گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
سعدی
دیدگاه ها (۲)

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از ...

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کنکه به دیوانگی از عشق تو ف...

🌹💖❤🌹💖❤🌹💖❤گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کنکه به دیوانگی از...

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربتدل نهادم به صبوری که جز ا...

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربتدل نهادم به صبوری که جز ا...

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز ...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

حضرت سعدیسخنِ عشقِ تو بی آن که برآید به زبانمرنگِ رخساره خبر...

#سعدیدرم از دیده چکان استبه یاد لب لعلتنگهی باز به من کن که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط