سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو💙🧡
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### ناروتو — همزمان
ناروتو هم خونه بود.
حتی ناهار نخورد.
اصلاً اشتها نداشت.
صندوقچهی کوچیکی رو باز کرد.
یه هدبند قدیمی.
یه یادگاری.
و بعد…
ناخودآگاه یاد ساسوکه افتاد.
سرش رو گذاشت رو تخت:
«اوف ساسوکه چرا تو ذهنم نمیری بیرون؟! یه ذره هم نمیری؟!»
صبح، اون فاصلهی نزدیک…
اون نگاه قفلشده…
اون حس نخواستن جدایی…
همرو مرور کرد.
پتو رو کشید رو صورتش.
با صدای خفه:
«من چرا اینجوری شدم آخههههه؟!»
و بوی عطر خفیف ساسوکه که هنوز روی لباسش مونده بود…
بدترش کرد.
---
### غروب — وقتی بالاخره وقت رفتن به جشن شد
هر دو از خانه زدن بیرون.
هر دو با قدمهایی که به اندازهی معمول مطمئن نبود.
هر دو با نفسی که به شکل احمقانهای تند شده بود.
و هر دو…
انگار بدون اینکه خودشون بدونن…
به سمت هم کشیده میشدن.
امشب…
اونجایی که نور فانوسها روشن میشه…
صدای مردم میاد…
چای داغ، اودان، برف ریز…
اونجا دوباره همدیگه رو میبینن.
ولی این بار…
اتفاقات زیادی
پشت چشمهاشون پنهان شده.
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### ناروتو — همزمان
ناروتو هم خونه بود.
حتی ناهار نخورد.
اصلاً اشتها نداشت.
صندوقچهی کوچیکی رو باز کرد.
یه هدبند قدیمی.
یه یادگاری.
و بعد…
ناخودآگاه یاد ساسوکه افتاد.
سرش رو گذاشت رو تخت:
«اوف ساسوکه چرا تو ذهنم نمیری بیرون؟! یه ذره هم نمیری؟!»
صبح، اون فاصلهی نزدیک…
اون نگاه قفلشده…
اون حس نخواستن جدایی…
همرو مرور کرد.
پتو رو کشید رو صورتش.
با صدای خفه:
«من چرا اینجوری شدم آخههههه؟!»
و بوی عطر خفیف ساسوکه که هنوز روی لباسش مونده بود…
بدترش کرد.
---
### غروب — وقتی بالاخره وقت رفتن به جشن شد
هر دو از خانه زدن بیرون.
هر دو با قدمهایی که به اندازهی معمول مطمئن نبود.
هر دو با نفسی که به شکل احمقانهای تند شده بود.
و هر دو…
انگار بدون اینکه خودشون بدونن…
به سمت هم کشیده میشدن.
امشب…
اونجایی که نور فانوسها روشن میشه…
صدای مردم میاد…
چای داغ، اودان، برف ریز…
اونجا دوباره همدیگه رو میبینن.
ولی این بار…
اتفاقات زیادی
پشت چشمهاشون پنهان شده.
- ۳.۴k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط