علامت های شخصیت های اصلی

علامت های شخصیت های اصلی}
علامت ات ☆
علامت املی <مامان ات> ○
علامت فیلیکس<داداش ات> □
علامت جئون جونکوک ~
علامت لونا <دوست ات> ♤

✨️خودم و خودت✨️
✨️پارت هفدهم✨️

ویو ات

توی اتاق ۲۰۵ هتل پُتو رو تا چونه کشیده بودم. بیرون پنجره، رودخونهٔ مثل یه مارِ نقرهای زیرِ مهتاب می‌درخشید. تازه چراغا رو خاموش کرده بودم که...

*تُق تُق تُق! تُق تُق!*

☆: (با صدایِ خواب‌آلود) باز کی اومده؟ مگه نگفتم مزاحم نشین؟

~: همکارِ گُنده! بذار ثابت کنم منم می‌تونم مثلِ تو شب‌بیداری کنم!

در رو باز کردم. جونگوک (~) اومده بود با یه جعبهٔ مخملِ قرمز تو دستِ چپ و سه تا پروندهٔ قطور زیرِ بغلِ راست. حتی پیژامه‌اش هم عوض نکرده بود - همون شلوارِ خاکستریِ قدیمی.

☆: (اخم کردم) جونگوک! ساعت ۱۱:۳۰ شبه! فردا جلسه داریم، می‌خوای چشامون سیاه زود بره؟

~: راستش... خوابم نمی‌برد. (جعبه رو جلو گرفت) اینو برات آوردم. برایِ قبولیت تو دانشگاه.

توی جعبه، همون گردنبندِ طلاییِ ستاره‌دار بود که اون روزا تو حیاطِ دانشگاه دیده بودمش. ستاره‌اش انگار با نورِ ماه حرف می‌زد

☆: واقعاً قشنگه

~: هر شب تو جیبِ پیژامه‌م میذارمش راستش یه چیزِ دیگه هم هست...

پرونده‌ها رو باز کرد. صفحهٔ ۱۷ رو نشونم داد:

~: این جدولِ آمار رو دیدی؟ فکر کنم تیمِ مالی اشتباهِ فاحشی کرده...

نشستیم روش. من دفترچهٔ محاسباتم رو آوردم. تا ساعت ۳ نصفه‌شب بیدار موندیم. قهوه درست کردیم. پرینت‌ها همهٔ زمینِ اتاق رو پوشونده بود. آخرسر فهمیدیم یه صفر جا انداختن!

وقتی می‌خواست بره، تو راهرو وایسادم. بغلم کرد و تو گوشم زمزمه کرد:

~: می‌دونی چرا این پروژه رو قبول کردم؟

☆: چرا؟

~: چون می‌خوام همه بدونن تو چقدر نابغه‌ای... حتی اگه خودت هم باورت نشه!
دیدگاه ها (۱)

علامت های شخصیت های اصلی} علامت ات ☆علامت املی <مامان ات> ○ع...

علامت های شخصیت های اصلی} علامت ات ☆علامت املی <مامان ات> ○ع...

علامت های شخصیت های اصلی} علامت ات ☆علامت املی <مامان ات> ○ع...

علامت های شخصیت های اصلی} علامت ات ☆علامت املی <مامان ات> ○ع...

سلام قشنگام باورم نمیشه دارم پارت میزارم شما هم راستش یادم ن...

رمان جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط