پارت 22 وقتی (میدزتت و...)

پارت 22 وقتی (میدزتت و...)
#هیونجین

پرش به29روز بعد.

اون صبح، برج یه‌جور عجیبی ساکت نبود.

صدای بی‌سیم‌ها تندتر از همیشه. قدم‌های سریع تو راهرو. درِ آسانسور VIP چند بار پشت‌سرهم باز و بسته شد.

پرستار گفت: «لطفاً از اتاق خارج نشین.»(تو.. 4روز پیش رفته بودی بیرون و یکی از دشمنای هیونجین فهمیده بود تو دوست دخترشی اوند و با سنگ از پشت زد به کِتفِت و آسیب تقریبا شدیدی دیدی.)

همین جمله کافی بود که بفهمی یه خبر بزرگه.

در رو باز کردی. راهرو سرد و براق. دو محافظ جلوی آسانسور ایستاده بودن. نگاه‌هاشون عصبی بود.

آسانسور باز شد.

و اون وارد شد.

دختر.

نه با ترس. نه با عجله.

آروم قدم برمی‌داشت، انگار اینجا هنوز هم مال خودش بوده.

موهاش صاف و بلند، مشکی براق که روی شونه‌هاش می‌ریخت. پوست روشن. لباس ساده اما گرون‌قیمت؛ کت سفید مینیمال، کفش پاشنه‌دار مشکی. آرایشش ملایم ولی دقیق. نگاهش سرد، اما نه خالی… حسابگر.

همون دختری که سه سال پیش کاری کرد همه‌چیز هیونجین فروبریزه.

اسمش زیر لب بین محافظ‌ها چرخید: «لیونا…»

چشمش افتاد بهت.

چند ثانیه مکث کرد. از سرتاپات رد شد. روی باند کمرت مکث کوتاهی کرد.

لبخند خیلی کم‌رنگی زد.

«پس اینجایی…»

صداش نرم بود. اما تهش تیغ داشت.

محافظ جلو اومد: «خانم، اجازه ندارین—»

قبل از اینکه جمله تموم شه، صدای قدم‌های سنگین از انتهای راهرو اومد.

درِ دفتر باز شد.

هیونجین ایستاده بود اونجا.

کت مشکی، پیراهن تیره، آستین‌ها بالا زده. فکش سفت. نگاهش مستقیم روی آیدا قفل شد.

هیچ‌کس حرف نزد.

هوا سنگین شد.

لیونا آروم برگشت سمتش.

چند قدم جلو رفت. فاصله‌شون شاید سه متر.

«سه سال گذشت.
اما همچنان جذابی...»با پوزخنده چندشی گفت.

هیونجین جواب نداد.

فقط نگاه.

لیونا ادامه داد:
«شنیدم امپراتوری‌تو دوباره ساختی.»

مکث.

«سریع‌تر از چیزی که فکر می‌کردم.»

چشم‌های هیونجین تکون نخورد.

«چرا اومدی؟»

ساده. کوتاه. بی‌حاشیه.

لیونا شونه بالا انداخت.

«کار ناتموم داریم.»

نگاهش لحظه‌ای رفت سمت تو.

«می‌بینم سلیقه‌ت عوض نشده. هنوز آدمای زخمی رو جمع می‌کنی.»

قبل از اینکه کسی نفس بکشه—

هیونجین یه قدم جلو اومد.

فاصله کم شد.

صداش پایین بود. اما واضح:

«اسمشو تو این راهرو نیار.»

لیونا لبخند زد. همون لبخند قدیمی که سه سال پیش قبل از فروپاشی زده بود.

«هنوزم عصبانی میشی.»

جوابش کوتاه بود:

«هنوزم اشتباه می‌کنی.»

محافظ‌ها بی‌حرکت ایستاده بودن. هیچ‌کس جرأت دخالت نداشت.

لیونا گفت:
«من نیومدم بجنگم.»

مکث.

«پیشنهاد دارم.»

لیونا سرد پرسید:
«چی می‌خوای؟»

لیونا مستقیم تو چشم‌هاش نگاه کرد.

«جانگ‌شین داره برمی‌گرده.»(جانگ شین. قدیمی ترین و سیریش ترین دشمن هیونجین بود که میخاست از هر طریق و روشی هیونجینو به خاک سیاه بنشونه)

اسم که گفته شد، هوا سنگین‌تر شد.

«و این بار، هدفش فقط تو نیستی.»

نگاهش خیلی کوتاه، تقریباً نامحسوس، سمت تو چرخید.

«همه‌ی کسایی که بهت نزدیک بشن…»

سکوت.

هیونجین حتی پلک هم نزد.

«برو تو دفتر.»

این رو به لیونا گفت.

بعد بدون اینکه بهت نگاه کنه، به محافظ‌ها اشاره کرد:

«راهرو خالی.»

چند ثانیه بعد، فقط صدای بسته شدن درِ دفتر موند.

و تو وسط راهرو ایستاده بودی.

درد پشتت تیزتر شده بود.

اما چیزی که بیشتر می‌سوخت، اون نگاهی بود که بینشون رد و بدل شد.

نه مثل دو غریبه.

مثل دو نفر که گذشته‌شون هنوز تموم نشده.
و تو... شزوع کردی شَک کردن... که آیا هنوزم هیونجین.. دوستت داره؟ از اول داشت یا نه اصلا؟
دیدگاه ها (۷)

پارت23 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین توخسته برگشتی تو اتاق.در...

بالاخرههههه 2k شدیممممم😭😭😭بوسس بوسس بهتوننن💋💋امشب 2پارت دیگم...

پارت21 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین اتاقش ساعت یازده شب ساکت...

پارت20 وقتی (میدزدتت و...) *هیونجین چهار ماه بعد…دیگه اون زی...

ری اکت پارت دومتابیتو:توی مهمونی، وقتی دید هنوز دارد بهت زل ...

#تاج_و_طوفانپارت ۸: مردی که آرام می‌خنددسالن اصلی قصر همیشه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط