Part 5
Part 5
همینجوری بهشون زل زدم و گفتم:((کسانی که باهات صحبت نکردند و فقط بیگرافیتو خوندن نمیدونن چه آدم چندشی هستی و ادب بلد نیستی.من وسایلمو جمع میکنم و فردا از این جا میرم.ولی چون پدرم با پدرت قرارداد بسته فقط تو همون به قول خودت کاغذ زن و شوهریم.))
یکی از خدرمتکارا که از همشون باهام بهتر بود گفت:((خانم،صبحانه چی؟))
در جواب بهش گفتم:((من با ادم هایی که شعور ندارن غذا نمیخورم.چون در حد من نیستن!))
و رفتم تو اتاق در را هم محکم بستم.یکم خسته بودم برای همین یک چرت زدم.
با صدای رعد و برق بیدار شدم.چشمامو به هم مالیدم به ساعت نگاه کردم.ساعت ده شبه؟
من چرا این چند روزه اینقد طولانی میخوابم؟بیخیال سوال پرسیدن از خودم شدم و رفتم یک نودل آماده ورداشتم و خوردم.خداروشکر عن اقا هم نبود.بعد نشستم زیبای حقیقی دیدم خوش بحال جوکیونگ دو تا پسر کراش عاشقشن!بعد من کسی که بهش میگم مثلا شوهر چشم دیدنمو نداره.تلویزیونو خاموش کردم.ساعت نزدیک دوازده بود و ته در خونه رو باز کرد.از همین دور میشد بوی الکلشو حس کرد.تلو تلو میومد سمتم که آخر من به دیوار چسبیدم.
خمارییی
همینجوری بهشون زل زدم و گفتم:((کسانی که باهات صحبت نکردند و فقط بیگرافیتو خوندن نمیدونن چه آدم چندشی هستی و ادب بلد نیستی.من وسایلمو جمع میکنم و فردا از این جا میرم.ولی چون پدرم با پدرت قرارداد بسته فقط تو همون به قول خودت کاغذ زن و شوهریم.))
یکی از خدرمتکارا که از همشون باهام بهتر بود گفت:((خانم،صبحانه چی؟))
در جواب بهش گفتم:((من با ادم هایی که شعور ندارن غذا نمیخورم.چون در حد من نیستن!))
و رفتم تو اتاق در را هم محکم بستم.یکم خسته بودم برای همین یک چرت زدم.
با صدای رعد و برق بیدار شدم.چشمامو به هم مالیدم به ساعت نگاه کردم.ساعت ده شبه؟
من چرا این چند روزه اینقد طولانی میخوابم؟بیخیال سوال پرسیدن از خودم شدم و رفتم یک نودل آماده ورداشتم و خوردم.خداروشکر عن اقا هم نبود.بعد نشستم زیبای حقیقی دیدم خوش بحال جوکیونگ دو تا پسر کراش عاشقشن!بعد من کسی که بهش میگم مثلا شوهر چشم دیدنمو نداره.تلویزیونو خاموش کردم.ساعت نزدیک دوازده بود و ته در خونه رو باز کرد.از همین دور میشد بوی الکلشو حس کرد.تلو تلو میومد سمتم که آخر من به دیوار چسبیدم.
خمارییی
- ۷۳۲
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط