در ذهن آکاری:اونی که نباید میدیدن رو دیدن تنها راه نجاتم
در ذهن آکاری:اونی که نباید میدیدن رو دیدن تنها راه نجاتم برای اینکه با زندگی خدا حافظی نکنم اینه که فلنگ رو ببندمو در رم.
(دراکن پُکرفیس به نقاشی زل زده بود اما از درون داشت پاره میشد از خنده اگه می خندید قطعاً مایکی زندش نمیزاشت مایکی هم چشم چپش تیک اسبی داشت،دراکن روشو برگردوند که نقاشی آکاری رو بهش بده که بله تا وستای پارک دویده بود،دراکن هم رفت دنبالش که نقاشیش رو بهش پس بده مایکی هم با دراکن میوفته دنبالش فکر میکنه چون آکاری شبیه سَ .... چیزه هاپو کشیدنشون میخواد بگیرش)
(آکاری میرسه به خیابون اصلی «منظورم از این خیابونای بزرگ دو ترفست» که یه نفر صداش میکنه)
؟؟؟؟:آکاریییییییییی
(بله ایشون کسی نیست جزززززززز گوجو جانننننننن)
گوجو:من این جام پرنسس کوچولووو
(گوجو اون طرف خیابون استاده آکاری هم تا گوجو رو میبینه سریع از خیابون رد میشه میپره بقل باباش)
گوجو:بهت خوش گذشت پرنسس؟
آکاری:اره ، ولی میدونی الان چی مچسبه؟؟
(فکرشم نکن ای ایرانی نمیگه چای😁)
گوجو و آکاری:بستنییییییی
گوجو:پس منتظر چی بشین توی ماشین.
آکاری:باشههه
(از اون طرف مایکی و دراکن وقتی که رسدن آکاری رو دیدن که سوار ماشین شده و رفته،مایکی به دراکن نگاه کرد و گفت)
مایکی:درمورد نقاشی به هیچ کس نمیگی دارم تعکید میکنم هیچ کسسسسس.
دراکن:باشههه «با حالت کلافه» اما قُل نمیدم به اِما_چان و ایزانا نگم «این جاشو آروم گفت»
(خب دیگه بعد کلی جرو بحس قرار شود مایکی اون روز نه کن چنش براش دوریاکی بخره نه دوریاکی بخوره شاید باورتون نشه اما این دو تا کار رو انجام داد اما شبِ همون روز به اندازه یک سالش از حلقومه دراکن دوریاکی بیرون کشید)
🍥قصه ما به سر رسید اما دست مایکی به آکاری نرسید🍥
🍡نقاشی رو ریدم گفتم با یه داستان جعمش کنم داستانه هم ریدم🍡
(دراکن پُکرفیس به نقاشی زل زده بود اما از درون داشت پاره میشد از خنده اگه می خندید قطعاً مایکی زندش نمیزاشت مایکی هم چشم چپش تیک اسبی داشت،دراکن روشو برگردوند که نقاشی آکاری رو بهش بده که بله تا وستای پارک دویده بود،دراکن هم رفت دنبالش که نقاشیش رو بهش پس بده مایکی هم با دراکن میوفته دنبالش فکر میکنه چون آکاری شبیه سَ .... چیزه هاپو کشیدنشون میخواد بگیرش)
(آکاری میرسه به خیابون اصلی «منظورم از این خیابونای بزرگ دو ترفست» که یه نفر صداش میکنه)
؟؟؟؟:آکاریییییییییی
(بله ایشون کسی نیست جزززززززز گوجو جانننننننن)
گوجو:من این جام پرنسس کوچولووو
(گوجو اون طرف خیابون استاده آکاری هم تا گوجو رو میبینه سریع از خیابون رد میشه میپره بقل باباش)
گوجو:بهت خوش گذشت پرنسس؟
آکاری:اره ، ولی میدونی الان چی مچسبه؟؟
(فکرشم نکن ای ایرانی نمیگه چای😁)
گوجو و آکاری:بستنییییییی
گوجو:پس منتظر چی بشین توی ماشین.
آکاری:باشههه
(از اون طرف مایکی و دراکن وقتی که رسدن آکاری رو دیدن که سوار ماشین شده و رفته،مایکی به دراکن نگاه کرد و گفت)
مایکی:درمورد نقاشی به هیچ کس نمیگی دارم تعکید میکنم هیچ کسسسسس.
دراکن:باشههه «با حالت کلافه» اما قُل نمیدم به اِما_چان و ایزانا نگم «این جاشو آروم گفت»
(خب دیگه بعد کلی جرو بحس قرار شود مایکی اون روز نه کن چنش براش دوریاکی بخره نه دوریاکی بخوره شاید باورتون نشه اما این دو تا کار رو انجام داد اما شبِ همون روز به اندازه یک سالش از حلقومه دراکن دوریاکی بیرون کشید)
🍥قصه ما به سر رسید اما دست مایکی به آکاری نرسید🍥
🍡نقاشی رو ریدم گفتم با یه داستان جعمش کنم داستانه هم ریدم🍡
- ۱۱۲
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط