「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 160
✦.................................
نیکی با تردید گفت:
+ مطمئنی؟
_ آره.
نیکی چند ثانیه نگاهش کرد، بعد آرام سر تکان داد
+ باشه.
آرام از کنارشان دور شد و به سمت ماشین رفت، در را باز کرد و داخل نشست... چند لحظه بعد، شیشهی ماشین بالا رفت و محوطه دوباره در سکوت فرو رفت.
جونگکوک نگاهش را به نیکان دوخت.
_ حرفت چیه؟
نیکان چند ثانیه ساکت ماند؛ انگار حتی خودش هم نمیدانست چطور باید شروع کند.
نیکان: میدونم الان زمان مناسبی برای این حرفا نیست... ولی موضوع نیکیه.
نگاه جونگکوک همان لحظه جدیتر شد
_ چرا؟ چی شده؟
نیکان نفس عمیقی کشید
نیکان: شاید اگه عاشقت نبود... همهچی اینقدر پیچیده نمیشد
جونگکوک دستهایش را داخل جیب شلوارش برد و نگاه سردش را به نیکان دوخت
_ برو سر اصل مطلب
نیکان نگاهش را لحظهای پایین انداخت
نیکان: من.. با اینکه با هم باشید، مخالفتی ندارم.
ابروهای جونگکوک بالا رفت
_ پس اون همه هارتو پورتت واسه چی بود؟
نیکان چیزی نگفت، نگاهش برای لحظهای به سمت ماشین رفت؛ جایی که نیکی پشت شیشه نشسته بود و از دور به آنها نگاه میکرد. آهسته نفسش را بیرون داد
نیکان: چون نمیخواستم یه روز ببینم به خاطر تو بلایی سرش بیاد.
جونگکوک: نمیاد.
نیکان: منم میخوام باور کنم.. ولی حقیقت اینه که تو توی دنیایی زندگی میکنی که هر روز یه نفر دنبال زمین زدنتـه. هر روز یه دشمن جدید داری، هر روز یه معامله، یه درگیری، یه تهدید...
نگاهش مستقیم روی جونگکوک ثابت شد
نیکان: و نیکی وسط همهی ایناست. من... میدونم چقدر برات مهمه
جونگکوک چیزی نگفت
نیکان: حتی بیشتر از چیزی که خودت حاضر باشی اعتراف کنی.. و همین چیزیه که منو میترسونه
_ از چی؟
نیکان: اینکه یه روز مجبور بشی بین چیزی که هستی و کسی که دوستش داری یکی رو انتخاب کنی.
چشمهای جونگکوک دوباره بالا آمد
نیکان: چون شما عاشق همید... و من مطمئنم تو به نیکی بیشتر از خودت اهمیت میدی.
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد، اما نیکان میدانست همین سکوت یعنی حرفش درست به هدف خورده.
نیکان: تو برای خودت بارها ریسک کردی. زخمی شدی، جنگیدی، همهچی رو به خطر انداختی... ولی برای نیکی فرق داره.
جونگکوک آرام گفت:
_ میخوای چی بگی؟
نیکان چند ثانیه سکوت کرد، بعد بالاخره گفت:
نیکان: یعنی مجبورم.
جونگکوک نگاهش کرد
نیکان: مجبورم قبول کنم که شما دوتا همدیگه رو انتخاب کردین.. اما یه شرط دارم.
جونگکوک بدون مکث پرسید:
_ چه شرطی؟
نیکان مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
نیکان: بین شغلت و نیکی، یکی رو انتخاب کن!
سکوت؛ باد سردی از میان درختها عبور کرد. جونگکوک برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. بعد نگاهش آرام به سمت ماشین رفت.. نیکی هنوز آنجا نشسته بود؛ منتظرش.
جونگکوک دوباره به نیکان نگاه کرد:
_ تو ازم میخوای چیو انتخاب کنم؟
نیکان جواب نداد... چون خودش هم میدانست جواب این سؤال، شاید سرنوشت هر دویشان را عوض کند
و این بار موضوع فقط عشق نبود.
موضوع این بود که آیا مردی مثل جونگ کوک میتوانست تمام دنیایی را که سالها ساخته بود، برای کسی که دوستش دارد کنار بگذارد؟
چند ثانیه گذشت...
_ انتخابم رو خیلی وقت پیش کردم.
نیکان چند لحظه ساکت ماند
نیکان: یعنی چی؟
جونگکوک دستهایش را از جیبش بیرون آورد و آرام گفت:
_ من بین شغلم و نیکی انتخاب نمیکنم.
مکث کرد.
_ چون از لحظهای که وارد زندگی من شد فهمیدم شغلم دیگه مهمترین چیز زندگی من نیست.
نیکان با ناباوری نگاهش کرد.
نیکان: جونگکوک...
_ اما یه چیز رو خوب گوش کن.
لحن جونگکوک دوباره همان لحن سرد و محکم همیشگیاش شد:
_ من برای محافظت از نیکی، خودمو تغییر نمیدم! زندگیمو تغییر میدم.
نیکان: یعنی واقعاً فکر میکنی با گفتن اینکه زندگیمو تغییر میدم همهچی حل میشه؟
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت
_ نگفتم حل میشه
نیکان: پس چی گفتی؟
_ گفتم انجامش میدم.
نیکان با عصبانیت نفسش را بیرون داد
نیکان: تو هنوز جونگکوکی. هنوز همون آدمی هستی که سالها برای ساختن این باند جنگیده. هنوز آدمهایی داری که بهت وفادارن، هنوز دشمن داری، هنوز مسئولیت داری. نمیشه یه شبه همهچیو کنار گذاشت.
جونگکوک نگاهش را به قبر دوهیون داد
_ بعضی چیزا خیلی وقت پیش تموم شدن
نیکان: چیا؟
_ باند دیگه اون چیزی نیست که تو فکر میکنی.
نیکان: یعنی چی؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 160
✦.................................
نیکی با تردید گفت:
+ مطمئنی؟
_ آره.
نیکی چند ثانیه نگاهش کرد، بعد آرام سر تکان داد
+ باشه.
آرام از کنارشان دور شد و به سمت ماشین رفت، در را باز کرد و داخل نشست... چند لحظه بعد، شیشهی ماشین بالا رفت و محوطه دوباره در سکوت فرو رفت.
جونگکوک نگاهش را به نیکان دوخت.
_ حرفت چیه؟
نیکان چند ثانیه ساکت ماند؛ انگار حتی خودش هم نمیدانست چطور باید شروع کند.
نیکان: میدونم الان زمان مناسبی برای این حرفا نیست... ولی موضوع نیکیه.
نگاه جونگکوک همان لحظه جدیتر شد
_ چرا؟ چی شده؟
نیکان نفس عمیقی کشید
نیکان: شاید اگه عاشقت نبود... همهچی اینقدر پیچیده نمیشد
جونگکوک دستهایش را داخل جیب شلوارش برد و نگاه سردش را به نیکان دوخت
_ برو سر اصل مطلب
نیکان نگاهش را لحظهای پایین انداخت
نیکان: من.. با اینکه با هم باشید، مخالفتی ندارم.
ابروهای جونگکوک بالا رفت
_ پس اون همه هارتو پورتت واسه چی بود؟
نیکان چیزی نگفت، نگاهش برای لحظهای به سمت ماشین رفت؛ جایی که نیکی پشت شیشه نشسته بود و از دور به آنها نگاه میکرد. آهسته نفسش را بیرون داد
نیکان: چون نمیخواستم یه روز ببینم به خاطر تو بلایی سرش بیاد.
جونگکوک: نمیاد.
نیکان: منم میخوام باور کنم.. ولی حقیقت اینه که تو توی دنیایی زندگی میکنی که هر روز یه نفر دنبال زمین زدنتـه. هر روز یه دشمن جدید داری، هر روز یه معامله، یه درگیری، یه تهدید...
نگاهش مستقیم روی جونگکوک ثابت شد
نیکان: و نیکی وسط همهی ایناست. من... میدونم چقدر برات مهمه
جونگکوک چیزی نگفت
نیکان: حتی بیشتر از چیزی که خودت حاضر باشی اعتراف کنی.. و همین چیزیه که منو میترسونه
_ از چی؟
نیکان: اینکه یه روز مجبور بشی بین چیزی که هستی و کسی که دوستش داری یکی رو انتخاب کنی.
چشمهای جونگکوک دوباره بالا آمد
نیکان: چون شما عاشق همید... و من مطمئنم تو به نیکی بیشتر از خودت اهمیت میدی.
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد، اما نیکان میدانست همین سکوت یعنی حرفش درست به هدف خورده.
نیکان: تو برای خودت بارها ریسک کردی. زخمی شدی، جنگیدی، همهچی رو به خطر انداختی... ولی برای نیکی فرق داره.
جونگکوک آرام گفت:
_ میخوای چی بگی؟
نیکان چند ثانیه سکوت کرد، بعد بالاخره گفت:
نیکان: یعنی مجبورم.
جونگکوک نگاهش کرد
نیکان: مجبورم قبول کنم که شما دوتا همدیگه رو انتخاب کردین.. اما یه شرط دارم.
جونگکوک بدون مکث پرسید:
_ چه شرطی؟
نیکان مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
نیکان: بین شغلت و نیکی، یکی رو انتخاب کن!
سکوت؛ باد سردی از میان درختها عبور کرد. جونگکوک برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. بعد نگاهش آرام به سمت ماشین رفت.. نیکی هنوز آنجا نشسته بود؛ منتظرش.
جونگکوک دوباره به نیکان نگاه کرد:
_ تو ازم میخوای چیو انتخاب کنم؟
نیکان جواب نداد... چون خودش هم میدانست جواب این سؤال، شاید سرنوشت هر دویشان را عوض کند
و این بار موضوع فقط عشق نبود.
موضوع این بود که آیا مردی مثل جونگ کوک میتوانست تمام دنیایی را که سالها ساخته بود، برای کسی که دوستش دارد کنار بگذارد؟
چند ثانیه گذشت...
_ انتخابم رو خیلی وقت پیش کردم.
نیکان چند لحظه ساکت ماند
نیکان: یعنی چی؟
جونگکوک دستهایش را از جیبش بیرون آورد و آرام گفت:
_ من بین شغلم و نیکی انتخاب نمیکنم.
مکث کرد.
_ چون از لحظهای که وارد زندگی من شد فهمیدم شغلم دیگه مهمترین چیز زندگی من نیست.
نیکان با ناباوری نگاهش کرد.
نیکان: جونگکوک...
_ اما یه چیز رو خوب گوش کن.
لحن جونگکوک دوباره همان لحن سرد و محکم همیشگیاش شد:
_ من برای محافظت از نیکی، خودمو تغییر نمیدم! زندگیمو تغییر میدم.
نیکان: یعنی واقعاً فکر میکنی با گفتن اینکه زندگیمو تغییر میدم همهچی حل میشه؟
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت
_ نگفتم حل میشه
نیکان: پس چی گفتی؟
_ گفتم انجامش میدم.
نیکان با عصبانیت نفسش را بیرون داد
نیکان: تو هنوز جونگکوکی. هنوز همون آدمی هستی که سالها برای ساختن این باند جنگیده. هنوز آدمهایی داری که بهت وفادارن، هنوز دشمن داری، هنوز مسئولیت داری. نمیشه یه شبه همهچیو کنار گذاشت.
جونگکوک نگاهش را به قبر دوهیون داد
_ بعضی چیزا خیلی وقت پیش تموم شدن
نیکان: چیا؟
_ باند دیگه اون چیزی نیست که تو فکر میکنی.
نیکان: یعنی چی؟
- ۱.۸k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط