ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 29

از زبان جونگکوک:

همه چیز توی چند ثانیه بهم ریخت...

ات داشت میدوید... ژین سون داد میزد... اون دوتا مرد هم دنبالش کرده بودن.

ژین سون:«زود بگیرینش!»

ات با ترس برگشت پشت سرشو نگاه کرد و همین باعث شد پاش لیز بخوره..

جونگکوک:«ات!»

قبل اینکه بیفته سریع از مخفیگاهم اومدم بیرون و گرفتمش...
ات با شوک نگام کرد..

ات:«ج..جونگکوک..؟»

ولی وقت حرف زدن نبود..
یکی از مردا اسلحه کشید سمتمون..

_«تکون نخورین!»

نامجون آروم از سایه ها اومد بیرون....
و همون لحظه مشت محکمی زد تو صورت مرده..

اون مرد پرت شد روی زمین.

تهیونگ:«وااای بالاخره دعوااااا!»
جین:«الان وقت ذوق کردنه احمق؟!»

ژین سون با شوک به ما نگاه میکرد..

ژین سون:«شماها...!»

نامجون ماسکشو آروم کشید پایین..

ژین سون:«شما کی هستین؟»

نامجون:«آدمایی که قراره قبل تو به طلا ها برسن.»

همون لحظه مرد دوم حمله کرد سمت نامجون ولی جین سریع گرفتش و کوبیدش به زمین..
تهیونگ سوت زد..

تهیونگ:«هویییی جین هیونگ خشن شدی...»
جین:«خفه شو و حواستو جمع کن.»

من هنوز دست ات رو گرفته بودم... بدنش میلرزید..

ات:«جونگکوک..»

جونگکوک:«ساکت فقط پشت سرم بمون.»

ولی حقیقت این بود...
خودمم نمیدونستم الان باید به کی اعتماد کنم..
چون ات هم بهمون دروغ گفته بود..

نامجون آروم رفت سمت فواره و دستشو کشید روی سنگ های خیسش..
چشم هاش برق میزد..

نامجون:«این همه سال...»
«تمام این ثروت جلوی چشم همه بوده...»

ژین سون سریع داد زد..

ژین سون:«اون طلا ها مال ماست..!»

نامجون خندید..

نامجون:«اشتباه نکن اون طلا ها ماله منه...»

ژین سون عصبی شد..

ژین سون:«من سال ها دنبال این گنج بودم! این مدرسه مال خانواده منه!»

نامجون آروم برگشت سمتش..

نامجون:«مدرکی داری که نشون میده این مدرسه ماله توه؟ و یا این شمش ها برای تو گذاشته شده بعدشم رمز اصلی فواره رو حتی خودتم نمیدونستی.»

ژین سون چند لحظه ساکت موند...
نامجون ادامه داد..

نامجون:«میخوام فواره رو منفجر کنم..»
جونگکوک:«زده به سرت یا مخت تاب برداشته..؟»
جین:«نامجون اصن میفهمی داری چی میگی؟ اگر اینجا رو منفجر کنی همه مون میریم هوا..»
نامجون:«اصلا برم مهم نیست من طلا ها رو میخوام..»

ژین سون:«لازم نیست منفجرش کنیم...»

همه نگاش کردیم..

ژین سون:«میتونیم با رمز بازش کنیم.»

جین:«عجب مهربون شد..»
تهیونگ:«منم اگه جلوم یه کوه پر از طلا میبود مهربون میشدم اینا رو ولش اصلا رمز چی بود؟»

چند ثانیه سکوت شد...
و بعد—
نامجون و ژین سون همزمان گفتن..
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 30نامجون و ژین سو:«م...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 26بیییییپپپپپ!!همه خ...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 28ژین سون:«غیر ممکنه...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 27از زبان جونگکوک:چش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط