پارت پنج

پارت پنج
#گنگستر مهربون

اما من اون رو زدم کنار و دیگه زدم به سیم آخر وگفتم :« من هیچ علاقه ای به تو ندارم پس گورت رو گم کن از زندگی من !»
صدای شکستن قلبش رو شنیدم و اونجا رو ترک کردم .
تقریبا دیگه بعد از ظهر شده بود .
داشتم میرفتم سمت خونه که نگاهم به ساعتِ روی دستم افتاد ساعت ۱۷:۵۸ دقیقه بود .
-ای وای چقدر زود گذشت باید برم مهد دنبال رزی
( رزی یکی از افراد خانوادم هست یعنی اون رو وقتی نوزاد بود پشت در خونه پیداش کرده بودم ، یه نامه پیشش بود که می‌گفت از این بچه مراقبت کن تا وقتی که بزرگ بشه . منم اون رو مثل خواهر کوچک ترم میدونم )
رفتم مهد و دیدم که رزی کنار جدول مهد نشسته .
بهش گفتم
-رز خوبی حالت خوبه ببخشید یه کاری برام پیش اومد مجبور شدم دیر بیام
رزی با اشک و گریه اومد سمتم کل لباساش گلی بود
بغلم کرد و با گریه گفت :« لطفاً دیگه دیر نیا من میترسم اگه اون آقا نبود الان من مرده بودم .»
ترسیدم و گفتم چی شده
آسمون ابری شده بود و آروم آروم بارون میومد ....
دیدگاه ها (۲)

وایب فردا

بگید اسمش چیه

#Gentlemans_husband#season_Third#part_281حالا اینه رفتار پدر...

p1ساعت نزدیک ۲نصف شب بود و هنوز تهیونگ خونه نیومده بود خیلی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط