part

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part²⁹:



بادیگاردی سمتش اومد و خم شد دمه گوشش.
یعنی انقدر غریبه بود؟
خوب واضحست دیشب میخاستی رئیسشونو بکشی..!
لعنتی با خودش جنگ داشت..!

سریع بلند شد و از عمارت خارج شد..خوب..!
بازم برگشت به این عمارت و..!

به سمته اتاقش رفت و روی تختش دراز کشید..
تا اونجایی که یادش می اومد..

با ناهیون داشت می دویید و بعدش افتاد توی استخر..
و بعدش گرفتنش..تهیونگ جلوش بود و میخاست بیاد سمتش ولی افرادش نمیزاشتن...

الان تهیونگ‌ کجاست؟!

ناخودآگاه سریع از روی تخت بلند شد..لعنتی!..تهیونگ!؟..
ازش خبری نداشت..ممکن بود زخمی شده باشه..!؟

الان که جئون رفته بود..یعنی؟
لعنتی..تهیونگ‌ رو ممکن بود گرفته باشن..
گرفته باشنش مطمئنا..!

یعنی منتظر جئون باشه و ازش بپرسه؟اره بهتره..ولی..
..مثلا جواب درست میده اون؟



کلاه هودیش رو بیشتر کشید جلوش و قدم هاش رو سریعتر کرد‌.
اینم برای بار سوم..۳بار فرار کرد از عمارتش..!

لبخندی زدو دویید..
باید میرفت محله گونئسو..!(محله ای که کلا برای گنگستر هاست..)

از بین حرف های اون بادیگارد که در گوشی داشت به جئون میگفت شنید..
اسمش فقط دره گوشی بود ولی کله همسایه ها شنیده بودن..
.
.

بدنش رو پشت دیوار قایم کردو به جلوش خیره شد..!

مردی با کت و شلوار مشکی.. به سمته ماشین رفت و درش رو باز کرد که قامت جئون ازش زد بیرون..
لعنتی درست حدس زد بود..دستش رو مشت کرد و پوزخندی زد..خفن خودش فقط..!
حالا باید از پشت بوم میرفت تو..


اروم از نردبون اومد پایین که صدای داد و جیغ یه نفر بلند شد..
از بس صدا بلند بود سریع گوشش رو گرفت..ای کاش برگرده..!

خمیده حرکت میکرد سمته صدا..
صدای تپ تپ و بعد ناله های بلند.. انگار صدای شلاق بود..
امیدوار بود تهیونگ‌ اینجا نباشه..
.
.

روح از بدنش خارج شده بود..
انقدر بد بود که حتی توانایی برداشتن نگاهش رو نداشت..!
کامل لختشون کرده بود و چشم هاشون رو بسته بودن..

کلن غرقه خون بودن..صورتشون اصلا معلوم نمیشد..
جئون جلوشون نشسته بود و با کشیدن سیگار صحنه رو برای خودش جذاب تر میکرد..

فقط میخاست بره بیرون..
احساس میکرد داره بالا میاره..سریع رفت پشت دیوار و لای چوپ ها نشست..

اروم بلند شدو به سمته نردبون رفت..کله صحنه هاش از جلوش رد شدن..
هرچقدر میخاست بدی های جئون رو از دید خودش کم کنه ۱۰۰ برابر اضافه میشد..!
اون واقعا یه سادیسمی و عوضیه..!
اشک جلوش دیدش رو گرفته بود..چرا تموم نمیشد؟
چرا هنوز از اینجا خارج نشده بود.؟

یهو پاش رو حس نکرد و محکم خورد زمین..
زمین خاکی خاکی بود..لعنتی.. حتی ادمای ۱۰ کیلومتر اونور تر رو هم این صدارو میتونستن بشنون..!

تا خاست بلند شه با صداش خشک شد..البته براش مهم نبود..!

جونگکوک:حتما باید با طناب ببندمت؟

نشست رو زمین و دستش رو روی صورتش کشید تا خودش رو مخفی کنه..
بدون صدایی گریه میکرد..
بازوش رو گرفت که خیلی سریع خودش رو کشید کنار..

ا.ت:ولم کن..!

خاست قدمی ور داره که با حرفش خشک شد..

جونگکوک:اونا ببیننت صاف یه گلوله خالی میکنن توی سرت..!

گریه هاش بیشتر شد..میدونست حرفش دروغ بود..
بدون دستورش هیچ کاری نمیکنن..

ا.ت:بهتره..دیگه نمیخوام برگردم به اون عمارت لعنتی..!

حالش از خودش بهم میخورد که چرا اونموقع نکشتش!..

دیگه حتی نمیخاست یه ذره بهش نزدیک بشه..
قدم هاش رو سریعتر کرد و بدون توجه به حرفش حرکت کرد..

با دیدن اون همه جنازه حالش بد شدو سریع از کارخونه خارج شد..!


به اسمون خیره شد..
چرا باید الان بارون بیاد؟

کلاهه هودیش رو کشید روی سرش و قدم ور داشت..
اگه مجبورش کنه دوباره برگرده به اون عمارت..مطمئنن خودش رو میکشه..!

نمیدونست داره کجا میره..!
فقط قدم ور میداشت..

یعنی انقدر راحت جئون ولش کرد؟دیگه ازاده؟

با صدای قدم از پشتش دوباره نا امید شد..
برگشت و بهش خیره شد..

کلن خیسه خیس بود..موهاش روی صورتش ریخته بود..چرا دنبالش راه افتاده؟
چرا داره باهاش قدم میزنه؟

جونگکوک:اگه راضی شدی برگردیم؟!..

لعنتی..!
دوباره قدم ور داشت و کله شهر رو گشت و اونم دنبالش..
عجیبه..!خودش کم بیاره اون نه..!

روی صندلی پارک نشست..بدجوری یخ زده بود..ولی عمرا برگرده..
یهو کتی افتاد روش..!

کنارش نشست..
لعنتی..!
دیدگاه ها (۰)

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²⁹"کوبیدن دستش به در هی بلندتر و بلندتر ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²⁸:روی زمین دراز کشیده بود..!بدنش سردو ل...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²⁷"به پشته سرش خیره شد..تهیونگ نبود..داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط