I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.


Part:39


(ویو:جونگکوک)
🐻:کوک...
گرفتمیش.
_:کجاست؟؟؟
🐻:زیر زمین انبار.
_:وسیله ها آماده هستن؟؟؟
🐻:همه چی آماده است.
_:پس بریم.
بوسه ی دیگه ای رو دستش گذاشتم...
از رو صندلی بلند شدم...
و از راهرو گذشتیم،و رسیدیم به در خروجی...
سوار ماشین شدیم...
دکمه ی استارت و زدم و شروع به حرکت کردم...
بعد از چند دقیقه سکوت رو شکست و گفت:
🐻:حالش چطوره؟؟؟
کی به هوش میاد؟؟؟
این بار نه چشمام اشکی شدن...
نه دستام شروع به لرزیدن کردن...
_:حالش داره بهتر میشه...
ولی رفته تو کما.
🐻:او...
مامان باباش چیزی می دونن؟؟؟
_:آره می دونن ولی یاقوت براشون اهمیتی نداره.
🐻:پس اون همه تماسی و پیام های خوبی که از پدر مادرش دریافت میکرد...
همشون دروغ بوده؟؟؟
_:همشون.
🐻:ولی...
چرا یه همچین کاری میکنن؟؟؟
_:تا همین ذره ای هم که بهش نزدیک نشن از بین نره.
🐻:به خاطر شرکت...
درسته؟؟؟
_:درسته.
و بعد از دقایقی رسیدیم...
از ماشین پیاده شدیم...
در انبار رو که باز کردم...
دیدم رو صندلی نشسته...
من و که دید شروع کرد به نیشخند زدن...




تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا



#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط