قلدر عاشق
‹ قلدر عاشق ›
« پارت سوم »
یه روز که کوک داخل همون انباری بود و داشت کتاب میخوند صدای در اومد و یه نفر وارد شد ولی چون تاریک بود چیزی ندید بخاطر همین اهمیت نداد و کتابش رو خوند که تهیونگ کنارش نشست
تهیونگ: کوک میخوام باهات حرف بزنم ( جدی )
کوک : تهیونگ تویی ؟
کوک : من حرفی با تو ندارم مگه یادت نیست گفتی برات مهم نیستم پس دیگه حرفی با من نزن
تهیونگ: یادمه ولی پشیمون شدم ، تو واقعا برای من مهمی ( ناراحت )
کوک : یعنی الان موافقی که جفتت باشم ( یکم خوشحال )
تهیونگ: اره چون الان دیگه دوستت دارم ( لبخند )
کوک پرید داخل بغل تهیونگ و بوسه ای روی گونه اش گذاشت
کوک : ته جونم منم دوستت دارم ( لبخند خرگوشی )
ته یونگ از کیوتی کوک بوسه عمیقی رو شروع کرد که بین بوسه کوک دهنش رو باز کرد این یه اجازه ورود به آلفاش بود و تهیونگ هم زبونش رو وارد دهن کوک کرد ، بعد چند دقیقه از هم جدا شدن که کوک نفس نفس میزد
کوک : ته....میشه ....به یونگی هم ... بگی که با ... جیمین ..... خوب باشه ؟ ( لبخند )
تهیونگ : چشم میگم ولی تو اول باید به الفات برسی ( نیشخند )
کوک داخل تعجب بود که تهیونگ سرش رو داخل گردن کوک برد و گردنش رو گاز گرفت که یکم خون اومد ، زبونش رو بهش زد و خون رو خورد بعد بوسه ای روی جای زخم گذاشت
بعد یک ساعت از انباری اومدن بیرون و هرکدوم داخل کلاس خودشون رفتن ، کوک با ذوق و خوشحالی رفت پیش جیمی جونش و همه چیز رو بهش گفت بعد از خوشحال جیمین رو حسابی بغل کرد
« فلش بک به زنگ خونه »
کلاس تموم شده بود و تهیونگ کنار در منتظر ته یونگ بود که وقتی بابای کوک اومد
ته یونگ : آقا جئون سلام کوک داخل هست الان میاد ( لبخند )
ب،ک : سلام پسرم باشه ( لبخند )
کوک اومد و از تهیونگ خداحافظی کرد و سوار ماشین شد می خواست در ماشین رو برنده که
کوک : بابای میزاری تهیونگ هم باهامون بیاد ؟ ( مظلوم )
ب،ک : باشه اشکال نداره بهش بگو سوار بشه ( لبخند )
کوک : هورا ، تهیونگی سوارشو
ته یونگ : کوک من خودم ماشین دارم نمیتونم بیام ببخشید
کوک : ته لطفا بیا ( ناراحت )
ته یونگ : باشه ، میام فقط یکم صبر کن ( لبخند )
کوک : باشه ( ذوق )
ته یونگ به یکی از افراد های پدرش زنگ زد که بیان ماشینش رو ببرن خونه خودشون و خودش سوار ماشین بالای کوک شد وقتی رسیدن کوک دست تهیونگ رو گرفت و بردش داخل اتاقش
کوک : ته اینجا اتاق منه ( ذوق ، خوشحال )
ته یونگ : قشنگه ( لبخند )
یه چیزی توجه کوک رو جلب کرد
کوک : ته چرا کنار لبت زخم شده ؟ ( نگران)
ته یونگ : آه هیچی دیروز با یه نفر دعوا کردم ( لبخند )
کوک : ته تو نباید دعوا کنی ( عصبیه ولی بیشتر کیوته )
کوک به سمت کمدش رفت و جعبه کمک های اولیه رو آورد بیرون و یه پماد که برای زخم بود رو برداشت و نهیچتگ رو نشوند روی تخت و خودش هم کنارش نشست و داشت همین روی زخمش پماد میزد که تهیونگ چشمش خورد به لبای صورتی کوک ، وقتی کار کوک تموم شد تهیونگ کوک رو انداخت روی تخت و روش خیمه زد و لبش رو گذاشت روی لب های کوک رو عمیق میبوسید و زبونش رو وارد دهن کوک کرد و بعد چند دقیقه از هم جدا شدن کوک با خجالت و سرخی سرش رو انداخت پایین تهیونگ سر کوک رو با دستش آورد بالا
تهیونگ: چرا خجالت میکشی تو که یه روز باید یه چیز دیگه رو تحمل کنی ( نیشخند )
کوک : تهههه ( یکم عصبی و کیوت )
کوک با بالشت زد به صورت تهیونگ و هردو باهم خندیدن.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
حس میکنم این پارت خیلی بد شده 😑
« پارت سوم »
یه روز که کوک داخل همون انباری بود و داشت کتاب میخوند صدای در اومد و یه نفر وارد شد ولی چون تاریک بود چیزی ندید بخاطر همین اهمیت نداد و کتابش رو خوند که تهیونگ کنارش نشست
تهیونگ: کوک میخوام باهات حرف بزنم ( جدی )
کوک : تهیونگ تویی ؟
کوک : من حرفی با تو ندارم مگه یادت نیست گفتی برات مهم نیستم پس دیگه حرفی با من نزن
تهیونگ: یادمه ولی پشیمون شدم ، تو واقعا برای من مهمی ( ناراحت )
کوک : یعنی الان موافقی که جفتت باشم ( یکم خوشحال )
تهیونگ: اره چون الان دیگه دوستت دارم ( لبخند )
کوک پرید داخل بغل تهیونگ و بوسه ای روی گونه اش گذاشت
کوک : ته جونم منم دوستت دارم ( لبخند خرگوشی )
ته یونگ از کیوتی کوک بوسه عمیقی رو شروع کرد که بین بوسه کوک دهنش رو باز کرد این یه اجازه ورود به آلفاش بود و تهیونگ هم زبونش رو وارد دهن کوک کرد ، بعد چند دقیقه از هم جدا شدن که کوک نفس نفس میزد
کوک : ته....میشه ....به یونگی هم ... بگی که با ... جیمین ..... خوب باشه ؟ ( لبخند )
تهیونگ : چشم میگم ولی تو اول باید به الفات برسی ( نیشخند )
کوک داخل تعجب بود که تهیونگ سرش رو داخل گردن کوک برد و گردنش رو گاز گرفت که یکم خون اومد ، زبونش رو بهش زد و خون رو خورد بعد بوسه ای روی جای زخم گذاشت
بعد یک ساعت از انباری اومدن بیرون و هرکدوم داخل کلاس خودشون رفتن ، کوک با ذوق و خوشحالی رفت پیش جیمی جونش و همه چیز رو بهش گفت بعد از خوشحال جیمین رو حسابی بغل کرد
« فلش بک به زنگ خونه »
کلاس تموم شده بود و تهیونگ کنار در منتظر ته یونگ بود که وقتی بابای کوک اومد
ته یونگ : آقا جئون سلام کوک داخل هست الان میاد ( لبخند )
ب،ک : سلام پسرم باشه ( لبخند )
کوک اومد و از تهیونگ خداحافظی کرد و سوار ماشین شد می خواست در ماشین رو برنده که
کوک : بابای میزاری تهیونگ هم باهامون بیاد ؟ ( مظلوم )
ب،ک : باشه اشکال نداره بهش بگو سوار بشه ( لبخند )
کوک : هورا ، تهیونگی سوارشو
ته یونگ : کوک من خودم ماشین دارم نمیتونم بیام ببخشید
کوک : ته لطفا بیا ( ناراحت )
ته یونگ : باشه ، میام فقط یکم صبر کن ( لبخند )
کوک : باشه ( ذوق )
ته یونگ به یکی از افراد های پدرش زنگ زد که بیان ماشینش رو ببرن خونه خودشون و خودش سوار ماشین بالای کوک شد وقتی رسیدن کوک دست تهیونگ رو گرفت و بردش داخل اتاقش
کوک : ته اینجا اتاق منه ( ذوق ، خوشحال )
ته یونگ : قشنگه ( لبخند )
یه چیزی توجه کوک رو جلب کرد
کوک : ته چرا کنار لبت زخم شده ؟ ( نگران)
ته یونگ : آه هیچی دیروز با یه نفر دعوا کردم ( لبخند )
کوک : ته تو نباید دعوا کنی ( عصبیه ولی بیشتر کیوته )
کوک به سمت کمدش رفت و جعبه کمک های اولیه رو آورد بیرون و یه پماد که برای زخم بود رو برداشت و نهیچتگ رو نشوند روی تخت و خودش هم کنارش نشست و داشت همین روی زخمش پماد میزد که تهیونگ چشمش خورد به لبای صورتی کوک ، وقتی کار کوک تموم شد تهیونگ کوک رو انداخت روی تخت و روش خیمه زد و لبش رو گذاشت روی لب های کوک رو عمیق میبوسید و زبونش رو وارد دهن کوک کرد و بعد چند دقیقه از هم جدا شدن کوک با خجالت و سرخی سرش رو انداخت پایین تهیونگ سر کوک رو با دستش آورد بالا
تهیونگ: چرا خجالت میکشی تو که یه روز باید یه چیز دیگه رو تحمل کنی ( نیشخند )
کوک : تهههه ( یکم عصبی و کیوت )
کوک با بالشت زد به صورت تهیونگ و هردو باهم خندیدن.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
حس میکنم این پارت خیلی بد شده 😑
- ۳.۴k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط