#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part16
نابی: خب تموم شد کی بود؟!
فلیکس: هیونجین
نابی: ای وایییی هیونم.
فلیکس: خیلی خب بهش گفتم اینجایی تو راهه داره میاد.
ت.و: لیکسی من سرم یکم درد میکنه.
فلیکس سریع میاد پیشت و بلندت میکنه و روی پاهاش میشونه.
فلیکس: چقدر درد میکنه؟! خیلی حالت بده؟! سرت گیج نمیره؟! بریم دکتر؟!
تو از دیدن فلیکس تو این حال لبخند محوی میزنی و دستت رو روی موهای فلیکس میکشی.
ت.و: نمیخواد انقدر نگران شی، یکم قرص بخورم زود خوب میشمممم.
فلیکس: مطمئنی بیبی؟!
دوباره خنده ای کردی و گفتی...
ت.و: آره ددی.
و بعد بوسه ای سطحی روی لب فلیکس گذاشتی. نابی داشت تمام مدت شما رو نگاه میکرد.
نابی: اممممممم
فلیکس: امممممم چی؟!
نابی: یکم خجالت داره جلو من.
فلیکس:...........
همون لحظه هیونجین زنگ عمارت رو زد.
فلیکس: برید در رو باز کنید(رو به خدمت کارها)
در رو باز کردن و هیونجین نگران وارد عمارت شد. به کسی نگاه نکرد و فقط دنبال نابی بود. بعد از اینکه پیداش کرد رفت طرفش و محکم بغلش کرد.
هیونجین: نابییییی، خیلی نگرانت بودم بیبی چرا جواب نمیدی؟!
نابی: خب تصادف شد بعد پلیس منی که مقصر نبودم رو هم برد.
هیونجین: ای وای تصادف!!! الان خوبی؟! جاییت آسیب ندیده؟!
نابی:نه هیونی خوبم نگران نباش. (و بوسه ای نسبتا طولانی با هیونجین داشت)
فلیکس رو به نابی کرد و گفت...
فلیکس: یکم خجالت داره پیش ما...
هیونجین: موضوع چیه؟!
فلیکس: هیچی نابی فهمید.
هیونجین: ای واییییی ببخشید ا.ت خیلی نگران نابی بودم حواسم نشد سلام بدم.
ت.و: نه عیبی نداره.
نابی: عروسی گرفتین؟!
تو و فلیکس باهم گفتید...نه
نابی: خب فردا عروسی بگیرین تا بعدش بیشتر همو ببینیم شاید سفری چیزی هم رفتیممم.
فلیکس: اوووو ایده ی خوبیه اگه پرنسس من حالش خوب باشه.
ت.و: ااا من خوبم.
هیونجین: خب مبارک باشههه.
نابی: هیون هنو عروسی نگرفتن که...
هیونجین: چرا بابا فلیکس خواستگاری کردهه.
نابی: اوووو خبر نداشتم، چه کارا.
ت.و: لیکسی منه دیگه.
تقدیم نگاه زیباتون🌕🎀
مرسی که شرایط هارو کامل کردید و حمایتم کردید. لطفا بازم حمایت کنید و نظرتون راجب رمان تا الان رو بهم بگید💗🐤
خب ببخشید ولی بازم شرایط دارمم. ۶ لایک و ۵ کامنت به جز پاسخ های خودم😊
#Part16
نابی: خب تموم شد کی بود؟!
فلیکس: هیونجین
نابی: ای وایییی هیونم.
فلیکس: خیلی خب بهش گفتم اینجایی تو راهه داره میاد.
ت.و: لیکسی من سرم یکم درد میکنه.
فلیکس سریع میاد پیشت و بلندت میکنه و روی پاهاش میشونه.
فلیکس: چقدر درد میکنه؟! خیلی حالت بده؟! سرت گیج نمیره؟! بریم دکتر؟!
تو از دیدن فلیکس تو این حال لبخند محوی میزنی و دستت رو روی موهای فلیکس میکشی.
ت.و: نمیخواد انقدر نگران شی، یکم قرص بخورم زود خوب میشمممم.
فلیکس: مطمئنی بیبی؟!
دوباره خنده ای کردی و گفتی...
ت.و: آره ددی.
و بعد بوسه ای سطحی روی لب فلیکس گذاشتی. نابی داشت تمام مدت شما رو نگاه میکرد.
نابی: اممممممم
فلیکس: امممممم چی؟!
نابی: یکم خجالت داره جلو من.
فلیکس:...........
همون لحظه هیونجین زنگ عمارت رو زد.
فلیکس: برید در رو باز کنید(رو به خدمت کارها)
در رو باز کردن و هیونجین نگران وارد عمارت شد. به کسی نگاه نکرد و فقط دنبال نابی بود. بعد از اینکه پیداش کرد رفت طرفش و محکم بغلش کرد.
هیونجین: نابییییی، خیلی نگرانت بودم بیبی چرا جواب نمیدی؟!
نابی: خب تصادف شد بعد پلیس منی که مقصر نبودم رو هم برد.
هیونجین: ای وای تصادف!!! الان خوبی؟! جاییت آسیب ندیده؟!
نابی:نه هیونی خوبم نگران نباش. (و بوسه ای نسبتا طولانی با هیونجین داشت)
فلیکس رو به نابی کرد و گفت...
فلیکس: یکم خجالت داره پیش ما...
هیونجین: موضوع چیه؟!
فلیکس: هیچی نابی فهمید.
هیونجین: ای واییییی ببخشید ا.ت خیلی نگران نابی بودم حواسم نشد سلام بدم.
ت.و: نه عیبی نداره.
نابی: عروسی گرفتین؟!
تو و فلیکس باهم گفتید...نه
نابی: خب فردا عروسی بگیرین تا بعدش بیشتر همو ببینیم شاید سفری چیزی هم رفتیممم.
فلیکس: اوووو ایده ی خوبیه اگه پرنسس من حالش خوب باشه.
ت.و: ااا من خوبم.
هیونجین: خب مبارک باشههه.
نابی: هیون هنو عروسی نگرفتن که...
هیونجین: چرا بابا فلیکس خواستگاری کردهه.
نابی: اوووو خبر نداشتم، چه کارا.
ت.و: لیکسی منه دیگه.
تقدیم نگاه زیباتون🌕🎀
مرسی که شرایط هارو کامل کردید و حمایتم کردید. لطفا بازم حمایت کنید و نظرتون راجب رمان تا الان رو بهم بگید💗🐤
خب ببخشید ولی بازم شرایط دارمم. ۶ لایک و ۵ کامنت به جز پاسخ های خودم😊
- ۶۲
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط