قاضی بعد از ربع ساعت اومد...
هیونجین با پررویی دست به جیب وایساده بود و همینطور منو نگاه میکرد...
چرا باید منو نگاه کنه؟!
قاضی گفت:
سلام به حاضران این جلسه!
آقای دوپاکرا موضوع چیه؟!
پدرم شروع به صحبت کرد:
لطفا حکم طلاق آرتمیس دوپاکرا و هوانگ هیونجین رو بنویسید تا این ازدواج تمام بشه!
قاضی گفت:
نیاز به دلیل داره؟!
پدرم گفت:
دلیلی بالاتر از ازدواج بدون ازدواج...
قاضی گفت:
متوجه منظورتون نمیشم...
پدرم اینبار با آرامش گفت:
منظورم اینه که فقط یه ازدواج بود ولی در واقعیت عشقی وجود نداشت... این دوتا ازدواجشون با نفرت و از سره اجبار بود...
الانم میخوان تمامش کنن!
قاضی گفت:
باشه!
البته نیاز به رضایت اون دو نفر داره...
من بلافاصله گفتم:
من رضایم از طلاق...
مادر هیونجین داد زد و گفت:
دهنتو ببند دختره ی_
هیونجین جلوی دهن مادرشو گرفت...
مامانم انتقاد کرد و گفت:
لقبه پسره خودتو روی دختره معصوم من نزار...
بحث و جدلی به پا افتاد، که با زدن چکش قاضی همه خفه شدن...
قاضی گفت:
یه بار دیگه بحث بکنین از اینجا همتون میرین بیرون!
خب، دخترم چرا میخوای از آقای هوانگ طلاق بگیری؟!
با قاطعیت جواب دادم:
به دلیل تنفر، بحث های زیاد، و این ازدواج بی سر و پا!
واضحه دیگه...
گفت:
راضی هستی؟!
گفتم:
با تمام خونی که تو رگ هام هست، راضیم!
نظری از هیونجین نپرسید و رفت سره اصل مطلب:
با توجه به دارایی هایی که زمان ازدواج به نام خانم دوپاکرا زده شده همه چی به ایشون میرسه!
هیونجین اعتراض کرد و گفت:
اگه نخوام چی؟!
قاضی گفت:
راه برگشتی نداری!
اینا قسمته کوچکی از حقه اونه...
- ۱۲۱
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط