Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۷۵ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
نور ای که روی صورت اش میخورد به تاریکی مبتلا شد و این نشان میداد که کسی جلو چشم هایش ایستاده کم کم مردمک چشم هایش را به بالا برد سپس وجود معشوق اش را دید حتی نمیخواست از این خواب بیدار شد همانطور که رو زانو نشسته بود روی زانو هایش ایستاد سپس دست هایش را دور شکم دخترک حلقه نمود و سرش را روی شکم اش گذاشت
جونکوک: نمیخواهم بیدار شم
حالا نمیفهمید که این خواب نیست این واقعت زندگی جونکوک بود که اینگونه نوشته شده بود و سرنوشت نمیخواست که او تنها بماند ...
ات: اگه اینجوری منو بگیری جای سوختن بیشتر میسوزه
جونکوک سرش را بلند کرد و در چشم های پر از اشک دخترک خیره شد و با حالت تعجب گفت
جونکوک : این خواب نیست ... تو زنده ای
دخترک با بغض سری تکون داد و حلقه دست های جونکوک را به نرمی باز کرد سپس با سختی و درد سوزش پاهایش روی زمین نشست درست جلو جونکوک ... به خوبی میتوانست بفهمد که جونکوک شوکه شده
و تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که از این شوک بیرونش کند
به نرمی لب پایین جونکوک را بوسید سپس دستش را آروم سمته صورتش برد و آن را لمس کرد و دستش را پایین برد انگشت شست اش را روی لب پایین جونکوک کشید تا فقد یک لمس توانی رویش انجام بدهد .. جونکوک با تمام نفسی که کشید از شوک بیرون آمد و به خوبی میتوانست خدا و واقعیت را تشخیص بدهد سپس هر دو دست هایش را روی پهلو های دخترک گذاشت. و تنش را به بدنش نزدیک کرد سفت او را به آغوش گرفت
این دختر هم نمیتوانست از این آغوش دور بماند و آماده انجام داد هر دو دست هایش را بالا برد و دور گردن جونکوک حلقه کرد دستش را سمته موهای گردنش پشت اش برد و آن را لمسشون کرد و بهم ریخت ..
ات : نگران نباش خوبم .. عشق من . حالم خوبه جونکوکم
جونکوک بغضش به آرامی دریا بیرون آمد و اشک ریخت سرش را تو گردن دخترک قائم نمود سپس آن موهای که بوی زیبایی برای جونکوک داشت را بوئید و بوسید
در آن لحظه زیبا دختر کوچولو جونکوک با گریه های نوزادی اش هواسش هر دو را پرت کرد .
جونکوک به آرامی سر از گردن دخترک بلند کرد در همان حالت ای که دست هایش دور پهلو های دخترک گذاشته بود سمته صدا چرخید سپس جینده را دید که در چهارچوب در ایستاده بود و دختر کوچیک جونکوک به آغوش گرفته بود ..
جینده: نگی نگفتی جونکوک این بچه به خودت رفته
جونکوک خنده ای سر داد و باز هم در چشم های دخترک خیره شد و پیشانی اش را بوسید
جونکوک : حالت خوبه ؟ ..
ات : آره خنجر زخمی من .. خوبم
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۷۵ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
نور ای که روی صورت اش میخورد به تاریکی مبتلا شد و این نشان میداد که کسی جلو چشم هایش ایستاده کم کم مردمک چشم هایش را به بالا برد سپس وجود معشوق اش را دید حتی نمیخواست از این خواب بیدار شد همانطور که رو زانو نشسته بود روی زانو هایش ایستاد سپس دست هایش را دور شکم دخترک حلقه نمود و سرش را روی شکم اش گذاشت
جونکوک: نمیخواهم بیدار شم
حالا نمیفهمید که این خواب نیست این واقعت زندگی جونکوک بود که اینگونه نوشته شده بود و سرنوشت نمیخواست که او تنها بماند ...
ات: اگه اینجوری منو بگیری جای سوختن بیشتر میسوزه
جونکوک سرش را بلند کرد و در چشم های پر از اشک دخترک خیره شد و با حالت تعجب گفت
جونکوک : این خواب نیست ... تو زنده ای
دخترک با بغض سری تکون داد و حلقه دست های جونکوک را به نرمی باز کرد سپس با سختی و درد سوزش پاهایش روی زمین نشست درست جلو جونکوک ... به خوبی میتوانست بفهمد که جونکوک شوکه شده
و تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که از این شوک بیرونش کند
به نرمی لب پایین جونکوک را بوسید سپس دستش را آروم سمته صورتش برد و آن را لمس کرد و دستش را پایین برد انگشت شست اش را روی لب پایین جونکوک کشید تا فقد یک لمس توانی رویش انجام بدهد .. جونکوک با تمام نفسی که کشید از شوک بیرون آمد و به خوبی میتوانست خدا و واقعیت را تشخیص بدهد سپس هر دو دست هایش را روی پهلو های دخترک گذاشت. و تنش را به بدنش نزدیک کرد سفت او را به آغوش گرفت
این دختر هم نمیتوانست از این آغوش دور بماند و آماده انجام داد هر دو دست هایش را بالا برد و دور گردن جونکوک حلقه کرد دستش را سمته موهای گردنش پشت اش برد و آن را لمسشون کرد و بهم ریخت ..
ات : نگران نباش خوبم .. عشق من . حالم خوبه جونکوکم
جونکوک بغضش به آرامی دریا بیرون آمد و اشک ریخت سرش را تو گردن دخترک قائم نمود سپس آن موهای که بوی زیبایی برای جونکوک داشت را بوئید و بوسید
در آن لحظه زیبا دختر کوچولو جونکوک با گریه های نوزادی اش هواسش هر دو را پرت کرد .
جونکوک به آرامی سر از گردن دخترک بلند کرد در همان حالت ای که دست هایش دور پهلو های دخترک گذاشته بود سمته صدا چرخید سپس جینده را دید که در چهارچوب در ایستاده بود و دختر کوچیک جونکوک به آغوش گرفته بود ..
جینده: نگی نگفتی جونکوک این بچه به خودت رفته
جونکوک خنده ای سر داد و باز هم در چشم های دخترک خیره شد و پیشانی اش را بوسید
جونکوک : حالت خوبه ؟ ..
ات : آره خنجر زخمی من .. خوبم
- ۱۶.۳k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط