LIKE THE DAY THAT I MET YOU

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part ۲۰


اجوما


؛ (بانداژ دست ات را محکم کرد و بعد از تعظیم از اتاق خارج شد و در را بست)


-(همچنان روی زمین نشسته بود...نفس نفس زنان با چشمان قرمز و اشک آلودش ، با همان نفرت قدیمی که اکنون تبدیل به کوه نفرت شده بود، به او زل زده بود)


(نگاهش را از ات گرفت و به دست او دوخت)


- ازت متنفرم-‌‌‌...



(نگاهش را دوباره به ات داد و به او خیره شد...کمی بعد، سرش را پایین کرد و به سمت او رفت و جلویش روی یک زانو ، زانو زد؛...سرش را بالا کرد و با او دوباره چشم تو چشم شد)
میدونَ-‌...


- متنفرم-*داد*
(حرف جونگ کوک را قطع کرد و سریع تیکه شیشه ای از روی زمین برداشتُ به سمتش پرت کرد)


(شیشه گونه اش را خراش کوچکی انداخت و او، سریع سرش را به سمت دیگر چرخاند اما صدایی از ان در نیامد)


*راوی: دستت بشکنه الهی ات...*:(


-(همچنان به جونگ کوک خیره مانده بود اما حالت چهره اش، کمتر عصبانی بود)


(سرش‌را ارام برگرداند و به ات خیره شد؛ هرچند چهره اش قبل با بعد از این حرکت ات تغییری نکرده بود...سرش را پایین انداخت و با انگشت شَستش، خون روی گونه اش را پاک کرد)
میدونم ناراحتی، اما ، وضعیت الانت قرار نیس تغییر کنه اگه دست از لجبازی برنداری...


-(چند ثانیه بعد از خیره ماندن به جونگ کوک...چشمانش دوباره پر شد و دستانش دوباره، شروع به لرزیدن کردن...دست خودش نبود؛ زندگی با او خوب تا نکرده بود و فقط یک تَلَنگُر لازم بود ، تا به این وضع بی افتد)


( به ات خیره شد...کمی بعد بلند شد و برگشت تا اتاق را ترک کند)


-لعنتی-...حداقل بهم بگو چرا ولم نمیکنی برم-...*هق*



(جوابی نداد و از اتاق خارج شد و در همان حین سیگاری روشن کردُ در را پشت سرش بست)


-(سرش را پایین انداخت و دستش را مشت کرد و روی قلبش کوبیدُ تا جایی که میتوانست به سرنوشت تلخش گریست)



*۳ ساعت بعد*


لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۱۴)

فالو شه...۲ تا فالو بکممنونم دوستان♡♤

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط