من سکوت خویش را گم کرده ام

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو ، راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
دیدگاه ها (۱)

ما نه زندگی هایمان به قشنگی این عکس هاست و نه دوست داشتن های...

همان چوب دارچینی که لحظه آخردرون چای می اندازی...همان عکسی ک...

آگاه باشید، تبعیت از قواین طبیعی و هنجارهای اجتماعی به خودی ...

یک دفعه می بینی افتاده ای وسط مخمصه !!تو قول داده بودی دیگر ...

در این پهنه‌ی سرد و بی‌انتها، تنها «خودم» مانده‌ام و آیینه؛ ...

-درختـ کُهن-قدمی برداشتم و دستت را در دستانم گرفتم و دوباره ...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.87(از زبون نویس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط