باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۵۰ ✦

یک ماه از شروع پروژه‌ی مشترک گذشته بود.

بورا و جونگکوک تقریباً هر روز کنار هم کار می‌کردند.

رابطه‌شان دوباره مثل گذشته گرم شده بود.

اما هنوز هیچ‌کدام جرئت نکرده بودند درباره‌ی احساساتشان حرف بزنند.

---

صبح یکشنبه...

بورا طبق معمول زودتر از همه وارد شرکت شد.

همین که وارد اتاق طراحی شد، متوجه شد روی میزش یک لیوان قهوه قرار دارد.

کنارش یک یادداشت کوچک بود.

**«مثل دوران دانشگاه، بدون قهوه نمی‌تونی طراحی کنی...»

ـ J**

بورا بی‌اختیار لبخند زد.

---

چند دقیقه بعد جونگکوک وارد اتاق شد.

بورا لیوان قهوه را بالا گرفت.

بورا : «هنوزم یادت مونده؟»

جونگکوک شانه‌ای بالا انداخت.

جونگکوک : «بعضی چیزا فراموش نمی‌شن.»

بورا نگاهش را از او نگرفت.

قلبش دوباره همان حس قدیمی را تجربه می‌کرد.

---

ظهر...

برای بازدید از پروژه، هر دو به یکی از ساختمان‌های در حال ساخت رفتند.

هوا آفتابی بود.

باد آرامی میان طبقات نیمه‌کاره می‌پیچید.

جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و منظره‌ی شهر را نگاه می‌کرد.

---

بورا کنار او ایستاد.

بورا : «این ساختمون بعد از تموم شدن... قشنگ میشه.»

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از شهر بردارد، گفت:

جونگکوک : «مثل بعضی آدما...»

بورا با تعجب نگاهش کرد.

جونگکوک ادامه داد:

«زمان فقط باعث میشه ارزششون بیشتر معلوم بشه.»

---

بورا لبخند آرامی زد.

گونه‌هایش کمی سرخ شده بود.

سکوت بینشان، این بار سنگین نبود.

آرامش داشت.

همان آرامشی که سال‌ها دنبالش بودند.

---

عصر همان روز...

جیمین و یونگی به شرکت آمدند.

قرار بود هر چهار نفر بعد از پایان کار، شام را با هم بخورند.

جیمین همین که بورا و جونگکوک را کنار هم دید، آرام در گوش یونگی گفت:

جیمین : «به نظرت امشب بالاخره دوباره اعتراف می‌کنن؟»

یونگی خندید.

یونگی : «فکر کنم فقط یه هل کوچیک لازم دارن.»

---

سر میز شام...

جیمین با شیطنت گفت:

جیمین : «راستی بورا...»

بورا : «جانم؟»

جیمین : «اگه یکی نه سال منتظرت مونده باشه... نباید زیاد منتظرش بذاری.»

بورا که منظورش را فهمیده بود، با خجالت سرش را پایین انداخت.

جونگکوک هم لبخندش را پنهان کرد.

---

بعد از شام...

جیمین و یونگی به بهانه‌ی خرید، زودتر از رستوران بیرون رفتند.

حالا فقط بورا و جونگکوک کنار رودخانه مانده بودند.

نور چراغ‌های شهر روی آب افتاده بود.

همه‌چیز شبیه همان شبی بود که نه سال پیش، برای آخرین بار کنار هم قدم زده بودند.

---

جونگکوک آرام دستش را داخل جیب کت برد.

یک جاکلیدی قدیمی بیرون آورد.

روی آن نوشته شده بود:

Ghost Hunting Club

جونگکوک آن را جلوی بورا گرفت.

جونگکوک : «این نه سال همیشه همراهم بود...»

«در واقع... هیچ‌وقت نتونستم ازت دل بکنم.»

بورا با چشمانی خیس به جاکلیدی نگاه کرد.

لبخندی زد که از ته دل بود.

شاید...

وقت آن رسیده بود که عشقشان، دوباره از نو آغاز شود.

# ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۱ ✦ باد ملایمی میان درخت‌های کنار ...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۹ ✦ سه هفته از شروع کار بورا در شر...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۸ ✦ چند ثانیه... هیچ‌کس حتی پلک هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط