Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 89 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
باز هم اشک های مزاحم تو چشم هایش جم بودن.... سوهی: سعی کن بهش بگی ات چند مدت بعد شکم ت بالا میاره بزرگ میشه بعدش باید چیکار کنی بازم فرار میکنی ؟ یا بهش بگو
دخترک اشک هایش را با دست دستش پاک کرد و گفت
ات: اون اگه این بچه رو نخواد چی
سوهی: هیچ ایرادی نداره خودمون بزرگش میکنیم بعدشم اسم بیونگ سو رو تو شناسنامه اش میبریم به عنوان پدرش ...
دخترک نفسی کشید و باز هم اشک های مزاحم را پست زد با شنیدن آخرین جمله های سوهی کمی آرامی شد و دلش آرم گرفت فکر خوبی بود برایش ...
سوهی پیروزی تحول دخترک داد موفق شد که حال ات را برای امشب هم که شده خوب کرد ...
سوهی: خوب اگه راضی شدی بخواب باشه امروز خیلی خسته شدت این لباس لوبیا کوچولو رو هم بغل کن تا بهتر بخوابی
دخترک گیج گفت ... ات: لوبیا ؟
سوهی خنده ای کرد و گفت .... سوهی: عع آره دیگه لوبیا الان اون بچه کوچولو تو شکم تو قصد قدریک لوبیا رو داره
ات: واقعا اینقدر کوچیکه
سوهی: آره دیگه تو هیچی راجب بچه ها نمیدونی یه روز مفصل مینشینیم و را اجبش حرف میزنیم
ات: آره فکر خوبیه
سوهی از رو تخت بلند شد و گفت
سوهی: بخواب شب بخیر
ات: ممنون خاله شب تو هم بخیر ...
******
کمی غلت خورد و رو آن یکی پهلو اش دراز کشید نگران تر چشم رو هم گذاشت ولی همان افکار های گذشته و حال ... با خودش زمزمه کرد ( اگه واقعیت داشته باشه چی... اگه اون واقعا یک مافیا باشه چی) دستی تو موهایش کشید و کلافه آه از میان لب هایش بیرون کشید رو تخت نشست باز هم زمزمه کرد ....( چاره دیگی نداریم ) ...
****
مشغول پوشیدن لباس هایش شد جونکوک واقعا دوست داشت که دوست دخترش شلوار جین به تن داشته باشه گیره صورتی رنگ را به موهایش بست و نیم تنه سمته شکم اش را پایین کشید تا دید ناف اش محو بشه
شرط ۱۰۰ کامنت
۷۰ لایک
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 89 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
باز هم اشک های مزاحم تو چشم هایش جم بودن.... سوهی: سعی کن بهش بگی ات چند مدت بعد شکم ت بالا میاره بزرگ میشه بعدش باید چیکار کنی بازم فرار میکنی ؟ یا بهش بگو
دخترک اشک هایش را با دست دستش پاک کرد و گفت
ات: اون اگه این بچه رو نخواد چی
سوهی: هیچ ایرادی نداره خودمون بزرگش میکنیم بعدشم اسم بیونگ سو رو تو شناسنامه اش میبریم به عنوان پدرش ...
دخترک نفسی کشید و باز هم اشک های مزاحم را پست زد با شنیدن آخرین جمله های سوهی کمی آرامی شد و دلش آرم گرفت فکر خوبی بود برایش ...
سوهی پیروزی تحول دخترک داد موفق شد که حال ات را برای امشب هم که شده خوب کرد ...
سوهی: خوب اگه راضی شدی بخواب باشه امروز خیلی خسته شدت این لباس لوبیا کوچولو رو هم بغل کن تا بهتر بخوابی
دخترک گیج گفت ... ات: لوبیا ؟
سوهی خنده ای کرد و گفت .... سوهی: عع آره دیگه لوبیا الان اون بچه کوچولو تو شکم تو قصد قدریک لوبیا رو داره
ات: واقعا اینقدر کوچیکه
سوهی: آره دیگه تو هیچی راجب بچه ها نمیدونی یه روز مفصل مینشینیم و را اجبش حرف میزنیم
ات: آره فکر خوبیه
سوهی از رو تخت بلند شد و گفت
سوهی: بخواب شب بخیر
ات: ممنون خاله شب تو هم بخیر ...
******
کمی غلت خورد و رو آن یکی پهلو اش دراز کشید نگران تر چشم رو هم گذاشت ولی همان افکار های گذشته و حال ... با خودش زمزمه کرد ( اگه واقعیت داشته باشه چی... اگه اون واقعا یک مافیا باشه چی) دستی تو موهایش کشید و کلافه آه از میان لب هایش بیرون کشید رو تخت نشست باز هم زمزمه کرد ....( چاره دیگی نداریم ) ...
****
مشغول پوشیدن لباس هایش شد جونکوک واقعا دوست داشت که دوست دخترش شلوار جین به تن داشته باشه گیره صورتی رنگ را به موهایش بست و نیم تنه سمته شکم اش را پایین کشید تا دید ناف اش محو بشه
شرط ۱۰۰ کامنت
۷۰ لایک
- ۳۹.۰k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط